فلسفه در راستای عمل و تغییر | اعتماد


مکتب فرانکفورت از مکاتب مهمی است که پس از جابه‌جاسازی روبنا به جای زیربنا در پراکسیس مارکس توانست نهضتی بزرگ از طریق هربرت مارکوزه [Herbert Marcuse] در جامعه غربی ایجاد کند. مارکوزه از معماران اصلی نظریه‌ انتقادی در مکتب فرانکفورت است که به عنوان سلسله جنبان جنبش دانشجویی مطرح است. اندیشه‌های او در حال حاضر جلوه‌های جدید را در اندیشه مارکسیستی در زمینه‌های فلسفه انتقادی به مثابه رویکردی دیالکتیکی و زیبایی‌شناسانه برای رهایی، تلفیق خردگرایی و رومانتیسم به وجود آورده به گونه‌ای که با وارد کردن جنبش دانشجویی و گروه‌های حاشیه‌ای به عنوان عامل تسریع‌کننده انقلاب، باعث تجدید حیات فکری و سیاسی مکتب فرانکفورت شده و تفوق خاصی را در اندیشه‌های جدید پساساختارگرایی و پست مدرن از خود بر جای گذاشته است.

هربرت مارکوزه [Herbert Marcuse]

جاذبه‌ها و تاثیر افکار هربرت مارکوزه در برپایی جنبش دانشجویی در جامعه غربی همراه با نقد او از جامعه صنعتی غرب در دو شکل نظام سرمایه‌داری و سوسیالیسم که از نظر مارکوزه در بنیان همانند یکدیگرند، از دیدگاه‌های مهمی است که در مکتب فرانکفورت مطرح شده است. مکتبی که میشل فوکو زمانی با حسرت درباره‌ آن می‌گفت اگر در سال‌های تحصیل دانشگاهی‌ام با مکتب فرانکفورت آشنا شده بودم، برخی حرف‌ها ... را نمی‌گفتم و در مسیر کارم انحراف‌هایی پیش نمی‌آمد، زیرا پیش‌تر نویسندگان مکتب فرانکفورت راه‌هایی همانند مسیری که من می‌خواستم، در پیش گرفته بودند.

دغدغه عمده مکتب فرانکفورت به ‌ویژه در مورد سرنوشت فرد در جامعه معاصر است، به‌طوری‌که آدورنو و مارکوزه درباره موقعیت فرد در جامعه مدرن دیدگاه تقریبا یکسانی داشتند. مارکوزه بقایای امید را به اینکه نیروهای انقلابی جدید از بطن این جامعه سر بر خواهند آورد، در خود حفظ کرد و در بازتفسیر فلسفی خود از نظریات فروید استدلال کرد که با غلبه کمبود مادی در جوامع صنعتی پیشرفته شرایط برای انسان‌ها به گونه‌ای برقرار گردید که از طریق آزادی میل به هدف سعادت‌ نایل آیند و برتری اصل لذت به عنوان مبنای یک رهایی جامع تلقی گردید که بر کلیه روابط اجتماعی تاثیر می‌گذارد.

اما آدورنو امکان آزادی فرد از قید سلطه را نه در ظهور گروه‌های مختلف (اپوزیسیون) جدید و نه در آزادی میل، بلکه در کار هنرمند اصیل می‌دید که واقعیات مسلم را با نشانه‌هایی از آنچه می‌توانست باشد، روبه‌رو می‌سازد. بنابراین، هنر اصیل نیروی بالقوه ویرانگری دارد و آدورنو آن را به عنوان شکل برتر شناخت‌ -پویش آینده‌نگرانه حقیقت- در نقطه مقابل علم قرار می‌دهد که صرفا واقعیت موجود را منعکس می‌سازد.

شهرت هربرت مارکوزه فیلسوف سیاسی و نظریه‌پرداز جنبش بین‌المللی چپ نو در اوایل سال‌های دهه شصت در اروپا و امریکا به اوج خود رسید و آوازه آن به اکناف جهان نیز کشیده شد، به‌طوری‌که در این سال‌ها دانشجویان با حضور انبوه خود در کنفرانس‌هایش از او استادی به شهرت جهانی ساختند. آزادی بیشتر، عدالت بیشتر، انسانیت بیشتر برای جامعه غربی دموکراتیک و سرانجام البته برای همه جامعه‌های روی زمین موضوع این فیلسوف سیاسی است. هربرت مارکوزه برخلاف هورکهایمر و آدورنو که پس از جنگ جهانی دوم به آلمان بازگشتند، در ایالات متحده امریکا ماند و به تالیف آثار متعددی به زبان انگلیسی ادامه داد. او درواقع وفادارترین فرد در میان این جمع به رادیکالیسم سیاسی سال‌های نخستین موسسه بود. مارکوزه سیاسی‌ترین نظریه‌پرداز مکتب فرانکفورت است. استدلال‌های او را علاوه بر استدلال‌های شخصی‌اش می‌توان به عنوان دارایی‌های مشترک مکتب فرانکفورت به شمار آورد.

