آدم‌های تک‌افتاده | آرمان ملی


اگر داستان رئالیستی را آینه‌ای برای نمایش واقعیت بدانیم، داستان مدرن انعکاس واقعیت در ذهن ادراک‌کننده است؛ واقعیتی متکثر و قائم‌به‌فرد. نویسنده‌ مجموعه‌داستان «چیدن یال اسب وحشی» [اثر علی صالحی بافقی] در نگارش هشت داستان کوتاه این مجموعه بیش از اینکه هدف برساختن واقعیت را داشته باشد، برداشت خود را از واقعیت بازمی‌نمایاند. به این معنا که توجه خواننده را از جهان بیرون به دنیای تاریک و مبهم ذهن معطوف می‌کند و هزارتوی پررمزوراز ذهن شخصیت‌های داستان را می‌کاود؛ ذهنی که طبق نظریه‌ روانکاوانه‌ فروید از دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تشکیل شده که در اغلب داستان‌های این مجموعه با سیر غیرخطی روایت‌ها و با استفاده از تکنیک‌های سیلان ذهن، بازگشت به گذشته و خواب هویدا می‌شود.

چیدن یال اسب وحشی علی صالحی بافقی

نویسنده در‌ اغلب داستان‌ها زمان را در برهه‌های مختلف به عقب‌وجلو می‌برد و روایت‌هایی به‌هم‌ریخته به خواننده ارائه می‌دهد تا آشفتگی فکری و وضعیت روانی شخصیت‌ها را به نمایش بگذارد. او گاه با تغییر زاویه‌ دید در یک داستان که از مؤلفه‌های مهم داستان مدرن است، خواننده را به مشارکت در برساختن داستان وامی‌دارد و ترتیبی می‌دهد که به ابتکار خویش بخش‌های داستان را کنار هم قرار داده و از دل آنها داستانی معنادار به‌وجود آورد. مشخصا می‌توان به داستان اول این مجموعه اشاره کرد که با تغییر سه نظرگاه و سیری بین گذشته و حال و نیز توصیف یک خواب نمونه‌ کاملی از داستان‌ مدرن به حساب می‌آید.

داستان صحنه‌ یک تصادف است. هنوز یک ساعت از آزادی پنج زندانی نگذشته که چهار نفر از آنان از هستی ساقط می‌شوند. حضور یک اسب در این حادثه زمینه‌ساز هجوم خاطرات به ذهن من‌راویِ این داستان می‌شود و روایت را از نظم و ترتیبی که از یک داستان رئال و خطی انتظار می‌رود، بیرون می‌آورد. گویی راوی پس از آزادی از زندان، با بیان این خاطرات و نیز خوابی که می‌بیند سعی دارد چهار همراه خود را که مردگانی بیش نیستند ترک و سوار بر اسب سیاه داستان، بر ترس‌های خود مهار زده و راهی جایی شود تا در آن آرام گیرد.

در داستان‌های دیگر مجموعه یک واقعه‌ مرکزی اهمیت پیدا نمی‌کند؛ بلکه این تاثیر وقایع است که زندگی شخصیت‌ها را متحول می‌کند. در اغلب داستان‌ها تعارضی که شخصیت با خود یا با دیگران دارد از او انسانی گاه افسرده و منزوی و تک‌افتاده ارائه می‌دهد که آدم‌های اطرافش یا اندک‌اند یا فقط خاطره‌ای هستند که از ناخودآگاه او در خواب‌ها و خاطراتش قد علم می‌کنند. روایت داستان «هات‌داگ» - داستان مردی که بوی گندی تمام زندگی‌اش را فراگرفته - بین خواب و بیداری در رفت‌‌وآمد است و مشکلات روحی شخصیت به مدد رؤیاها و کابوس‌هایش برای خواننده آشکار می‌شود. تکاپو برای یافتن منشأ این بوی آزاردهنده زندگی این مرد را که همسرش را برای مهاجرت همراهی نکرده و همراه سگش و در چاردیواری خانه‌اش در چرخه‌ تکرار تماشای تلویزیون، سیگارکشیدن و چای و قهوه‌نوشیدن و... گرفتار است، متحول می‌کند. یافتن جسد متعفن سگی که همزمان با رفتن همسرش گم شده، همراه مورچه‌ها و کرم‎هایی که توی هم می‌لولند، آن‌هم در کمد اتاق کتابخانه که مأمن همیشگی همسرش بوده، به‌خوبی نمایانگر روان رنجور مرد و زخم التیام‌نیافته‌ روحش است.

داستان‌ «صدای آهن روی آهن»، با رویای یک مرد تنهای دیگر آغاز می‌شود؛ در این رویا اسماعیل با زنش که یک سال از مرگش می‌گذرد، در قطار راهی سرزمینی گرم است. نویسنده در این داستان با استفاده از عناصری چون ترک‌های سقف خانه، سرما و برف، مورچه‌هایی که در خانه‌ قدیمی‌اش در رفت‌وآمدند، حزن‌ و اندوهی را که بر زندگی اسماعیل سایه انداخته، به نمایش می‌گذارد. اسماعیل تا پیش از دریافت نامه‌ بازنشستگی این‌همه را تاب آورده و سرش را با کار و شل‌وسفت‌کردن پیچ‌های ریل راه‌آهن و گاه رؤیاپردازی با زنش، آیجان، گرم کرده. اما نقطه‌ پایانی که بر چهل سال خدمتش در راه‌آهن گذاشته می‌شود او را به آنجا می‌رساند که همچون مجانین به همه‌چیز پشت‌پا بزند. انتقام کور و آتش‌زدن شناسنامه و لباس کار و سوارشدنش بر قطاری که آیجان نیز بر آن سوار است، حکایت از سرخوردگی اسماعیل دارد. این سرخوردگی و رسیدن به پوچی را در دو داستان دیگر این مجموعه - «پدربزرگ لعنتی من» و «ژنرال»- نیز می‌توان دید. پدربزرگی مقتدر که با هزاران امید و آرزو و به شوق بازیافتن اعتبار گذشته‌اش در یک مصاحبه تلویزیونی شرکت می‌کند، پس از بازگشت از برنامه‌ تلویزیونی و فروپاشی وجهه‌ کاری‌اش به اتاقش پناه می‌برد و «مثل یک آب‌میوه‌ ساندیس که تهش را با نی مِک زده باشند جمع می‌شود و تمام می‌شود.» کارمند اداره‌ آگاهیِ داستان «ژنرال» نیز که پیرمردی است ساکن خانه‌ سالمندان، به‌ظاهر دغدغه‌ دیده‌شدن دارد و با استفاده از صفحه‌ حوادث روزنامه و داستان‌‌هایی که سرهم می‌کند به این مهم دست می‌یابد. اما خواننده در خلال داستان درمی‌یابد که دغدغه‌ اصلی او اعتراف و معرفی مقصر اصلیِ مرگ تصادفی همسرش است.

در انتها باید گفت داستان‌های این مجموعه با مضامینی اجتماعی و پیرنگ‌هایی کم‌واقعه، اگرچه در سطح اولیه روایتگر زندگی آدم‌هایی است رنجور و منزوی و آسیب‌دیده، در سطوح زیرین استعاره‌ای است از جهانی بزرگ‌تر و گسترده‌تر از جهان داستان که خواننده‌ را به کشف‌وشهودی لذت‌بخش می‌رساند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...