[داستان کوتاه]
ترجمه فرشید عطایی


تو را قبلاً هم دیده بودم، بارها و بارها؛ آنقدر که نمی‌توانم بگویم چند بار، ولی از آن دفعه که خانواده‌ی من با خانواده‌ی تو در خانه‌مان واقع در "میدان اینمان" وداع کرد، دقیقاً لحظه‌ای است که من کم کم حضور تو را در زندگی‌ام به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از "کمبریج" بروند؛ هدفشان برعکس تمام بنگالی‌هایی که به "آتلانتا" و یا "آریزونا" می‌رفتند، بازگشت به هندوستان بود؛ آنها می‌خواستند به کشمکشی که پدر و مادرم و دوستانشان بر سر بازگشت به موطن داشتند، خاتمه بدهند. سال 1974 بود. من شش سال داشتم، تو نه سال. چیزی که خیلی واضح یادم می‌آید، ساعات پیش از شروع مهمانی بود.

مادرم داشت خانه را برای مهمان‌ها آماده می‌کرد. مبلمان تر و تمیز بود، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌های سفره بر روی میز غذا چیده شده بود، فضای اتاق‌ها پر بود از بوی خوراک گوشت گوسفند با ادویه‌ی کاری و پلو و خوشبو کننده‌ای که مادرم برای مواقع خاص می‌زد؛ اول به خودش می‌زد و بعد هم به من. وقتی ذرات آن خوشبو کننده را با فشار به لباسم می‌پاشید؛ لکه‌ی سیاهی به طور موقت بر لباسی که پوشیده بودم می‌نشست. من آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته فرستاده بود: پیژامه‌ی سفید با پاچه‌های باریک که کمرش آنقدر گشاد بود که دو نفر را می‌شد از دو طرفم تویش جا داد؛ به علاوه‌ی یک پیراهن "کورته" فیروزه‌ای و یک جلیقه‌ی مخملی مشکی که با مرواریدهای مصنوعی تزیین شده بود.

من داشتم حمام می‌کردم و این سه لباس به شکل آراسته و مرتبی بر روی تخت پدر و مادرم گذاشته شده بود. من ایستاده بودم و می‌لرزیدم و نوک انگشتانم چروک و سفید شده بود. مادرم داشت با یک سنجاق، توی کمر بسیار بزرگ پیژامه را کش می‌انداخت. او پارچه ضخیم پیژامه را چین می‌داد و بند کشی را ذره ذره از میان آن رد می‌کرد و سر آخر بند را از قسمتی که پیژامه روی شکمم قرار می‌گرفت؛ محکم گره زد. بر روی درز پیژامه حروفی به رنگ بنفش که درون یک دایره قرار گرفته بودند، چاپ شده بود که مارک شرکت تولید کننده‌ی پارچه بود. یادم هست که به خاطر این قضیه کمی نق زدم، ولی مادرم به من اطمینان داد که این مارک با شستن از بین می‌رود و این را هم گفت که با توجه به دراز بودن پیراهن کورته کسی اصلاً متوجه آن نمی‌شود.

دغدغه‌های مادر من خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود. او علاوه بر نگرانی از بابت کیفیت و مقدار غذا نگران آب و هوا بود. آن روز غروب اداره‌ی هواشناسی پیش بینی کرده بود که برف می‌آید و این موقعی بود که پدر و مادرم و دوستانشان ماشین نداشتند. بیشتر مهمان‌ها، و از جمله شما، محل زندگی‌شان با ما، پیاده، پانزده دقیقه هم نمی‌شد، چه آنهایی که در محله‌های پشت "هاروارد" و "ام. آی. تی." زندگی می‌کردند و چه آنهایی که در آن سوی پل "مس اونییو". ولی بعضی خانه‌هایشان دورتر بود و به همین خاطر از "مالدن" یا "مدفورد" یا "والتهام" با اتوبوس و یا مترو می‌آمدند. مادرم در حالی که موهای مرا خشک می‌کرد، در مورد پدرت گفت: «فکر کنم دکتر چودوری بتواند بقیه مهمانها را با ماشینش به خانه‌هایشان برساند.»

پدر و مادر تو کمی از پدر و مادر من بزرگ‌تر بودند، آنها مهاجران با تجربه‌ای بودند، ولی پدر و مادر من نه. آنها در سال 1962 هندوستان را ترک کرده بودند؛ یعنی قبل از اینکه قانون پذیرش دانشجویان خارجی تغییر کند. در حالی که پدر من و سایر مردها تازه داشتند در امتحان ورودی دانشگاه شرکت می‌کردند؛ پدر تو دکترایش را گرفته بود. او با ماشینش (یک "ساب" با صندلی‌های سطلی) به محل کارش که یک شرکت مهندسی در "آندوور" بود می‌رفت. شبهای خیلی زیادی بود که جایی مهمانی می‌رفتیم و وقتی تا دیر وقت می‌ماندیم و من هم بر روی یک تخت غریب خوابم می‌برد؛ من را سوار همین ماشین می‌کردند و به خانه می‌آوردند.

مادرهای ما دو تا وقتی که مادر من حامله بود با هم آشنا شدند. مادر من البته هنوز خبر نداشت که حامله است؛ او احساس گیجی می‌کرد و بر روی یک نیمکت در یک پارک کوچک نشست. مادرت بر روی یک تاب سوار بود و آرام جلو عقب می‌رفت و تو سوار تاب بغلی بالای سر مادرت در هوا اوج می‌گرفتی. در این هنگام بود که مادرت متوجه یک زن جوان بنگالی که ساری بر تن داشت، شد. مادرت با لحن مؤدبانه‌ای پرسید: «حالتان خوب است؟» او به تو گفت که از تاب پایین بیایی و بعد تو و او مادرم را تا خانه همراهی کردید. در همان موقع بود که مادرت حدس زد که شاید مادر من حامله است. آنها فوراً با هم دوست شدند و وقتی پدرهای ما سر کار می‌رفتند، آن دو روز‌های خود را با هم می‌گذراندند.

آنها درباره‌ی زندگی گذشته‌ی خود در کلکته صحبت می‌کردند؛ مثلاً خانه‌ی زیبای مادرت در "جودپور پارک" با گلهای قرمز "هیبیسکس" و بوته‌های گل سرخ که در پشت‌بام خانه شکوفه می‌دادند، و آپارتمان کوچک مادرم در "مانیکتالا" که در بالای یک رستوران کثیف و دوده گرفته‌ی یک پنجابی قرار داشت که در آن هفت نفر در سه اتاق کوچک زندگی می‌کردند. اگر مادر من و مادر تو در کلکته بودند، احتمال آشنایی‌شان خیلی کم بود. مادر تو در یک صومعه درس خوانده بود و دختر یکی از برجسته‌ترین وکلای کلکته بود، مردی که پیپ می‌کشید و عاشق هر چیز انگلیسی بود و در "باشگاه یکشنبه" عضویت داشت. پدرِ مادر من کارمند اداره‌ی پست مرکزی بود. مادرم تا قبل از اینکه به آمریکا بیاید نه پشت میز غذا خورده بود و نه روی توالت فرنگی مخصوص بیمارها نشسته بود.

