نمایشنامه «مربای روسی» [Русское варенье] نوشته لودمیلا اولیتسکایا [Lyudmila Ulitskaya] با ترجمه مریم شفقی توسط نشر هرمس منتشر و راهی بازار نشر شد.

مربای روسی» [Русское варенье] نوشته لودمیلا اولیتسکایا [Lyudmila Ulitskaya

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، نسخه اصلی این‌نمایشنامه سال ۲۰۰۸ منتشر شد.

نویسنده این‌کتاب می‌گوید «مربای روسی»‌ شرح ارتباط او با آنتون پاولویج چخوف است. گفتگو با چخوف خواسته او بوده تا به او بگوید بدون او چگونه در روسیه به سر می‌برد. مردم هم، همان‌اند که بودند؛ باغ آلبالو در همه‌جا بدل به مربا شده و فعالیت روسی‌ها زمین را به ویرانه تبدیل کرده است؛ از زیباییِ طبیعتِ سبز سوخت تولید می‌کنند و از حیوانات نازنین پوست.

لودمیلا اولیتسکایا این سیر تحول تمدن را خوشایند نمی‌داند اما می‌گوید هیچ‌کس از او نمی‌پرسد چه می‌خواهد و این موضوعات به مربا یعنی محصولی که از همه اینها تولید می‌شود چه ارتباطی دارد؟ بدبختی آن است که مربای مورد اشاره خوردنی هم نیست و این‌موضوع از هر چیزی دردناک تر است.

این‌نمایشنامه با ۱۳۰ صفحه و قیمت ۲۸ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

هنر |
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...