مارکوزه اصلی‌ترین آثار در زمینه نظریه سیاسی مکتب فرانکفورت را به وجود آورد. منابع اصلی برای درک و بررسی اندیشه سیاسی مارکوزه کتاب‌های «انسان تک‌ساحتی»، مقاله رواداری سرکوبگر، «گفتاری در رهایی»، «اروس و تمدن»، مارکسیسم شوروی و برخی از مقالات مرتبط با این مساله که اکثرا در دهه 1930 در آلمان نوشته شده بودند، در مجموعه‌ای تحت عنوان «نفی‌ها» در سال 1968 مجددا به چاپ رسیدند. هر چند البته آثار دیگر او هم ممکن است با این بحث برای بررسی اندیشه سیاسی مارکوزه مرتبط باشند.

نکته مهم آشنایی با دیدگاه جامعه‌شناسی انتقادی مارکوزه است. در نظریه انتقادی مارکوزه، خدمات ذهنی در هر دو سطح فردی و فرهنگی با ساختار عینی اقتصادی نظریه مارکس پیوند زده می‌شود. یعنی عوامل ذهنی و فرهنگی نظریه مارکس به عنوان روبناها تکمیل‌کننده عوامل اقتصادی و مادی اندیشه او به عنوان زیربناها است. او کوشش کرد تا نظریه فردگرایانه فروید را با بینش‌های مبتنی بر سطح اجتماعی و فرهنگی مارکس و وبر ترکیب کند، تا از این طریق به نظریه مارکسیستی غنا و وسعت بیشتری ببخشد و از آن به نفع انسانیت و پی‌ریزی تمدنی جدید بهره جوید.

فلسفه انتقادی مارکوزه، مانند سایر نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت به جامعه‌شناسی به خاطر علم‌گرایی آن و اینکه روش علمی را به هدف فی‌نفسه‌ای تبدیل ساخته است و از این گذشته جامعه‌شناسی را به خاطر پذیرش وضع موجود، مورد انتقاد قرار می‌دهد و معتقد است جامعه‌شناسی از جامعه انتقاد جدی نمی‌کند و نمی‌خواهد از ساختار اجتماعی موجود فراتر رود و به همین خاطر است که پایبندی‌اش را به یاری ستمدیدگان اجتماع، رها ساخته است. او می‌گوید: «علمی که درصدد یافتن قوانین اجتماعی است. بی‌رحمانه مانع فعالیت‌ اجتماعی به‌ ویژه مساله تغییر نظام اجتماعی می‌گردد.»

به همین جهت است که گفته می‌شود مارکوزه، در رویکرد انتقادی خود به جامعه‌شناسی، از آن جهت که دچار علم محض است و روش همانی علمی و مدل علوم طبیعی را هدف خود قرار داده است، آن را به مثابه نخوتی یک‌سونگرانه یا به سادگی نادرست می‌داند. این نادرستی از نظر او به گونه‌ای است که در آن، تمام پدیده‌ها و امور انسانی تا سطح متغیرهای عینی اجتماعی تقلیل داده شده و جامعه به مثابه یک کل درنظر گرفته می‌شود و به نقش افراد توجهی نداشته و با این کار خود در حقیقت کنش متقابل میان فرد و جامعه را نادیده می‌گیرد. بدین خاطر از نظر او جامعه‌شناسی به دلیل نادیده گرفتن نقش و جایگاه مهم فرد قادر به تبیین و تحلیل آن دسته از تحولات سیاسی عمده‌ای که می‌توانند به ایجاد جامعه‌ای عادلانه و انسانی منجر گردند، نیست و حرف چندانی در این زمینه برای گفتن ندارد.

