مطرود دو جهان | اعتماد
 

خابیر ماریاس [Javier Marías] در «برتا ایسلا» [Berta Isla] دارد جهان دیگری از ذهن آشفته و در هم شکسته زنی تنها را تصویر می‌کند؛ با نیم نگاهی به «قصه‌های ویکفیلد» ناتانیل هاثورن، شاید! در ویکفیلد مرد قصه بی‌هیچ عذر و بهانه‌ای تصمیم به ترک خانه و کاشانه می‌گیرد، طوری که همه باور می‌کنند او مرده است و در برتا، توماس نوینسون در ماموریتی امنیتی این راه را انتخاب و اجرا می‌کند.

خلاصه رمان برتا ایسلا» [Berta Isla]  خابیر ماریاس [Javier Marías]

پایان قصه اما هر دو برمی‌گردند و دیگر هیچ. راوی از همان سطرهای نخستین دارد جستارها و شبه‌جستارهای فلسفی، روانشناختی‌اش را از زبان برتا باز می‌‎گوید و با تاخیری چند صفحه‌ای مخاطب را به جهان قصه پرتاب می‌کند: «همه‌ چیز توجیه‌پذیر است، به دیدگاه افراد بستگی دارد و از آنجایی که هر کسی دیدگاه خودش را دارد برحق بودن آسان است.» برتا را نمی‌توان ژانری صرفا پلیسی- معمایی دانست. عاشقانه‌ای است در گیر و دار خیانت‌های دور از چشم و وفاداری‌های زنی که دودستی به دو فرزندش چسبیده است. عاشقانه‌ای حزن‌آلود.

گاهی با خود فکر می‌کنید کاش توماس باهوش و مسلط به چند زبان خارجی نبود، کاش زیر بار این ماموریت 20 ساله نمی‌فت و... در هر حال زندگی مشقت‌بار افسران و کارمندان نه چندان عالی‌‎رتبه امنیتی این‌گونه است قلم سحرآمیز خابیر ماریاس پشت‌پرده‌های زندگی‌هایی از این دست را به وضوح نشان‌مان می‌دهد.

رمان، روایتی است مشحون از خرده‌روایت‌های به هم مربوط، آدم‌های سیاه و سفیدی که به آنی روی صفحه مانیتور ظاهر و پس از ایفای نقش کوتاه‌شان از چشم مخاطب دور می‌شوند. مثل استبان یانس گاوباز، خیرخواهی که در آن بلبشوی خیابانی پاهای زخمی برتا را مداوا و دستمزدش را با هم‌‎آغوشی نامنتظره‌ای دریافت کرد و تا صفحات پایانی داستان از نظرها دور شد. شاید نقش کوتاه و تاثیرگذار استبان خیلی به چشم نیاید، اما او 20 سال بعد با آن سر بی‌‎مو و شکم برآمده و آن انتظار طولانی در کافه که نهایتا به وصال دیدار نیز قد نمی‌دهد، نماد خیره‌کننده زندگی آدم‌های قرن حاضر است. سکوت و رضایت و اندوه در چهره‌اش، پرتره‌ای چشم‌نواز می‌سازد از تفاوت‌های امروز آدمکی که 20 سال پیش آن‌گونه در تمنای دل، بی‌قرار بود.‌

در جایی از کتاب می‌خوانید: «همیشه می‌شود سکوت کرد، به ‌خصوص اگر حرف زدن منجر به باخت شود.» «برتا ایسلا» رمانی است نه چندان خطی اما وفادار به اصول هشت‌گانه رئالیسم ادبی. حتی می‌توان گفت روایت‌های رفت و برگشتی زمانی با دو نوع راوی اول و سوم شخص، نتوانسته رمان را به اثری مدرنیستی ارتقا بدهد و نویسنده هم تلاشی برای این موضوع نداشته. ایده داستانی رمان بی‌تردید با همین قالب و مسلک متناسب است.

