جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد


سمیرا سهرابی | سازندگی


محمد کشاورز (شیراز- 1337) به دور از پایتخت و به دور از حاشیه، سه دهه است که می‌نویسد؛ از سال 74 که نخستین کتابش «پایکوبی» منتشر شد، تا یک دهه بعد در سال 84 «بلبل چوبی»، و باز یک دهه بعد در سال 94 «روباه شنی» از سوی نشر چشمه، و اکنون پس از شش سال «کلاهی که پس معرکه ماند». هر چهار مجموعه‌داستان با استقبال گرم و خوب منتقدان و نویسندگان و علاقمندان به داستان ایرانی مواجه شد و برای نویسنده‌اش جوایزی چون جایزه گردون، جایزه ادبی اصفهان، جایزه نویسندگان و منتقدان مطبوعات، و کتاب سال ایران را به ارمغان آورد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با محمد کشاورز به‌مناسبت انتشار مجموعه‌داستان «کلاهی که پس معرکه ماند» است که از سوی نشر چشمه منتشر شده.

کلاهی که پس معرکه ماند در گفت‌وگو با محمد کشاورز

شما هم گزیده‌کارید و هم کوتاه‌نویس» تقریبا هر یک دهه، یک کتاب، و حالا بعد از شش سال از سومین کتابتان، شاهد چاپ مجموعه‌داستانی تازه از شما هستیم، آن‌هم بعد از موفقیت مجموعه‌های پیشین در جوایز ادبی. از دید خودتان نوشتن داستان‌های مجموعه «کلاهی که پس معرکه ماند» چه تفاوتی با کارهای قبلی‌تان دارد؟
به‌هرحال آثار هرنویسنده‌ای در طول عمر نویسندگی‌اش دارای حداقلی از حال‌وهوای مشترک است. اما زندگی هرکس از جمله منِ داستان‌نویس بسته به شرایط می‌تواند دوران‌های متفاوتی داشته باشد که در حال‌وهوای اثری که خلق می‌کنم بی‌تاثیر نیست. کسب تجربه و خواندن آثار متفاوت از جمله نویسندگان نسل پیش و بعد از خودم به رویکرد من نسبت به داستان تاثیر گذاشته و شاید بشود تاثیرش را در همین مجموعه هم دید. اما به طور مثال اگر بخواهم از یک مورد مشخص بگویم حجم داستان است. به گمانم خرده‌روایت‌های بیشتری به داستان‌ها وارد شده، خرده‌روایت‌هایی که حول محور اصلی داستان شکل گرفته‌اند. حس خودم این است که با چنین شگردی فرصت بیشتری به آدم‌های داستان برای چرخیدن و زندگی‌کردن در این فضا داده می‌شود و داستان حال‌وهوایی قوام‌یافته‌تر و خواندنی‌تر و جاافتاده‌تری پیدا می‌کند.

نگاه شما به جغرافیا در داستان‌های «کلاهی که پس معرکه ماند» نگاهی خاص است. جغرافیا برای شما در داستان و داستان‌‌نویسی چه کارکردی دارد؟
نسبت به عنصر مکان در داستان حساس‌تر شده‌ام. حس می‌کنم داستان بدون داشتن نشانی هرچند کمرنگ از جغرافیای محل وقوع چیزی کم دارد. حس‌وحال آدم‌ها بسته به مکانی که در آن زندگی می‌کنند متفاوت است. گاهی می‌بینیم مکان و منطقه و محله زیست یک آدم روی منش و شخصیت و زبان او تاثیر می‌گذارد. بخشی از فرهنگی که کسب می‌کنیم متعلق به مکانی است که در آن رشد و نمو می‌کنیم پس مکان و جغرافیا نمی‌تواند در ساخت داستان و شخصیت‌های دخیل در داستان بی‌تاثیر باشند، مگر داستان‌های علمی تخیلی یا آخرزمانی که آنها نیز وابسته به جغرافیای تخیلی و برساخته نویسنده‌اند. به‌هرحال جغرافیای داستان با اِلمان‌های مشخص صحنه‌ای است که داستان در آن شکل می‌گیرد و بدون آن به گمان من داستان و آدم‌هایی ساخته می‌شوند متعلق به ناکجاآباد.