به اعتقاد زولتان تار: «جامعه‌شناسی [علمی] به جزء لاینفک جامعه موجود تبدیل می‌شود.» گفته می‌شود معیار مطلوبی که نظریه انتقادی به کمک آن به داوری درباره شرایط زمان حال می‌پردازد به مفهوم «عقل» هگلی نزدیک‌تر است تا «عقل» مارکسی. به‌طوری‌که، به‌‌زعم هورکهایمر: «تکامل و پیشرفت آزاد افراد به قوام عقلانی جامعه وابسته است.» از جهت دیگر، چون جامعه‌شناسی خود را در خدمت وضع موجود و کمک به حفظ و تثبیت آن قرار داده و اساسا در فکر انتقاد از نهادهای اجتماعی غالب که در پیوندی نزدیک با نهادهای قدرت سیاسی و ثروت اقتصادی قرار دارند، نیست، بنابراین دغدغه‌ای بابت رشد و ارتقای ساختار اجتماعی معاصر نیز در سر ندارد. به همین خاطر تعهد خود را در کمک به طبقات محروم و تحت ستم جامعه معاصر از دست داده و با توجه به سیطره اصول پوزیتیویستی بر آن خود را از قید هرگونه تکلیفی از این دست رها ساخته است.»

علاوه بر این انتقادهای سیاسی، فلسفه انتقادی مارکوزه، انتقادهای ذاتی نیز به جامعه‌شناسی وارد می‌نماید. از این جهت که جامعه‌شناسی می‌خواهد هر چیز بشری را به متغیرهای اجتماعی تقلیل دهد. زمانی که جامعه‌شناسان به جامعه به منزله یک کل و نه بر افراد جامعه، تاکید می‌ورزند، درواقع کنش متقابل فرد و جامعه را نادیده می‌گیرند. این تقریبا یکی از ریشه‌های حملات فلسفه انتقادی مارکوزه به جامعه‌شناسی به‌شمار می‌رود. از آنجایی که فلسفه انتقادی او جامعه‌شناسی را به نادیده گرفتن افراد متهم می‌کند، می‌گوید جامعه‌شناسی نمی‌تواند بحث با معنایی را درباره دگرگونی‌های سیاسی که راه به یک «جامعه منصفانه و انسانی» می‌برد، مطرح نماید. به گفته زولتان تار، «جامعه‌شناسی را به جای آنکه وسیله‌ای برای انتقاد و بستری برای تجدید حیات جامعه یعنی محرک نوگرایی باشد، به یک بخش جدایی‌ناپذیر جامعه موجود تبدیل گشته است.» مارکوزه همچنین سعی کرده تا بینش‌های فروید در سطح آگاهی و ناخود‌آگاهی را با تفسیر فلسفه انتقادی از فرهنگ تلفیق نماید.

به هر حال، جامعه‌شناسی مارکوزه، قبل از آنکه جامعه‌شناسی به معنای «سوسیولوژی» باشد، نوع جامعه‌شناسی با گرایش سیاسی یعنی همان جامعه‌شناسی انتقادی است. به عبارت دیگر مارکوزه در جامعه‌شناسی بیش از آنکه علمی و محض باشد، باید گفت که سیاسی و انتقادی است. وی «جامعه‌شناسی به خصوص جامعه‌شناسی کنت، را به سبب جست‌وجوی قوانین نامتغیر و به سبب مفهومی که از یک علم وحدت یافته به وجود آورده است، محکوم می‌نماید، زیرا این امر آزادی و عقلانیت آدمی را از بین می‌برد.»

نکته مهم دیگر آشنایی با دیدگاه فلسفه انتقادی مارکوزه است. دیدگاه فلسفی مارکوزه به یقین تحت تاثیر مفهوم نقادی در فلسفه آلمان است. مارکوزه نقش فلسفه را در مخالفت با اوضاع جاری و در کیفیت انتقادی آن می‌نگریست و آن را چیزی جز فکر و نظریه نمی‌دانست که در درون آن نظریه فلسفی، نقش سازنده و درمانگری آن را می‌توان جست‌وجو کرد (هربرت مارکوزه، 1362، 203). مفهوم نقادی نیز که در فلسفه ایده‌آلیستی آلمان، از فلسفه عصر روشنگری در قرن هجدهم نشأت گرفته است، تحت تاثیر کانت همه ‌چیز را تابع خود قرار داد. کانت در مقدمه کتاب سنجش خرد ناب گفته بود: «دوران ما، دوران واقعی انتقاد است که همه‌ چیز باید تابع آن باشد.» کانت که پس از سنجش خردناب به طرح فلسفی خود عنوان انتقادی یا سنجشگرانه داده بود، هر جا که در آن کتاب با ضرورت ارایه تعریفی از نقادی برخورد، از منش اجتماعی آن یاد کرد.