این تفاوت‌ها برای آنها در کمبریج که هر دوتایشان به یک اندازه تنها بودند، بی‌معنی و بی‌ربط بود. در اینجا آنها با هم خرید می‌کردند، و از دست شوهرهای خود شکایت می‌کردند، و یا در خانه‌ی ما غذا درست می‌کردند و یا در خانه‌ی شما، و وقتی پخت غذا تمام می‌شد، غذاها را بین خودمان تقسیم می‌کردیم. آنها با هم بافتنی می‌بافتند، و وقتی یکی از کاری که در دست داشت خسته می‌شد، بافتنی‌اش را با دیگری عوض می‌کرد. من وقتی به دنیا آمدم، پدر و مادر تو تنها دوستانی بودند که به بیمارستان آمدند. من روی صندلی بلند قدیمی تو غذا می‌خوردم؛ کالسکه‌ای هم که من را سوارش می‌کردند و در خیابان می‌گرداندند، مال تو بود.

همانطور که هواشناسی پیش‌بینی کرده بود، وقت مهمانی هوا برفی شد و آنهایی که دیر کرده بودند با پالتوهایی پوشیده از برف و خیس، خودشان را رساندند و ما پالتوهایشان را از میله‌ی پرده‌ی حمام آویزان ‌کردیم. مادرم تا سال‌ها کارش این بود که ماجرای مهمانی آن شب را تعریف کند؛ اینکه وقتی مهمانی تمام شد؛ پدرت چندین نفر از مهمان‌ها را به خانه‌هایشان رساند و حتی یکی از زوجها را به جای دوری مثل "برینتری" برد و اینکه پدرت خودش ادعا می‌کرد که رساندن مهمان‌ها به خانه‌هایشان برای او کار سختی نیست و اصلاً از همه‌ی اینها گذشته این آخرین فرصتی است که او برای رانندگی کردن در آمریکا دارد.

آن روز‌های قبل از رفتن شما، پدر و مادرت یک بار دیگر پیش ما آمدند تا قابلمه‌ها و تابه‌ها و وسایل کوچک و ملحفه‌ها و پتوها، بسته‌های نیم استفاده شده‌ی آرد و شکر، و شامپوها را بیاورند. ما تا چند وقت به این وسایل می‌گفتیم وسایل مادر تو. مثلاً مادرم می‌گفت: «برو ماهی‌تابه‌ی پارول را برایم بیاور»، یا می‌گفت: "فکر کنم باید درجه‌ی توستر پارول را پایین بیاوریم.» مادر تو پلاستیک‌های خرید پر از لباس‌هایی که فکر می‌کرد شاید به درد من بخورد را هم آورده بود؛ این لباس‌ها مال تو بودند. مادرم آنها را کناری گذاشت و وقتی چند سال بعد از میدان اینمان به یک خانه‌ی جدید در "شارون" رفتیم لباس‌ها را در آورد و داخل جالباسی من قرار داد، چون دیگر اندازه من شده بودند.

آن لباس‌ها بیشتر زمستانی بودند، و لباس‌های زمستانی هم در هندوستان به درد تو نمی‌خوردند. بیشترشان تی‌ـ شرت و پلیور یقه اسکی آبی و قهوه‌ای بودند و از نظر من اصلاً هم قشنگ نبودند. خیلی سعی کردم آنها را نپوشم، ولی مادرم چیز دیگری به من نمی‌داد و من هم مجبور بودم پلیورها و چکمه‌های پلاستیکی تو را در روزهای بارانی بپوشم. یکی از روزهای زمستان مجبور شدم پالتو تو را بپوشم؛ خیلی از آن بدم می‌آمد و همین باعث شده بود از تو هم که صاحب آن بودی بدم بیاید. این پالتو به رنگ آبی و مشکی بود و آستر نارنجی رنگی داشت و دور تا دور کلاهش هم تزئینات قهوه‌ای خاکستری زبری داشت. من هیچ وقت نتوانستم خودم را عادت بدهم که زیپ سمت راست پالتو را ببندم؛ چون این باعث می‌شد با بقیه دخترهای توی کلاس فرق داشته باشم؛ آنها کاپشن‌های پفی به رنگ صورتی و بنفش داشتند. وقتی به پدر و مادرم گفتم آیا امکان دارد برایم یک پالتوی نو بخرند گفتند: نه. می‌گفتند، پالتو، پالتو است دیگر. من بدجور دلم می‌خواست از شر آن پالتو خلاص شوم. دلم می‌خواست گم و گور شود. خیلی از پسرهای هم کلاسی من از این نوع پالتوها داشتند و من همیشه آرزو می‌کردم یکی از این پسرها آن پالتو را از رخت آویزی که در تو رفتگی تنگ و باریک توی کلاس قرار داشت و ما در انتهای روز به طرف آن می‌شتافتیم تا لباسهایمان را برداریم و بپوشیم، اشتباهی بردارد و با خود ببرد. ولی مادرم اصلاً فکر خرید یک پالتوی نو را به ذهن خود راه نمی‌داد و حتی یک برچسب را که اسم من بر روی آن حک شده بود، در داخل پالتو اتو کرد. او این ایده را از مجله "گود هاوس کیپینگ" [خانه‌داری خوب] که مشترکش بود، یاد گرفته بود.

بالاخره یک روز آن را در اتوبوس مدرسه جا گذاشتم. یک روز نه چندان سرد در اواخر زمستان بود، شیشه‌های اتوبوس پایین بودند، همه‌ی مسافرها لباس‌های گرم خود را در آورده بودند. من آن روز سوار یک اتوبوس دیگر شده بودم. راننده‌ی اتوبوس که زن بود. من را در محله‌ای که معلم پیانوام، خانم "هنسی"، زندگی می‌کرد پیاده کرد. موقع پیاده شدن، وقتی به جلوی اتوبوس آمدم، راننده به من گفت با احتیاط به آن طرف خیابان بروم. او اهرمی را که در را باز می‌کرد کشید و در باز شد و هوای بسیار خوش‌بویی فضای اتوبوس را پر کرد. چیزی نمانده بود که بدون آن پالتو از اتوبوس پیاده شوم، ولی بلافاصله صدای یک نفر را از توی اتوبوس شنیدم که با صدای بلند گفت: «هی! هما! این را فراموش کردی!» یک لحظه گیج شدم که مگر می‌شود کسی در آن اتوبوس اسم من را بلد باشد، بعد یادم آمد که مادرم اسم من را در داخل آن پالتو با برچسب اتو کرده بوده.

سال بعد آن پالتو دیگر اندازه‌ام نبود و وقتی آن را به یک بنیاد خیریه اهدا کردند، خیالم دیگر کاملاً راحت شد. بقیه وسایلی که پدر و مادرت به ما داده بودند، مثل توستر و ظروف سفالی و قابلمه‌ها و تابه‌های تفلون هم جایشان را به وسایل و ظروف نو دادند تا اینکه دیگر هیچ رد فیزیکی‌ای از شما در خانه‌ی ما نباشد. خانواده‌های ما تا چندین سال با هم هیچ ارتباطی نداشتند. انرژی‌ای که پدر و مادرم صرف فک و فامیل خودشان می‌کردند، صرف شما نمی‌کردند چون ارزشش را نداشت. آنها از اداره‌ی پست بسته‌های پاکت نامه هوایی می‌خریدند و با ارادت خاصی آنها را هر هفته برای پدر و مادر خود می‌فرستادند و از من می‌خواستند که آن سه جمله‌ی تکراری را هر دفعه در پایین نامه‌هایی که می‌فرستادند بنویسم. به ندرت پیش می‌آمد که از شما یادی بکنند، به نظرم آنها پیش خود فکر می‌کردند که ما دیگر همدیگر را نخواهیم دید. شما به بمبئی رفته بودید، شهری که از کلکته دور است و من و پدر و مادرم هرگز آن را ندیده بودیم. ما دیگر نه شما را دیدیم و نه از شما خبری داشتیم، تا اینکه در اولین روز سال 1981 که پدرت صبح خیلی زود به ما زنگ زد و سال نو را به ما تبریک گفت و خبر انتقال خود و خانواده اش به ماساچوست را به ما داد، و اینکه شغل تازه‌ای در آنجا پیدا کرده بود. او پرسید که آیا امکانش هست تا وقتی که خانه‌ای پیدا کند، پیش ما بمانید.

