کتاب «بهشت تخریب» نوشته حمید حسام شامل خاطرات معاون گردان تخریب لشگر ۳۲ انصارالحسین توسط انتشارات شهید کاظمی راهی بازار نشر شد.

بهشت تخریب حمید حسام

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، کتاب «بهشت تخریب» شامل خاطرات مرتضی نادرمحمدی معاون گردان تخریب لشگر ۳۲ انصارالحسین توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر شد.

راوی این‌کتاب در سال‌های جنگ به معبرگشای پابرهنه یا شکارچی گردن‌کج، فرمانده جلوتر از فرمانبر، تخریب‌چی روضه‌خوان و ... مشهور بوده است. کتاب جدید حمید حسام، دریچه‌ای به دنیای بهشت‌گونه تخریب‌چیان کم سن و سال باز می‌کند؛ آنان که یکی از پر مخاطره‌ترین واحدهای رزمی را برای انجام وظیفه برگزیده بودند.

خاطرات مرتضی نادر محمدی تلفیقی از حماسه و عرفان را وسط میدان مین، از فاو تا مجنون و شلمچه در جنوب تا مهران و میمک و ماووت در غرب در بر می‌گیرد. عارفان حاضر در این‌خاطرات، ۱۵ ساله هستند و اصل و اساس کار تخریب‌چی را تخریب نفس می‌دانستند.

حسام در مقدمه کتاب « بهشت تخریب» نوشته است:

«نه تنها برای من که برای بسیاری از بچه‌های جبهه، آقا مرتضی مترادف با گردان تخریب‌ است و برای تخریب‌چی‌ها، مرتضی یعنی نمودار سختی همراه با معنویت جبهه. پس رسیدن به گنج نامکشوفی مثل مرتضی نادرمحمدی، بیان خاطرات نسلی است که سخت‌ترین گره‌های آوردگاه رزم، با دست همت آنان باز می‌شد. نوجوانان و جوانانی که مرگ را به بازی گرفته بودند و قبل از رسیدن به میدان مین با هم می‌خواندند که: «ننه‌م می‌گه جبهه نرو، جبهه می‌ری بسیج نرو، بسیج می‌ری جلو نرو، جلو می‌ری تو خط نرو، تو خط می‌ری تخریب نرو، تخریب می‌ری رو مین نرو، رو مین بری هوا می‌ری، نمی‌دونی تا کجا می‌ری»

بر خلاف بسیاری از راویان بدقلق، راضی کردن آقا مرتضی برای گفتن خاطراتش کار دشواری نبود. اما او یک شرط اساسی داشت که برای یک غیر تخریب‌چی مثل من، دشوارتر از زدن معبر و عبور از میدان مین بود. شرطش این بود: «همه اتفاقات تخریب در هشت سال دفاع مقدس از زبان همه بازماندگان تخریب روایت شود و من یکی از آنان باشم.»

این کتاب پس از دو سال مصاحبه، تدوین و نگارش به سامان رسیده و حسام در مقدمه آن به شیوه مصاحبه تاریخ شفاهی خود با راوی اثر اشاره کرده و می‌نویسد:

«مرتضی از تهران به همدان می‌آمد و قبل از مصاحبه، عکس‌های هم‌رزمان تخریب‌چی شهیدش را مقابلش می‌گذاشت. گویی که قرار است برای آن‌ها درد دل کند. از هر شهیدی که خاطره می‌گفت، گریه میان کلماتش فاصله می‌انداخت و من بیشتر و بیشتر به آن نگاه ژرف‌اندیش حاج مهدی کیانی می‌رسیدم که: «اگر از مرتضی بنویسی، از همه نوشته‌ای.»

«بهشت تخریب» ۱۰ فصل با این‌عناوین دارد: «میرزاکوچک ملایر»، «مشق جنگ»، «پاهای بی‌قرار»، «گروه پاپتی»، «شبیه گودال قتلگاه»، «بهشت تخریب»، «بمب‌های متحرک»، «کربلای شلمچه»، «ردپابرهنه‌ها» و «روزهای آخر» که تصاویر، اسناد و پی‌نوشت‌هایی هم با آن‌ها همراه شده است.

در بخشی از این‌کتاب می‌خوانیم:

هر طرف را نگاه می‌کردم پیکر شهیدی افتاده بود، تصویر گودال قتلگاه سیدالشهدا علیه السلام که در روضه ها شنیده بودم، برایم تداعی شد. یک آن فراموش کردم که برای برش و انفجار جاده به جزیره مجنون آمده ام. باید جاده را به شکلی برش می‌زدم که موج انفجار، پیکر شهدا را داخل آب نیندازد.
روی عرض هشت متری جاده به فاصله هر دومتر یک "خرج گود" گذاشتم. رو به شهدا و پشت به عراقی ها نشستم و انفجار اول را زدم. حالا باید گونی های "پودر آذر" را داخل چاله ها برای انفجار اصلی می‌ریختم.
تک‌تیرانداز دشمن برای زدن من از فاصله بیست متری کار دشواری نداشت. دو سه تیر، وزوز کنان از کنار سرم گذشت. ناگهان احساس کردم چیزی مثل پتک بر سرم کوبیده شد و خون از سر تا پیشانی‌ام دوید...

این‌کتاب با ۵۴۴ صفحه به چاپ رسیده است.

................ هر روز با کتاب ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...