مارکس هم در آخرین تزهای یازده‌گانه‌اش درباره فویرباخ می‌نویسد: «فیلسوفان تاکنون فقط جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند؛ اما از این پس، مساله بر سر دگرگون کردن آن است.» این نوشته مارکس به یقین دیدگاه فلسفی مارکوزه را تحت‌تاثیر خود قرار داده است و باعث شده تا او همانند سایر اعضای مکتب فرانکفورت فلسفه حقیقی و اصیل را منعکس‌کننده وضع بشر در موقعیت اجتماعی و سیاسی بداند. به نظر مارکوزه فلسفه عمدتا اجتماعی و سیاسی است. به‌علاوه مارکس از همان نخستین نوشته‌های خود متوجه شرایط زندگی اجتماعی بود. روحیه فلسفی نخستین آثارش مانع از گرایش او به ارایه تحلیل‌های اجتماعی نشد و درباره مساله یهود (1843) به بررسی مسائل سیاسی و اقتصادی و در دستنوشته‌های اقتصادی - فلسفی (1844) به تحلیل‌های اقتصادی روی آورد.

هربرت مارکوزه [Herbert Marcuse]

البته بعد از کانت و پیش از مارکس، هگل نیز از همان مفهوم اجتماعی انتقاد آغاز کرد. هگلی که مارکوزه کارشناس فلسفه او بود و بیش از سایر اعضای مکتب فرانکفورت نسبت به اندیشه‌های هگل متخصص‌تر و وفاداری داشت. هنری استیوارت هیوز در کتاب هجرت اندیشه اجتماعی در این باره می‌گوید: «مارکوزه سخت‌تر از آدورنو پای‌بند مفاهیم هگلی بود.» او می‌افزاید: «ره‌آورد مارکوزه برای موسسه تحقیقات اجتماعی، تخصصی برتر از همه همکارانش درباره فلسفه و اندیشه‌های هگل بود.»

به نظر هگل «نقادی فلسفی، برخلاف نقادی علمی و هنری، که به دلیل الگویی آرمانی امکان‌پذیر است، یعنی هر اثر هنری یا هر دستاورد علمی براساس قیاس با این ایده یا الگوی نهایی و جاودانی سنجیده، پذیرفته یا قبول می‌شود. میان هر موقعیت و فرجام راه، نسبتی برقرار می‌شود که به نقادی امکان پیشرفت می‌دهد. براساس مطلق با نهایت مسیر حرکت‌ دانسته می‌شود و براساس دقت به مسیر، می‌توان تصوری از فرجام را ایجاد کرد. در پدیدارشناسی روح هگل به صورتی دقیق‌تر با طرح اودیسه‌ آگاهی این مساله را پیش کشید که انسان با تعمق در عمل‌های اجتماعی‌اش، خود را همچون موجودی که دارای آگاهی برتر و متعالی است، باز می‌شناسد.

یکی از موارد بحث مشهور هگل در فصل «خودآگاهی» در مورد دیالکتیک خدایگان-بنده است. خدایگان در می‌یابد که فقط وقتی خدایگان است که دیگری، یعنی بنده، به بندگی خودآگاه باشد و دگرگونی در موقعیت خویش را نطلبد، ولی بنده خود را در نسبتی که با دیگری یعنی خدایگان می‌یابد می‌شناسد و در جریان همین شناخت، در کار دگرگون کردن آن نسبت نیز بر می‌آید: «حقیقت آگاهی مستقل، آگاهی بنده است. این آگاهی نخست چنین می‌نماید که بیرون از خویشتن است و حقیقت خود آگاهی نیست، ولی همچنان‌که در مورد خدایگان آشکار شد که ماهیت ذاتی‌اش برعکس آنچه هست که آرزو می‌کند، بندگی نیز چون به حد کمال برسد، به عکس آنچه فورا هست مبدل خواهد شد. بندگی، چون آگاهی به درون خویش رانده شده است، در نفس خود فرو خواهد رفت و به استقلال واقعی و راستین دگرگون خواهد گشت.» آگاهی بنده ادراک بندگی است همراه با نفی آن و در مقام عمل برآمدن جهت دگرگون کردن آن. این‌گونه، بنده شناخت خود را با کنش یکی می‌کند.