پدر و مادرم تا چندین روز موضوع صحبت‌هایشان آمدن شما به ماساچوست بود. می‌پرسیدند چه مشکلی پیش آمده؛ مثلاً آیا موقعیت پدرت در شرکت "لارسن و توبرو" که آن زمان وضعش خیلی خوب بود، به خطر افتاده بود؟ آیا مادرت دیگر نمی‌توانست کثیفی و گرمای هندوستان را تحمل کند؟ آیا آنها به این نتیجه رسیده بودند که مدارس آنجا آنقدر که باید برای ‌تو مناسب نبودند؟ آن موقع‌ها مکالمه با خارج از کشور کوتاه انجام می‌شد. پدر و مادرم گفتند که البته قدمتان به روی چشم، و تاریخ آمدنتان را بر روی تقویم آشپزخانه علامت زدند. دلیل آمدن شما هر چه بود، من از حرف‌های پدر و مادرم فهمیدم که این کار شما نشانه‌ی یک جور ضعف بوده. مثلاً با دوستانشان که صحبت می‌کردند، می‌گفتند: «باید می‌دانستند که نمی‌شود به هندوستان برگشت»، و پدر و مادر تو را به دلیل اینکه هم از پس زندگی در آمریکا و هم هندوستان بر نیامده بودند، سرزنش می‌کردند. وقتی شما رفتید، ما همچنان به زندگی خود به عنوان مهاجر ادامه دادیم. ظاهراً پدر و مادر من می‌خواستند بگویند که اگر ما به جای شما به هندوستان باز می‌گشتیم، تا آخرش ادامه می‌دادیم و بر نمی‌گشتیم به سر جای اولمان.

تا وقتی که شما برگردید من فکر می‌کردم تو یک پسر هشت، نه ساله هستی که انگار با گذشت زمان تغییری نکرده‌ای و هنوز اندازه‌ی آن لباس‌هایی هستی که از تو به من رسیده بود. ولی تو دو برابر آن چیزی بودی که من تصورش را می‌کردم. آن موقع شانزده سال داشتی و پدر و مادرم گفتند که بهتر است اتاق من مال تو باشد و من هم شب‌ها بر روی یک تخت تا شو در اتاق پدر و مادرم بخوابم. پدر و مادر تو هم در اتاق خواب مهمان می‌خوابیدند. پدر و مادرم یکشنبه‌ها را اغلب میزبان دوستانی بودند که از "نیو جرزی" یا "نیو همپشایر" می‌آمدند و شام مفصلی می‌خورند و تا شب در مورد سیاست در هندوستان صحبت می‌کردند. ولی تا بعد از ظهر همه‌شان می‌رفتند. من عادت داشتم بچه‌های مهمان‌هایمان را وادارم درون کیسه خواب بر روی کف اتاق، در کنار تخت من بخوابند. چون بچه یکی یک دانه‌ای بودم. از اینکه بعضی وقتها کسی کنارم می‌خوابید، خیلی خوشحال می‌شدم. ولی هیچ وقت پیش نیامده بود که اتاقم را کاملاً در اختیار کس دیگری بگذارم. از پدر و مادرم می‌پرسیدم چرا من در اتاق خودم نخوابم و تو در تخت تاشو نخوابی.

مادرم پرسید: «تخت تاشو را کجا بگذاریم؟ ما فقط سه تا اتاق خواب داریم.»
من هم گفتم: «طبقه پایین. در اتاق نشیمن.»
مادرم گفت: «صورت خوشی ندارد. کائوشیک حالا دیگر برای خودش مردی شده. او به حریم خصوصی نیاز دارد.»
من در حالی که به اتاق مطالعه‌ی کوچکی که پدر در زیرزمین درست کرده بود و جاکتابی‌های فلزی داشت، فکر می‌کردم، گفتم: «زیرزمین چطور است؟»
«هما، این طرز رفتار با مهمان نیست. مخصوصاً اینها که دیگر جای خود دارند. تو موقعی که به دنیا آمده بودی دکتر چودوری و پارول دی برای ما موهبتی بودند. آنها با ماشین خودشان ما را از بیمارستان به خانه بردند، تا چندین هفته هم برایمان غذا می‌آوردند. حالا نوبت ماست که به آنها کمک کنیم.»
من پرسیدم: «او چه جور دکتری است؟» هرچند من همیشه از سلامت کافی برخوردار بودم، یک ترس غیرمنطقی از دکترها داشتم، و فکر اینکه یک دکتر می‌خواهد در خانه‌ی ما زندگی کند مرا عصبی می‌کرد، طوری که گویی صرف حضور او ممکن بود یکی از ما را مریض کند.
«او پزشک نیست؛ پی. اچ. دی. دارد.»
من گفتم: «بابا هم پی. اچ. دی. دارد و هیچ کس به او دکتر نمی‌گوید.»
«ما وقتی با هم آشنا شدیم، دکتر چودوری تنها کسی بود که دکتر صدایش می‌کردیم. ما اینطوری به او احترام می‌گذاشتیم.»

پرسیدم تا کی می‌خواهند پیش ما بمانند؛ یک هفته؟ دو هفته؟ مادرم جوابی نداشت. همه‌ی اینها بستگی به این داشت که چقدر طول بکشد تا خانواده‌ی تو جایی را پیدا کنند و مستقر بشوند. وقتی به این موضوع فکر می‌کردم که باید اتاقم را به کس دیگری واگذار کنم، حسابی عصبانی می‌شدم. وقتی به این واقعیت فکر می‌کردم که، با کمال شرمندگی، حتی تا همین اواخر، مدام بر روی یک تخت تاشو در اتاق پدر و مادرم می‌خوابیدم و نه در اتاق خودم که لباس‌ها و وسایلم در آن بود، دچار احساسات مغشوش و پیچیده‌ای می‌شدم. مادرم این ایده را که بچه باید در تنهایی بخوابد. یک ایده‌ی بی‌رحمانه‌ی خاص آمریکایی‌ها می‌دانست و از این کار خوشش نمی‌آمد، حتی موقعی که اتاق به تعداد کافی داشتیم. به من می‌گفت تا زمان ازدواجش در تخت پدر و مادرش می‌خوابیده و این کاملاً هم نرمال بوده. ولی من می‌دانستم که این کار طبیعی نبود. هیچ‌کدام از بچه‌های مدرسه اصلاً این کار را نمی‌کردند، و اگر می‌فهمیدند که من پیش پدر و مادرم می‌خوابم حتماً من را مسخره می‌کردند.