در داستان‌های این مجموعه با راویان و زوایای دید مختلفی سراغ سوژه‌هایتان رفته‌اید. این انتخاب در روند شکل‌گیری داستان چطور و بر چه اساس اتفاق می‌افتد؟
هر ایده در روند بدل‌شدن به داستان نیازمند زاویه دید خاص خود است. نیازمند راوی خاص خود و صدای خاص خود. بخشی از موفقیت هر نویسنده‌ای در روند ساخت و پرداخت داستانش دستیابی به ساختار خوب است و ساختار خوب در داستان به دست نمی‌آید مگر پیداکردن یا دستیابی به زاویه دید متناسب با داستان. در مجموعه‌داستان «کلاهی که پس معرکه ماند» تلاش من این بوده که در حد امکان به این مهم دست یابم. چقدر موفق شده‌ام باید منتظر داوری مخاطبان کتاب باشم. اما حس برخاسته از تجربه سالیان نوشتن به من می‌گوید که درست حرکت کرده‌ام.

طنزی که به‌‌واسطه موقعیت‌های داستانی شکل می‌گیرد برای شما نسبتی با بافت زندگی دارد؟
وقت نوشتن بنا را بر نوشتن طنز یا غیرطنز نمی‌گذارم. موقعیت بعضی از داستان‌ها از ایده تا اجرا پر از تناقض و طنز است. زمانی سردبیر وقت مجله آدینه، اصطلاحی به کار برد تحت عنوان حضور پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. به گمان من به‌جا بود و هنوز هم تا اطلاع ثانوی کاربرد دارد. به عبارتی جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید. وقتی این تناقض‌ها بنا به ماهیت خود موقعیت طنز‌آمیزی برای شخصیت‌ها ایجاد می‌کنند منِ نویسنده گریزی از نوشتنش ندارم. موقعیت متناقض را جز با زبان طنز نمی‌شود بیان کرد. بیان چنین تناقضی با هر شیوه دیگر خود نوعی نقض غرض می‌شود.

یکی از اشتراکات داستان‌های «کلاهی که پس معرکه ماند» به کارگیری نوعی غافلگیری خاص و درعین‌حال غیرقابل اجتناب است. پیشامدی که علاوه بر شخصیت‌های داستان، مخاطب را هم غافلگیر می‌کند و تبدیل به تقابل میان هدف و نتیجه کنش‌های داستانی می‌شود.
بله من هنوز هم به عنصر قصه‌گویی، جذابیت متن و منحنی کشش یا همان به کارگیری تعلیق در داستان معتقدم و فکر می‌کنم حتی هر داستانی به هر شیوه که نوشته شود چه کلاسیک، چه مدرن و چه پست‌مدرن برای خوشخوان‌شدن به شگردهایی که گفتم نیاز دارند. خب، نوعی از تعلیق و غافل‌گیری شگرد به کار رفته در داستان‌های پلیسی و جنایی است و حتی عامه‌پسندهای عاشقانه که شگردهای کلیشه شده‌اند. داستان مدرن امروز ناچار است در این مورد هم بنا به ماهیت مدرن و ضد کلیشه خود کلیشه‌شکنی کند و اصل غافل‌گیری همین جا شکل می‌گیرد. در عین حال در داستان مدرن غافل‌گیری و تعلیق باید دارای سببیت داستانی باشد و خود به پرسشی تازه در برابر مخاطب بدل شود. ضمن رعایت اصل ایهام که خاص داستان مدرن است به کارگیری کمی تا قسمتی تعلیق و غافل‌گیری می‌تواند متن را برای مخاطب جذاب و پرکشش کند.

سادگی، عمق و شدت، کلماتی هستند که می‌توان برای توصیف داستان‌های شما به کار برد. درواقع یک نوع سادگی موشکافانه در تمام داستان‌ها جاری است. این سادگی عمیق خودخواسته است و شما داستان را به این جهت سوق می‌دهید؟ یا اینکه بنا بر سوژه داستانی و روح حاکم بر فضای داستان مسیر خودش را پیدا می‌کند؟
اگر توانسته باشم به آن سادگی آرمانی رسیده باشم باید به خودم ببالم. گویا کار هنر بدل‌کردن مفاهیم پیچیده به زبان ساده است. اما واقعیت این است که من وقت نوشتن داستان از پیش تصمیم خاصی نمی‌گیرم. برای من زبان و ساختار داستان مهم است و اینکه جهانی که داستان بنا می‌کند قائم به ذات باشد و خودبسنده؛ یعنی همه عناصرش دارای سببیت باشند. نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم. ضمن اینکه نمی‌خواهم مثل پاورقی‌نویس‌ها ماجرانویسی کنم و واقعه‌ای را با سرهم‌بندی‌کردن شروع و میانه و پایان به خوردش بدهم. می‌خواهم داستانی به مخاطبم بدهم همانطور که من از نوشتنش لذت برده‌ام او هم از خواندنش لذت ببرد و پشیمان نشود و شاید دلیل استقبال نسبی از داستان‌هایم تا امروز همین برخورد صادقانه و احترام به مخاطب بوده است.