بسیاری از صاحب‌نظران پدیدارشناسی روح، دیالکتیک خدایگان-بنده را پیش‌بینی دیدگاه مارکس دانسته‌اند. بنابراین با اذعان به لزوم انعکاس وضع بشر در موقعیت واقعی و ملموس جهان و انعکاس موقعیت اجتماعی و سیاسی افراد بشری در زنجیره تولید سرمایه‌داری، فلسفه انتقادی این غیرانسانی شدن زندگی انسان را نمی‌پذیرد و از آن به عنوان پدیده‌ای زشت یاد می‌کند. فلسفه با نگرش انتقادی خود وضع خرد بشری را در درون جامعه موجود، براساس دریافت‌های خودآشکار می‌سازد و بر بنیان این دریافت‌ها واقعیت نوظهوری را پدید می‌آورد تا بتواند جهان دیگری را بیافریند. جهان دیگری که ایجاد آن به نظر هربرت مارکوزه مستلزم رفتار چاره‌جویانه فلسفی مبتنی بر خصوصیات طرد و انکار است تا بتواند به سوی مقصد اعلی و برتر از این جهان واقع میسر نماید.

به هر حال، باید گفت: «در پشت همه اهداف نظریه انتقادی، هدف اصلی همانا تغییر اجتماعی است. پراکسیس صحیح لفظ کلیدی است که نمودار اهمیت نظریه همچون راهنمای عمل و نیز دال بر نوعی تعقل حلقه‌ای است و این درست عکس نظر کسانی است که می‌گویند «مکتب فرانکفورت از پرداختن به تحلیل ساختاری سرباز می‌زند، این اجازه را نمی‌دهد که نقد در جهتی عملی گسترش یابد. مفهوم انسانی یا پراکسیس بسیار کلی بر جای می‌ماند. تحلیل دقیق‌تر و تفصیلی‌تر از ساختار و کنش لازم است تا این دو به گونه‌ای در کنار یکدیگر قرار گیرند که به «نقد عملی» منتهی به تغییر اجتماعی منجر گردند، یا حتی به درک کامل وضعیت جاری بینجامد.» با این حال هدف اصلی فلسفه انتقادی، همانا تغییر اجتماعی است. تغییری که بتواند بر بنیان آن واقع واقعیت جدیدی را در زندگی بشر در سطح جهان به وجود آورد. این تغییر البته مستلزم توجه به مقوله نظریه و عمل و ارتباط آنها با همدیگر است. بر همین اساس است که مارکوزه می‌گوید: «ما در فرانکفورت، و بعدا در امریکا، اساسا قادر به تصور هیچ فلسفه حقیقی و اصیلی نبودیم که به نحوی از انحاء وضع بشر را در موقعیت واقعی و ملموس، در موقعیت اجتماعی و سیاسی، انعکاس ندهد.» مارکوزه تحت‌تاثیر مارکس که برای اولین‌بار فلسفه را از عرصه اندیشه به پهنه عمل درآورد و آن را، چنان‌که مارکس گفته است، از «شوریدگی مغز» به مغز شوریدگی مبدل نمود و تکلیف اجتماعی سیاسی و عملی و مستقیمی را برای آن قائل شد. می‌گوید: «از نظر ما، فلسفه همیشه، از افلاطون تا امروز، عمدتا فلسفه اجتماعی و سیاسی بوده است.»

نتیجه‌گیری اینکه اندیشه‌ها و آثار مارکوزه در دو حوزه نظری و عمل سیاسی و هماهنگ با تحولات زمانه در غرب باعث تجدید حیات فکری و سیاسی مکتب فرانکفورت شده است. «بعضی مارکسیست‌ها آثار او را کمکی به توسعه خود مارکسیسم می‌دانند» و «مخصوصا حتی دامنه این تاثیر به حدی است که به نظر بعضی از متفکرین اهمیت عملی نظریات او به‌طور غیرمستقیم حتی از جانب منتقدان روسی‌ پذیرفته و اعلام شده است.» این بازاندیشی و جابه‌جایی فکری در پراکسیس مارکس از زیربنا به روبنا از طریق آثار هربرت مارکوزه، موجبات تجدید حیات فکری و سیاسی مکتب فرانکفورت شد، به نحوی که زمینه‌های رشد فرآیند عمل انقلابی را از طریق جنبش دانشجویی در غرب فراهم کرد.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...