تابستان سالی که می‌خواستم به مدرسه‌ی راهنمایی بروم اصرار کردم که تنهایی بخوابم. آن اوایل مادرم در طول شب می‌آمد و به من سر می‌زد، طوری که انگار من هنوز یک نوزاد هستم و هر آن ممکن است نتوانم نفس بکشم و خفه بشوم؛ از من می‌پرسید آیا می‌ترسم و بعد به من یادآور می‌شد که او فقط به اندازه یک دیوار با من فاصله دارد. حقیقتش، من شب اول ترسیده بودم؛ سکوت مطلق توی اتاق بد جوری من را ترسانده بود. ولی به این واقعیت اعتراف نکردم، چون چیزی که من را بیشتر می‌ترساند، شکست در انجام کاری بود که من در اصل در سه یا چهار سالگی باید یاد می‌گرفتم. سرانجام تنهایی خوابیدن برای من آسان شد، من از نگرانی اینکه خوابم نبرد می‌خوابیدم، و صبح در تنهایی از خواب بیدار می‌شدم و از گوشه‌ی چشم به نور آفتاب صبح نگاه می‌کردم. اتاق پدر و مادرم این نور را نداشت.

خانه برای آمدن شما آماده شده بود. مادر برای کاناپه‌های توی اتاق نشیمن بالشتک‌های نو خرید؛ بالشتک‌هایی به رنگ نارنجی روشن بر روی رومبلی‌های قهوه‌ای رنگ. مادرم جای گلدان‌ها و عتیقه‌ها را هم تغییر داد و قاب عکسی را که برای مدرسه گرفته بودم، بالای شومینه گذاشت. کارت پستال‌های تبریک کریسمس را که من و مادرم همانطور که آنها را از پست دریافت می‌کردیم، با چسب نواری به در ورودی می‌چسباندیم، از روی در کندیم. پدر و مادرم که یادشان بود پدر تو آدم خوش پوشی است برای خودشان لباس‌های بلند و گشاد مخصوص خانه خریدند تا صبح‌ها بر تن کنند. مال مادرم از جنس مخمل بود، و مال پدرم مثل روب دو شامبر بود. یک روز که از خانه به مدرسه آمدم، دیدم به جای روتختی سفید و صورتی یک پتوی قهوه‌ای روشن بر روی تخت من کشیده شده. برای تو و پدر و مادرت حوله‌های نو در حمام گذاشته بودند؛ این حوله‌ها شیک‌تر و مرغوب‌تر از حوله‌هایی بود که ما استفاده می‌کردیم و سایه‌ی رنگ آبی‌شان هم خیلی قشنگ‌تر بود.

کمد من از لباس کاملاً خالی شد و چوب لباسی‌ها بدون لباس از میله آویزان بودند. به من گفتند دو تا از کشوهایم را خالی کنم؛ من وسایل مورد نیازم را به اندازه‌ی کافی برداشتم تا مجبور نباشم وقتی تو در اتاقم هستی وارد اتاق بشوم: پیژامه‌هایم را به همراه چند دست لباس مدرسه و کفش‌های کتانی‌ای که برای ژیمناستیک لازم داشتم. کتابی را که از کتابخانه قرض کرده بودم و مشغول خواندنش بودم هم، برداشتم. بقیه‌ی کتاب‌ها هم، روی میز کنار تختم قرار داشتند. می‌خواستم تو تعداد هر چه کمتری از وسایل من را ببینی، به همین خاطر توی جعبه جواهرم را که پر از جواهر ارزان قیمت در هم پیچیده بود، خالی کردم و ادکلن‌های مارک "آوون" را هم برداشتم. دفتر خاطراتم را که درش را قفل کرده بودم. از کشوی میز مطالعه‌ام برداشتم؛ هر چند البته از وقتی که آن دفتر خاطرات را به هنگام کریسمس دریافت کردم فقط دو خاطره در آن نوشته بودم. کتاب سال فارغ التحصیلی دوره‌ی ابتدایی را هم برداشتم چون در آن عکس من چاپ شده بود و در صفحات آخرش هم پیام‌های احمقانه‌ی هم‌کلاسی‌های من آورده شده بود. مثل این بود که بخواهم تصمیم بگیرم که کدام یک از وسایلم را برای یک سفر طولانی به هند با خودم بردارم، البته فقط با این تفاوت که من اصلاً قرار نبود به جایی سفر کنم! با این همه، وسایلم را در یک چمدان که رویش پر بود از برچسب‌های رنگ و رو رفته و به خیلی از جاهای دنیا سفر کرده بود، قرار دادم و آن را کشان کشان به اتاق پدر و مادرم بردم.

عکس‌های پدر و مادرت را زیر نظر گرفتم. ما چند تا ازین عکس‌ها را که شب مهمانی خداحافظی گرفته شده بود، درون یک آلبوم چسبانده بودیم. پدرم توی عکس بود. از دیدن موهای سیاه و براقش تعجب کرده بودم. جلیقه پوشیده بود و آستین پیراهنش را بالا زده بود و مشتاقانه به چیزی در آن سوی چارچوب عکس اشاره می‌کرد. پدر تو همان کت و شلوار و کراوات همیشگی‌اش را پوشیده بود؛ عینک زده بود و با چهره‌ی جذابش داشت با یک نفر حرف می‌زد؛ چشمان تقریباً سبزش شبیه چشمان هیچ‌کس نبود. فرق موهای مادرت صورت باریکش را برجسته می‌کرد؛ انتهای ساری ابریشمی‌اش را مثل یک شال به دور شانه‌های خود پیچیده بود. مادر من کنار مادر تو ایستاده بود، یک وجب کوتاه تر از مادر تو، و ظاهرش کمی نامرتب بود؛ چند تار مویش از کنار گوش‌هایش آویزان بود. ولی در این عکس هیچ خبری از تو نبود؛ کسی که من در موردش خیلی کنجکاو بودم. که می‌داند تو در بین آن همه آدم کجا مخفی شده بودی؟ تصور می‌کنم پشت یک میز تحریر در گوشه‌ی اتاق خواب پدر و مادرم نشسته بودی و داشتی کتابی را که با خودت آورده بودی می‌خواندی و منتظر بودی که مهمانی به پایان برسد.

پدر من یک روز غروب به فرودگاه رفت تا به پیشواز شما بیاید. من فردای آن شب باید به مدرسه می‌رفتم. میز شام از بعد از ظهر چیده شده بود. مادر من هر وقت مهمان داشت به همین شیوه عمل می‌کرد، هرچند هرگز پیش نیامده بود که وسط هفته چنین غذای مفصلی درست کند. یک ساعت قبل از آمدن شما فر را روشن کرد. زیر تابه‌ای پر از روغن را روشن کرده بود و شروع کرده بود به سرخ کردن برش‌های ضخیم بادمجان تا آنها را کنار دال عدس بگذارد؛ اتاق پر شده بود از دود. در همین هنگام پدرم زنگ زد و گفت هواپیمای شما نشسته ولی یکی از چمدان‌های شما هنوز نرسیده بود. من گرسنه‌ام شده بود، ولی انگار کار نادرستی بود که در فر را باز کنم و همه‌ی ظرف‌های غذا را فقط برای خودم بیرون بیاورم. مادرم گاز را خاموش کرد و با هم روی کاناپه نشستیم و فیلم سینمایی تماشا کردیم؛ موضوع فیلم جنگ جهانی دوم بود و در آن گروهی از مردان خسته داشتند در تاریکی از یک مزرعه می‌گذشتند. فیلم‌های سینمایی یک دوره خاص، تنها چیز غربی‌ای بود که مادر من واقعاً دوست داشت. او خودش هیچ وقت دامن نمی‌پوشید ـ دامن پوشیدن از نظر او عمل زشتی بود ـ ولی لباس‌های "آدری هپبورن" در فلان فیلم بخصوص را صحنه به صحنه یادش بود.