خابیر ماریاس مانند تولتز در «جزء از کل» علاقه‌مند است تا ایده‌های خود را خصوصا درباره ازدواج شرح‌ و بسط دهد: «وقتی زنی اولین‌بار پی به خیانتی می‌برد، به خودش اجازه می‌دهد سراپا خشمگین شود و به یارش ناسزا بگوید؛ اما بیشتر آدم‌ها بعد از اینکه خشم‌شان فرونشست، به این نتیجه می‌رسند که خلافی جزیی، هوسی زودگذر یا تلون مزاجی بوده که از سر خستگی و ملال، غرور یا حماقتی آنی سر زده، موضوعی جدی نیست که طرف خیانت‌دیده بخواهد به جدایی فکر کند. این واکنش را نمی‌توان به محافظه‌کاری ذاتی نسبت داد، بلکه میل به حفظ چیزی است که به دستش آورده‌ای و هنوز صاحب آنی -ترس از خلأ و اکراه بی‌پایان از بازگشت به خانه اول- و این مزیت را هم دارد که فرد خاطی حالا دیگر بدهکار است.»

«برتا ایسلا» باتوجه به تمام جذابیت‌های روایی‌اش روی لبه تیغ راه می‌رود. جزیی‌نگری، توصیف‌های گاه هزار و یک کلمه‌ای، شرح ‌و بسط اندیشه‌های قهرمان داستان که گاه به موعظه بیشتر پهلو می‌زند تا جریان سیال ذهن، پنهان ماندن اصلی‌ترین دلیل ماموریت توماس نوینسون با همه اطناب قصه‌ای که می‌توانست 150 صفحه کمتر باشد و در یک کلمه ابهامات سرگیجه‌آور شخصیت برتا که در عین وفاداری، همواره تسلیم تمناهای درونی و بسیار زنانه است، همه و همه، از برتا ایسلا رمانی چندوجهی ساخته که درنهایت ذائقه و پسند مخاطب در موفقیت آن تعیین‌کننده است. در برشی دیگر از برتا ایسلا می‌خوانیم: «اگه بدونی چقدر آدم توی دنیا سر هیچ‌ و پوچ پول می‌گیرند: واسه اینکه عضو هیات‌مدیره یا عضو یه اتحادیه‌ا‌ند، واسه شرکت تو چند جلسه در سال و مشاوره‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌دن و واقعا فقط واسه اینکه ساکت سرجاشون بشینند و سکوت کنند. دولت از اینکه همچین انگل‌هایی داره خیلی هم خوشحاله. با این کار شرّ خیلی از مشکلات رو کم می‌کنه، نارضایتی‌ها رو آروم می‌کنه و این رو یه جور سرمایه‌گذاری می‌دونه.»

توماس نوینسون در هر حال و پس از دوره‌های مشقت‌بار زندگی جعلی و در ترس و فراری همیشگی به برتا بازمی‌گردد، با وجوهی دیگر از شخصیت مسخ شده تا ثابت کند که پیشگویی‌های پدری که دیگر حالا نیست، کاملا درست است. بی‌توجه به اینکه در این دوره جنون‌آسا و مرگ‌بار بر برتا چه گذشته است: «بهتره همه‌چی همون‌طور که هست ادامه پیدا کنه: حل‌نشده، نامعلوم و مبهم.» همه گره‌های داستان باز می‌شوند، اما این یکی ‌باید سردرگم و مبهم باقی بماند و این خود همان پایان باز قصه‌های مدرن است. پایانی که به شعور و ادراک مخاطب سپرده می‌شود. در ویکفیلد ناتانیل هاثورن نیز مرد قصه باز می‌گردد، اما این کجا و آن کجا! «برتا ایسلا»ی خابیر ماریاس را مهسا ملک‌مرزبان با زبانی یکدست و در عین حال وفادار به متن انگلیسی به زبان فارسی برگردانده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...