داستان «کلاغی که روی منقارش ایستاد»  [The crow who stood on his beak] با هدف آموزش و توجه به ارزش‌های خود و دوری از تقلید کورکورانه از سوی انتشارات مدرسه منتشر و روانه بازار نشر شد.

کلاغی که روی منقارش ایستاد  [The crow who stood on his beak]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا‌، کتاب«کلاغی که روی منقارش ایستاد» نوشته رفیق شامی [Rafik Schami] با ترجمه‌ای از مجید عمیق درباره‌ بچه ‌کلاغ شجاعی است که می‌خواهد طاووس را به خاطر زیبایی‌اش از نزدیک ببیند، برای همین در میانه راه با اتفاقات عجیبی روبرو می‌شود. تا اینکه به طاووس می‌رسد.

در متن کتاب آمده است: «در زمان‌های قدیم، جمعیت زیادی از کلاغ‌ها بالای یک درخت گردوی کهنسال زندگی می‌کردند. بالای این درخت جای کافی برای همه‌ کلاغ‌ها وجود داشت، اما هر سال می‌گذشت شاخه‌های آن شکننده و ضعیف می‌شدند. البته این موضوع باعث نشده بود که کلاغ‌ها فکر کوچ کردن به جنگل به سرشان بزند. فضای جنگل تاریک بود و اگرآن‌ها بالای درختان جنگل زندگی می‌کردند.

کتاب «کلاغی که روی منقارش ایستاد» با تصویرگری الس کولز و الیوراستریش با 32صفحه رنگی در فروشگاه‌های سراسر کشور و فروشگاه آن‌لاین در اختیار علاقمندان قرار دارد.

................ هر روز با کتاب ...............

حکومتی که بنیادش بر تمایز و تبعیض میان شهروندان شکل گرفته است به همان همبستگی اجتماعی نیم‌بند هم لطمات فراوانی وارد می‌کند... «دولت صالحان» همان ارز زبان‌بسته را به نورچشمی‌ها، یا صالحان رده پایین‌تر، اهدا می‌کند... مشکل ایران حتی مقامات فاسد و اصولا فساد نیست. فساد خود نتیجه حکمرانی فشل، نبود آزادی و اقتصاد دولتی است... به فکر کارگران و پابرهنگان و کوخ‌نشینانید؟‌ سلمنا! تورم را مهار کنید که دمار از روزگار همان طبقه درآورده است، وگرنه کاخ‌نشینان که کیف‌شان با تورم کوک می‌شود ...
عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...