کنارش خوابم برد. مدتی بعد که از خواب بیدار شدم دیدم روی کاناپه ولو شده‌ام و از مادر خبری نیست. تلویزیون خاموش است و از یک قسمت دیگر خانه صدای صحبت چند نفر به گوش می‌رسید. پا شدم، صورتم داغ شده بود، دست و پایم کرخ و سنگین شده بود. شما همه‌تان در اتاق ناهارخوری بودید و داشتید غذا می‌خوردید. ظرف‌های غذا بر روی میز ردیف شده بود. مادرت بلوز و شلوار پوشیده بود و موهای مشکی و لغزنده‌اش را تا روی شانه‌اش کوتاه کرده بود و یک روسری ابریشمی به سر داشت و درست مثل زنی که در عکس‌ها دیده بودم نگاهی مبهم داشت. مادر تو با آرایشی که داشت انگار نسبت به مادر من کمتر خسته نشان می‌داد. او علی‌رغم اینکه در سنین میانسالی قرار داشت، اندام لاغر خود را حفظ کرده بود؛ بر عکس‌ِ مادر من که اضافه وزن خاص این سن، به خوبی در اندامش نمایان بود. پدرت کمابیش مثل سابقش بود، هنوز خوش تیپ، کت و پاپیون پوشیده بود و مدل عینکش را عوض کرده بود که نشان دهنده کنار آمدن او با دهه‌ی جدید بود. تو هم مثل پدرت رنگ پریده بودی؛ موهای لخت و صافت به یک طرف شانه شده بود، از چشمانت معلوم بود که حواست پرت است ولی در عین حال همه چیز را هم زیر نظر داشتی. من انتظار نداشتم تو اصلاً آدم جالبی باشی.

مادرت تا من را دید گفت: «خدای من. هما تو به این زودی خانم شدی؟ تو ما را یادت نیست، هست؟" او به زبان انگلیسی با من حرف می‌زد؛ با طمأنینه و لحنی خوشایند و صدایی که هیجان در آن پیدا بود. «بیا عزیز دلم. ما تو را منتظر نگه داشتیم. مادرت گفت تو به خاطر ما گرسنه ماندی.»

نشستم. وقتی متوجه شدم شما من را خوابیده بر روی کاناپه دیده‌اید، خجالت کشیدم. شما از آن سر دنیا با هواپیما آمده بودید، ولی من، خسته و کسل بودم. خوب بود که تازه یک چرت هم خوابیده بودم. مادرم برای من یک بشقاب غذا آورد، ولی حواسش به تو بود که از خوردن بشقاب دوم خودداری می‌کردی.
تو گفتی: «ما قبل از اینکه هواپیما بنشیند شام خوردیم.» انگلیسی‌ات، ته لهجه‌ای داشت، ولی مثل لهجه‌ی پدر و مادر ما عیان و آشکار نبود. صدایت هم دورگه شده بود؛ دیگر مثل صدای بچه‌ها نبود.
مادرت گفت: «در هواپیماهای درجه یک، غذا خیلی زیاد می‌دهند. نوشیدنی و شکلات و حتی خاویار. ولی من زیاد نخوردم چون یادم بود که چه دستپخت خوبی داری، شیبانی.»
مادرم با هیجان نفس خود را تو داد و گفت: «درجه یک! چطوری توانستید؟»
مادرت گفت: «هدیه چهلمین سال تولدم بود.» این را گفت و به پدرت نگاهی انداخت و لبخند زد. «یک بار در عمر آدم اتفاق می‌افتد دیگر.»

پدرت هم در حالی که از این ولخرجی به خود می‌بالید گفت: «معلوم هم نیست. ممکن است به یک عادت وحشتناک تبدیل شود.»
پدر و مادرهای ما درباره آدمهای قدیمی شهر کمبریج صحبت می‌کردند؛ پدر و مادر من درباره‌ی تغییرات و موفقیت‌های زندگی آن آدم‌ها و مردهای مجردی که ازدواج کرده بودند و بچه‌هایی که به دنیا آمده بودند، با پدر و مادر تو صحبت کردند. آنها درباره‌ی پیروزی "ریگان" و شکست "کارتر" در انتخابات حرف زدند. پدر و مادر تو از شهر "رم" صحبت کردند که دو روز در آنجا توقف کرده بودید تا در آن شهر بگردید. مادر تو از فواره‌هایی که در آنجا دیده بودید حرف زد و همینطور سقف "کلیسای سیستین" که برای دیدن آن سه ساعت در صف، منتظر مانده بودید. گفت: «کلی کلیساهای قشنگ در آنجا بود. هر کدامشان مثل یک موزه بود. آن کلیساها را که دیدم دلم می‌خواست کاتولیک باشم، فقط برای اینکه بتوانم در آن کلیساها دعا بخوانم.»

پدر تو گفت: «اگر پانتئون را نبینید نصف عمرتان بر فناست»، پدر و مادر من هم که اصلاً نمی‌دانستند پانتئون چیست فقط سر خود را تکان می‌دادند. ولی من می‌دانستم، چون در کلاس درس لاتین داشتیم درباره‌ی رم باستان می‌خواندیم. من هم مشغول نوشتن گزارش بلندی درباره‌ی هنر و معماری رم باستان بودم. تمام گزارشم را هم با استفاده از دایرة المعارف‌ها و بقیه کتابهایی که در کتابخانه مدرسه بود، می‌نوشتم. پدر و مادر تو از بمبئی صحبت کردند و همینطور از خانه‌ای که گذاشتید و به اینجا آمدید؛ آپارتمانی در طبقه‌ی چهارم یک ساختمان که تراس آن به درخت‌های نخل و دریای عربستان مشرف بود. مادرت گفت: «خیلی حیف شد نیامدید آنجا به ما سر بزنید.» بعد که رفتیم بخوابیم مادرم در رختخواب به پدرم گفت: «آنها هیچ وقت ما را دعوت نکردند.»
بعد از شام به من گفتند اتاق خوابت را نشانت بدهم. من معمولاً دوست داشتم این کار را برای مهمان‌ها انجام بدهم. خیلی کیف می‌کردم وقتی برای مهمان‌ها توضیح می‌دادم که اینجا انباری است و اینکه دستشویی در طبقه‌ی پایین است. ولی الان میلی به این کار نداشتم چون احساس می‌کردم تو حال و حوصله‌ی این کار را نداری. البته این را هم باید بگویم از راه رفتن با یک پسر خجالت می‌کشیدم. عوض اینکه من به عنوان راهنما جلوتر از تو حرکت کنم، تو پیشاپیش از پله‌ها بالا رفتی و در اتاق‌ها را باز کردی و توی اتاق‌ها سرک کشیدی. اصلاً هم تحت تأثیر قرار نگرفتی.