یکی از بزنگاه‌های داستانی در پایان داستان‌ها واقع می‌شود؛ تصمیمی، حرفی یا اتفاقی که همان مبحث غافل‌گیری را هم در خود دارد. آیا می‌توان چنین برداشت کرد که پایان داستان و نحوه رسیدگی به آن برای شما اهمیت ویژه‌ای دارد؟
پایان هر داستانی برآیندی از تمامی آن داستان است یا باید باشد. البته وقتی که همه عناصر داستانی کارکرد به جای خود را داشته باشند. آن وقت پایان داستان فارغ از غافل‌گیرکننده بودن یا باز و رهابودن می‌تواند همانی باشد که حاصل فعل و انفعالات درونی داستان است. همان نقطه درستی که جمله آخر داستان یا حتی کلام آخر باید نوشته می‌شده. داستان کوتاه (در شکل ایده‌آلش) میدان امتحان نویسنده است. صحنه‌ای است محدود با شخصیت‌هایی محدود و محوری واحد که نویسنده به ناگزیر باید هنرش را پیش چشم مخاطب به نمایش بگذارد. فرصتی برای سهل‌انگاری و پشت گوش‌اندازی نیست، باید ضمن حفظ شور و حال نوشتن دقت کرد تا چیزی به حال خود رها نشود. از پیرنگ گرفته تا زاویه دید و انتخاب راوی و شخصیت‌پردازی و فضاسازی و لحن و زبان و دقت در فرود‌آمدن درست و دقیق روی نقطه پایان.

اولین مواجهه مخاطب با داستان، «نام» آن است. فرأیند انتخاب عنوان که مساله ویژه و شاید بتوان گفت سختی هم هست برای شما چطور طی می‌شود؟
برای من داستان با نام آن شروع می‌شود. ایده داستان وقتی انگیزه نوشتن را در من قوی می‌کند که بتوانم نامی دلخواه به آن بدهم؛ نامی که بر ایده می‌گذارم انگار کلید ورود من به جهان داستان می‌شود. داستان حول همان ایده و نام شکل می‌گیرد. گویی بخشی از انرژی‌اش را از اسمی می‌گیرد که همان اول برایش انتخاب کرده‌ام. اگر ایده‌ای بوده که در نام‌گذاری‌اش مانده‌ام یا نام دلخواهم، نامی که بتوانم با دل راحت داستانم را حول آن شکل بدهم نیابم، در شکل‌دادن به داستانم درمی‌مانم. انگار تا وقتی به اسمی دلخواه اسمی که حس من بگوید که اسم داستان باید همین باشد نرسیده‌ام داستانم تمایلی به تولد ندارد. البته شده که گاهی به نام بهتری برسم و اسم را تغییر دهم؛ که در یکی‌دو مورد محدود چنین اتفاقی افتاده است.

کلاهی که پس معرکه ماند

در داستان‌های «کلاهی که پس معرکه ماند» یک ریتم به‌خصوص را پیش می‌برید. در این ریتم توقف و حرکت آرام و آهسته جایی ندارد و به‌نظر می‌آید مخاطب بتواند پابه‌پای داستان پیش برود. این ریتم از یک نوع نگرش نشات می‌گیرد؟
داستان‌های من در این مجموعه بیشتر با کنش و واکنش بیرونی شخصیت‌ها شکل می‌گیرند. بستر واقع‌گرایانه داستان و روند شکل‌گیری آنها طوری طراحی شده که از زنجیره وقایعی می‌گذرند که ریتم در آنها مشخص و مملوس است. داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد. درونگرا نیست و مدام از صحنه‌ای به صحنه دیگر حرکت می‌کند. اما همه اینها به معنی درسطح‌ماندن داستان نیست. سعی کرده‌ام زبان و طراحی صحنه و دیگر عناصر چنان در ساختار داستان کارسازی شوند که نه‌تنها داستان کُند و کسل‌کننده نشود، بلکه لذت خواندن داستانی مدرن و چندلایه را هم به مخاطب بدهد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...