من گفتم: «این اتاق من است» بعد بلافاصله حرفم را اصلاح کردم: «نه، یعنی اتاق تو.»
من تمام این مدت از این لحظه وحشت داشتم، ولی حالا پیش خودم از این می‌ترسیدم که بخواهی اینجا بخوابی. پیش خودم فکر می‌کردم که جایم را خواهی گرفت. با خودم فکر می‌کردم بدون اینکه نیاز باشد من کار خاصی انجام بدهم، تو با من دوست می‌شوی. به طرف پنجره زیر شیروانی رفتی و آن را باز کردی و هوای سردی وارد اتاق شد و خودت هم به طرف تاریکی بیرون خم شدی.
پرسیدی: «تا حالا بالای پشت بام رفته‌ای؟» بدون اینکه منتظر جواب من بمانی از پنجره بیرون رفتی. من شتابان به طرف پنجره دویدم و وقتی به طرف بیرون خم شدم تو را ندیدم. فکر کردم تو پایت روی شیروانی سر خورده و از آن بالا توی بوته‌زارها افتاده‌ای، و بعد هم پیش خودم فکر کردم که به خاطر این حادثه من را، که این عمل جسورانه‌ی تو را احمقانه فقط نظاره کردم، دعوا خواهند کرد. با صدای بلند گفتم: «حالت خوب است؟» منطقی این بود که اسمت را صدا بزنم، ولی خجالت می‌کشیدم و این کار را نکردم. سر آخر سر و کله‌ات پیدا شد؛ نشسته بودی روی شیب بالای گاراژ و چمن‌زار را نگاه می‌کردی.

«پشت خانه چیست؟»
«جنگل. ولی نمی‌توانی به آنجا بروی.»
«کی گفته؟»
«همه می‌گویند. پدر و مادرم و همه‌ی معلم‌های مدرسه.»
«چرا نمی‌شود رفت؟»
«پارسال یک پسر در آنجا گم شد. اسمش کوین مکگراث بود. دو کلاس هم از من عقب‌تر بود. ما تا دو هفته فقط صدای هلیکوپترها و پارس سگ‌های پلیس را می‌شنیدیم که در جستجوی نشانه‌ای از آن پسر بودند.»
تو در مقابل این حرف من هیچ واکنشی از خودت نشان ندادی. در عوض از من پرسیدی: «چرا مردم روبان‌های زرد به صندوق‌های پستی‌شان بسته‌اند؟»
«آن روبان‌ها برای گروگان‌های آمریکایی در ایران هستند.»
تو گفتی: «شرط می‌بندم تا قبل از این اتفاق آمریکایی‌ها حتی اسم ایران را هم نشنیده بودند»، و با این حرفت کاری کردی که من هم در مقابل وطن‌پرستی همسایگانم احساس مسئولیت کنم و هم در برابر جهالت‌شان.

«آن که در سمت راست هست چیست؟»
«یک جفت تاب.»
احتمالاً این کلمه برایت جالب بود چون رو به من کردی و لبخند زدی، هرچند لبخندت مهربانانه نبود؛ طوری لبخند زدی که انگار این کلمه را من اختراع کرده‌ام.
تو گفتی: «به سرما نرسیدم. این سرما را که گفتی یادم آمد که هیچ کدام اینها برای تو تازگی ندارد. »
«برف، کی دوباره برف می‌بارد؟»
«نمی‌دانم. امسال کریسمس برف نبارید.»

تو به اتاق برگشتی، ناامید به نظر می‌رسیدی، و من از نداشتن اطلاعات کافی احساس ترس کردم. توی آین‌ی من نگاهی به خودت انداختی. فقط نصف سرت در آینه پیدا بود. بعد در حالی که داشتی از اتاق بیرون می‌رفتی پرسیدی: «دستشویی کجاست؟»
آن شب وقتی روی تخت تاشو در اتاق خواب پدر و مادرم دراز کشیده بودم، (کاملاً هم بیدار بودم، هرچند نیمه شب بود) صدای پدر و مادرم را می‌شنیدم که در تاریکی با هم حرف می‌زدند. من نگران بودم که مبادا تو هم حرف‌های آنها را بشنوی. تختی که تو بر روی آن خوابیده بودی درست آن طرف دیوار اتاق خواب پدر و مادرم بود، و من اگر می‌توانستم دستم را از میان آن رد کنم، می‌توانستم به تو دست بزنم. پدر و مادر من بلافاصله از طرز رفتار پدر و مادر تو ایراد گرفتند و از تغییراتی که آنها کرده بودند متحیر بودند. مادرم گفت، زندگی در بمبئی آنها را آمریکایی‌تر از وقتی کرده که در کمبریج زندگی می‌کردند، و این چیزی بود که مادرم اصلاً انتظارش را نداشت و نمی‌توانست علتش را بفهمد. بعضی از حرف‌هایی که پدر و مادرم درباره‌ی پدر و مادر تو زدند، در مورد موهای کوتاه و شلوار راحتی مادرت و نوشیدنی خاصی بود که او و پدرت بعد از شام همچنان نوشیدند و آن را با خود از اتاق غذاخوری به اتاق نشیمن بردند.

بیشتر مادرم صحبت می‌کرد و پدرم فقط گوش می‌داد و گاه گاهی با صدایی خسته زمزمه کنان موافقت خود را اعلام می‌کرد. پدر و مادر من که هیچ وقت پای خود را در فروشگاه نوشابه‌های الکلی نگذاشته بودند، می‌پرسیدند که آیا پدر و مادر تو یک بطری دیگر از آن نوشیدنی خواهند خرید. مادرم گفت با این وضعی که پدر و مادر تو دارند ادامه می‌دهند، بطری نوشیدنی آنها تا فردا خالی می‌شود. مادرم گفت که مادر تو مد روز می‌گردد که البته او این اصطلاح را در زبان خاص خودش و با معنای منفی‌اش به کار می‌برد و منظورش هوسرانی و لذت جویی غیر ضروری‌ای بود که او نمی‌پسندید و از آن دوری می‌کرد. گفت: «با قیمت یک بلیت هواپیمای درجه یک دوازده نفر می‌توانند سوار هواپیمای معمولی بشوند.» روز تولد مادرم هر سال می‌آمد و می‌رفت بدون اینکه پدرم به روی خودش بیاورد. من بودم که اولین روز ماه ژوئن هر سال یک کارت درست می‌کردم و به پدرم می‌گفتم به همراه من آن را امضاء کند. بعد ناگهان مادرم از جایش برخاست و طوری که انگار بویی به مشامش خورده هوا را تند تند بو کشید و گفت: «بوی دود می‌آید.» پدرم پرسید آیا فر را خاموش کرده یا نه. مادرم گفت مطمئن است که فر را خاموش کرده ولی با این حال از پدرم خواست که برود و نگاهی بکند.

پدرم وقتی به تختخواب برگشت، گفت: «بوی سیگار است. یک نفر در توالت سیگار کشیده.»
مادرم گفت: «نمی‌دانستم دکتر چودوری سیگاری است. باید زیر سیگاری برایش می‌گذاشتیم.»
صبح روز بعد شما که خستگی ناشی از سفر با هواپیما در تنتان بود، همچنان خوابیده بودید. علی‌رغم حضورتان در خانه ما و وجود ساک و چمدان‌هایتان که راهرو را پر کرده بود و همین‌طور مسواکهایتان در کنار سینک دستشویی باز به جایی دیگر تعلق داشتید. وقتی بعد از ظهر از مدرسه برگشتم شما همچنان خوابیده بودید، و موقع خوردن شام که در واقع برای شما صبحانه بود، هر سه نفرتان از خوردن کاری امتناع کردید و در عوض نان سوخاری با چای خوردید. چند روز اول همینطوری بود: موقعی که شما بیدار بودید، ما خواب بودیم و وقتی شما خواب بودید ما بیدار بودیم؛ زیر یک سقف بودیم ولی شیوه زندگی‌مان کاملاً متضاد هم بود. در نتیجه، جدای از این واقعیت که من دیگر در اتاق خودم نمی‌خوابیدم، زندگی‌ام تغییر چندانی نکرده بود. طبق معمول همیشه آب پرتقالم را می‌نوشیدم و یک پیاله برشتوکم را می‌خوردم و می‌رفتم دم ایستگاه اتوبوس می‌ایستادم. با هیچ کس در مورد شما صحبت نکردم. من تقریباً هیچ وقت جزئیات زندگی خصوصی‌ام را با دوستان آمریکایی‌ام در میان نمی‌گذاشتم. بچه که بودم همیشه از جشن تولدم وحشت داشتم چون می‌دانستم یک عالمه دختر به خانه ما می‌آیند و می‌بینند که ما چطوری زندگی می‌کنیم. الان هم نمی‌دانم پیش دوستانم با چه عنوانی از تو یاد کنم. شاید مثلاً بگویم: «یک دوست خانوادگی.»

بعد یک روز از مدرسه به خانه آمدم و دیدم پدر و مادرت بیدارند و روی کاناپه نشسته‌اند و پایشان را هم گذاشته‌اند روی میز عسلی. آنها جایی نشسته بودند که من معمولاً می‌نشستم و سریال‌های تلویزیونی مورد علاقه‌ام را تماشا می‌کردم. آنها داشتند با مادرم که روی یک صندلی راحتی نشسته بود و سیب‌زمینی پوست می‌کند، حرف می‌زدند. مادر تو ساری نایلونی مادر من را پوشیده بود؛ یک ساری به رنگ بنفش با خال‌های کوچک و بزرگ قرمز رنگ. در مورد چمدان گم شده مادرت خبر نگران کننده‌ای رسید: آن را در رم پیدا کرده بودند، ولی با هواپیما به ژوهانسبورگ فرستاده بودند. یادم می‌آید من پیش خودم فکر می‌کردم که آن ساری به مادر تو بیشتر می‌آمد تا مادر من؛ رنگ بنفش پررنگ آن ساری به پوست مادر تو بیشتر می‌آمد. به من گفتند که تو بیرون توی حیاط هستی. من بیرون نرفتم که دنبال تو بگردم. در عوض پیانو تمرین کردم. هوا تقریباً تاریک شده بود که تو داخل خانه آمدی؛ چای‌ای را که برایت ریخته بودند، نوشیدی. من برای نوشیدن چای هنوز سنم کم بود. پدر و مادر تو هم چای نوشیدند، ولی ساعت شش نوشیدنی‌شان روی میز عسلی بود. در تمام مدتی که شما با ما زندگی می‌کردید نوشیدنی پدر و مادرت ساعت شش روی میز عسلی بود. تو در حالی که فقط یک پولیور به تن داشتی بیرون رفته بودی. دوربین گران‌قیمت پدرت هم از گردنت آویزان بود. تأثیر سرما از قیافه‌ات پیدا بود؛ چشمانت برق می‌زد؛ گوشهایت سرخ شده بود و پوستت از داخل گر گرفته بود.

گفتی: «توی جنگل پشت خانه‌ی شما یک نهر هست.»
مادرم وقتی این را شنید، نگران و عصبی شد و به تو هشدار داد که دیگر به آنجا نروی، همانطور که بارها به من هشدار داده بود، همانطور که من، همان شبی که آمده بودی به تو هشدار داده بودم. ولی پدر و مادر تو مثل مادر من در این زمینه نگرانی از خود نشان ندادند و در عوض پرسیدند از چه چیز‌هایی عکس گرفته‌ای.
تو هم جواب دادی: «از هیچ چیز.» و من هم پیش خودم گفتم که شاید چیز جالب توجهی برای عکس گرفتن پیدا نکرده‌ای. محیط حومه‌ی شهر برای تو و پدر و مادرت تازگی داشت. هر خاطره‌ای که تو از آمریکا داشتی مربوط به شهر کمبریج بود، مکانی که من خاطرات خیلی محو و مبهمی از آن داشتم.

چایت را برداشتی و به درون اتاق من رفتی، طوری که انگار اتاق خودت است، و فقط موقع شام بیرون آمدی. تند تند غذایت را خوردی و حین خوردن یک کلمه هم حرف نزدی، و بعد از خوردن شامت به طبقه بالا برگشتی. پدر و مادرت بودند که برای جلب رضایت من تلاش می‌کردند و از من سؤال می‌پرسیدند و از طرز رفتار من و طرز پیانو زدنم و کمک کردن به مادرم تعریف می‌کردند. مثلاً وقتی مادرت من را می‌دید که بعد از شام می‌روم و برای ناهار فردایم در مدرسه ساندویچ همبرگر یا بوقلمون برای خودم درست می‌کنم، می‌گفت: «کائوشیک، ببین هما چطوری ناهار خودش را درست می‌کند.» من هنوز خیلی بچه بودم، در حالی که تو که سه سال بیشتر از من بزرگ‌تر نبودی، خیلی وقت بود که از زیر سلطه پدر و مادرت فرار کرده بودی. با آنها بحث نمی‌کردی، ولی با آنها زیاد هم حرف نمی‌زدی. تو وقتی بیرون بودی من شنیدم که پدر و مادرت به مادر من گفتند، تو ناراحتی که به آمریکا برگشته‌ای. پدرت گفت: «وقتی فهمید می‌خواهیم از هندوستان برویم خیلی عصبانی شد و حالا هم عصبانی است که دوباره به اینجا برگشته‌ایم. حتی در بمبئی هم که بودیم، سعی کردیم او را به شکل نوجوان‌های امروزی آمریکایی بار بیاوریم.»

من چون نمی‌توانستم از میز تحریر توی اتاقم استفاده کنم تکالیف درسی‌ام را پشت میز غذاخوری انجام می‌دادم. داشتم گزارش رم باستان را می‌نوشتم؛ موضوع این گزارش برایم جالب بود تا اینکه شما رسیدید. وقتی فهمیدم که شما به رم رفته بودید؛ این موضوع دیگر برایم موضوع احمقانه‌ای بود. دوست داشتم در خلوت خودم روی این گزارش کار کنم ولی پدرت مفصل در مورد معماری ورزشگاه "کولوسیوم" رم با من صحبت می‌کرد. توضیحاتی که او از دید مهندسی معماری می‌داد، فراتر از فهم من و بی‌ربط به کار من بود، ولی من برای اینکه ادب را رعایت کرده باشم به توضیحاتش گوش دادم. من نگران بودم که مبادا پیگیر این بشود که آیا چیزهایی را که به من گفته، در گزارشم آورده‌ام یا نه، ولی او این کار را نکرد. توی ساکهایش را گشت و دو تا کارت‌پستال را که در رم خریده بود؛ نشانم داد و هرچند ربطی به گزارش من نداشت، ولی یک سکه‌ی دو لیره‌ای به من داد.

وقتی خستگی سفر با هواپیما کاملاً از بدنتان خارج شد ما با هم سوار استیشن پدرم شدیم و به بازار رفتیم. مادر تو می‌خواست لباس بخرد. در مرکز خرید، پدرهای ما دو تا رفتند در محوطه گود نشسته‌ای که نیمکت و گل‌های توی گلدان داشت، منتظر ما نشستند. به تو هم پول دادند تا بروی برای خودت بگردی و من هم همراه مادر خودم و مادر تو به قسمت لباس‌های زنانه رفتم. مادر تو در حالی که کارت اعتباری‌ای که پدرت به او داده بود همراه خود داشت؛ ما را به فروشگاه "جوردن مارش" برد. ما خودمان معمولاً به فروشگاه "سیرز" می‌رفتیم. مادر تو در فروشگاه دستکش‌های چرمی مشکی و یک جفت چکمه خرید که تا زانو زیپ می‌خورد؛ مادرت موقع برداشتن چیزی هرگز به قیمت آن توجه نمی‌کرد.

بعد از گذشت یک هفته، پدر تو کار جدیدش را در یک شرکت مهندسی که در فاصله‌ی چهل-پنجاه کیلومتری خانه‌ی ما بود؛ شروع کرد. آن اوایل پدرم زود از خواب بیدار می‌شد و قبل از اینکه برای تدریس اقتصاد به دانشگاه "نورث ایسترن" برود، پدر تو را به شرکتش می‌رساند. بعد پدر تو یک "آئودی" خرید که از آن دنده‌های کوچک داشت. تو به همراه مادران ما در خانه می‌ماندی. پدر و مادر تو می‌خواستند آنقدر صبر کنند تا خانه بخرند، بعد ببینند تو را به کدام مدرسه بفرستند. من از دیدن این وضعیت هم گیج شده بودم و هم احساس حسادت می‌کردم؛ نصف سال بدون مدرسه! چیزی که بیشتر مرا می‌آزرد این بود که کسی از تو انتظار نداشت در خانه کمک کسی باشی، بشقاب یا لیوانت را بعد از غذا به سینک آشپزخانه ببری، و یا تختم را مرتب کنی؛ من هرچند وقت یک بار از لای در، اتاقم را می‌دیدم که چه وضع آشفته‌ای دارد، پتو افتاده بود روی کف اتاق و لباس‌هایت هم روی میز تحریرم کپه شده بود. تو میوه خیلی می‌خوردی، یک خوشه‌ی انگور را تمام می‌کردی، سیب‌ها را تا ته می‌خوردی، این کارت البته برایم جالب بود. من آن موقعها میوه‌ی تازه نمی‌خوردم؛ گوشت و مزه میوه باعث می‌شد عق بزنم. تو از مزه‌ی میوه‌ها و یا بی‌مزه بودنشان شکایت می‌کردی؛ ولی با این حال هر میوه‌ای را که پدر و مادرم از بازار "استار" می‌خریدند؛ تا ته می‌خوردی. بعد از ظهرها وقتی از مدرسه به خانه می‌آمدم؛ همیشه تو را می‌دیدم که روی کاناپه دراز کشیده‌ای و انگشت شصت دو پای برهنه‌ات روی لبه‌ی میز عسلی بود. مشغول خواندن کتابهایی از "ایزاک آسیموف" بودی که از کتابخانه‌ی پدرم در زیرزمین برداشته بودی. من از نمایش تلویزیونی "دکتر هو" که تو به آن علاقه داشتی متنفر بودم.

نمی‌دانستم چه نظری باید در مورد تو داشته باشم. چون تو در هندوستان زندگی کرده بودی. من تو را بیشتر از جنس پدر و مادر خودم می‌دانستم تا جنس خودم. از این گذشته، تو شباهتی به پسرعموهای من که در کلکته زندگی می‌کردند هم، نداشتی. من اولین باری که آنها را دیدم آدمهای ساده و حرف‌شنویی به نظر می‌رسیدند؛ در مورد زندگی من در آمریکا سؤال می‌پرسیدند و من هم وقتی برایشان توضیح می‌دادم از شنیدن جواب‌های من مات و مبهوت می‌شدند؛ طوری که انگار آمریکا کره‌ی ماه است. ولی تو اصلاً در مورد زندگی من در آمریکا کنجکاو نبودی. یک روز یکی از دوستانم در مدرسه من را دعوت کرد تا بعد از ظهر یکشنبه، قسمت "امپراتوری دوباره حمله می‌کند" از مجموعه‌ی جنگ ستار

روزها، هفته‌ها، ماه‌ها به همین روال بدون داشتن اندک حرفی برای گفتن و عاصی از اختلال و یبوست فکری ادامه یافت... درختان زیتون، بادام، بزها، گربه‌ها و تاکستان‌ها همچنان دست‌نخورده باقی مانده بودند... آنچه خارج از دسترس اکثریت قریب به اتفاق مهاجران است، این است که هیچ‌یک از آنها هرگز نمی‌توانند آن‌‌طورکه او با کشور جدید درآمیخت، در آن ادغام شوند... چشمانش مرطوب می‌شدند. ...
شاید هیتلر را به عنوان شخصی بشناسند که بیشتر به جای خواندن کتابها آنها را می‌سوزانده است، ولی باید این حقیقت را بعد از سالها منتشر کرد که تنها نیروهای آمریکایی بعد از اشغال آلمان، حدود 3هزار جلد کتاب را از کتابخانه‌ی شخصی هیتلر در مونیخ به کتابخانه‌ی کنگره آمریکا منتقل کردند... هیتلر در جایی گفته است؛ در طول جنگ جهانی دوم هر شب یک کتاب می‌خوانده و در حقیقت تمام نیازهای خود را از این کتاب ها رفع می‌کرده است! ...
در میان صدها هزار عنوان کتاب مدیریت و رهبری موجود در بازار کدام یک می‌توانند نگرش صحیحی را در ما ایجاد کنند؟ این سوالی است که نه از نویسندگان آن کتاب‌ها و نه از خوانندگانشان می‌توان پرسید، بلکه فقط مدیران موفق جهان هستند که نمود عینی عمل به مفاهیم این کتاب‌ها هستند... این کتاب آنقدر برای خانم وایت‌من اهمیت دارد که همه کارمندان خود را مجبور به مطالعه آن کرده است. ...
این سه زن جوان سمبلی از سه چهره مدرن از جامعه معاصرند... تنهایی سختی را در غیبت همسری که عاشقش بوده و اکنون نیز هست، تجربه می‌کند... با درخواست ویزایش برای رفتن به فرانسه موافقت نمی‌شود و او مجبور است زندگی دیگری را تجربه کند... تردید شبانه برای تصمیم گرفتن درباره زندگی‌اش غیرعادی و فلج‌کننده است... فرد چنان در حاشیه‌ها درجا می‌زند که آینده به محاق می‌رود... زندگی اگر که تحقق نیابد رنج‌آور می‌شود ...
این سفرنامه در چارچوب ادبیات مهاجرت، یعنی در مقوله ادبیاتی که نویسندگان رانده‌شده از آلمان هیتلری در غربت و مهاجرت نوشتند، خیلی پرآوازه نیست، چون‌که به جزئیات زندگی مردم آلمان در شرایط دشوار و وحشت‌آلود حکومت نازی‌ها چندان نمی‌پردازد. از دید ادبیات هجرت رمان «مفیستو»، اثر پسر ارشد توماس مان، یعنی کلائوس مان، همچنین داستان‌های کوتاه برتولد برشت با عنوان «ترس و نکبت رایش سوم» شهره‌ترند... قاضی با انتخاب «دون كیشوت» گامی بسیار دلنشین و پربرکت در راه ترجمه برداشته است، شوخ‌طبعی و طنز ذاتی او موجب ...