دریای شمس و مولانا | سازندگی


شمس تبریزی از درخشان‌ترین شخصیت‌های ادوار تصوف در تاریخ ایران اسلامی است و شهرت او چه در زمان حیاتش و چه در دوره‌های بعدی، بی‌شک تحت‌تأثیر ماجرای آشنایی او و مولانا است. درباره شمس و مولانا بسیار نوشته‌اند و منابع متعددی در این موضوع، در دسترس ماست. اما اغلب این تحقیقات توجه بیشتری به مولانا و دگرگونی احوال و اوقات او دارد و آن‌چه در این بین، کمتر مورد توجه قرار گرفته این است که به‌مددِ آشناییِ شمس و مولانا بود که شخصیت و احوال و افکار شمس برای ما و پیشینیان ما قدری روشن گشت و فرصت تحلیل و ارزیابی این منظومه فکری فراهم شد.

حجره خورشید سودابه کریمی

علاوه‌ بر این‌ها حضور شمس در جمع دوستداران مولانا به خلق اثری انجامید که مهم‌ترین منبع ما برای آشنایی با جهان‌بینی شمس است: «مقالات شمس». این اثر، درواقع مجموعه‌ای است پراکنده از سخنان شمس که در آن محافل ایراد شده و مریدان و شاگردان به تحریر آن همت گماشته‌اند.

«مقالات شمس» نخستین‌بار به‌شکل ناقصی به‌کوشش احمد خوش‌نویس و بعدتر با تصحیح انتقادی و مقدمه عالمانه دکتر محمدعلی موحد منتشر شد و در دسترس علاقه‌مندان فرهنگ و ادب قرار گرفت. این کتاب -با تمام پراکندگی‌ها و آشفتگی‌ها- مجموعه‌ای است مهم و متنوع از قصه‌ها و تمثیل‌ها، تفسیر کوتاه برخی آیات و روایات، نکات تاریخی، آداب صوفیه، ذکر بعضی از مشایخ، مسائل کلامی و فقهی و فلسفی و... ضمنا شمس در برخی پاره‌ها، شرح‌حال خود در دوره‌های مختلف زندگی‌اش را با مخاطب در میان می‌نهد که بعضا حاوی نکات مهمی است.

در آینه «مقالات شمس» می‌توان خلقیات و روحیات حضرت شمس را دید و نیز زوایا و زمینه‌های فکری و اعتقادی او بر مخاطب روشن می‌گردد. واضح است که حضور شمس تبریزی در قونیه اثر شگرفی بر مولانا گذاشت و او را بدل کرد به یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ فرهنگ و ادب ایران. ردپای این انقلاب روحی و فکری مولانا طبیعتا در آثار او آشکار است. اثری که مصاحبت با شمس بر خلقیات و احوال مولانا نهاد البته در تذکره‌ها و تواریخ آن دوره درج شده و منابع متقدم و دست‌اولی در این موضوع فراچنگ ماست.

اما اگر به‌درستی تصور کنیم که اندیشه‌‌های مولانا بیش و پیش از هرچیز در آثار او تجلی یافته، برای آن‌که بدانیم نقش شمس در کارنامه فکری و ادبی مولانا چه بوده، ناگزیریم که به «مقالات شمس» رجوع کنیم. تحلیل و نقد تطبیقی آثار مولانا و «مقالات شمس» علاوه ‌بر آن‌که تشابهات فکری و نظری شمس و مولانا را واگویه می‌کند، زمینه‌های تأثیرپذیری مولانا از شمس را به‌وضوح و با جزییات نشان خواهد داد. نیز برای پی‌بردن به اختلاف نظرهای این دو تن (خصوصا درباره مبانی و مقدمات تصوف و سیرت مشایخ صوفیه) راهی نیست جز مطالعه تطبیقی «مقالات شمس» و آثار مولانا.

کتاب «حجره‌ی خورشید» به ‌قلم سودابه کریمی و با مقدمه استاد محمدعلی موحد که به‌تازگی از سوی نشر روزنه منتشر شده، عهده‌دار این مطالعه تطبیقی است و می‌کوشد اهمِ مطالب و مسائل مقالات شمس را در پرتوِ آثار مولانا (خصوصا مثنوی و دیوان کبیر) به‌بحث بگذارد. این کتاب شامل ۲۶۰ یادداشت کوتاه است و مؤلف عنوان «صحبت» را برای این یادداشت‌ها انتخاب کرده است. ساختار کتاب به این نحو است که ابتدا پاره‌ای کوتاه از سخنان شمس درج می‌شود و در پی آن شرح مختصر کریمی می‌آید. همان‌طور که نویسنده در پیش‌گفتار کتاب متذکر شده، این شرح حدود ۱۰۰ صفحه از مقالات شمس را دربرمی‌گیرد و نویسنده می‌کوشد تا نشان دهد «شمس چه نگاهی به هستی داشت و تعبیرش از خدا، انسان، عشق، نیاز، اخلاق، جبر، ایمان، متابعت و... چیست.»

بر اهل نظر پوشیده نیست که متن «مقالات شمس» بعضا دچار ابهامات و پیچیدگی‌هایی حل‌ناشدنی است و این غموض و گنگی علاوه‌ بر آن‌که به روحیه شمس بازمی‌گردد، ناشی از ساختار پریشان کتاب هم هست. جریان روایت در سخنان شمس، خطی و ساده نیست (درست مثل حکایات مثنوی) و به‌همین جهت است که مخاطب گه‌گاه مسیر بحث را گم می‌کند. انتخاب پاره‌های کوتاه از «مقالات شمس» و اکتفا به گزیده آن، این مساله را برای مخاطب تا حدی ساده‌تر می‌کند تا مرعوب پیچیدگی‌ها و دشواری‌های متن کامل مقالات نشود. بدین جهت، «حُجره خورشید»، کتاب مناسبی برای ورود به جهان شمس تبریز است و خواننده را با زوایای مهمی از جهان‌بینی شمس آشنا می‌سازد.

در کتاب «حجره خورشید» تقریبا خبری از اصطلاحات فنی کلامی، ادبی، لغوی، منطقی و... نیست و نویسنده کوشیده، شرح و توضیحی روان و زودیاب و همه‌فهم ارائه کند. این نکته، حُسن کتاب حاضر است و البته از سویی می‌تواند نقطه‌ضعف آن هم قلمداد شود. گفتیم که شمس شخصیتی پیچیده و چندوجهی است. نگاهی هرچند گذرا به مقالات او نشان می‌دهد که مسائل متعددی در عالم هستی مطمح نظر اوست و اشارات او به این مسائل، معمولا کوتاه و کلی و بعضا آمیخته به طنز است. پس برای شرح مقالات او اتفاقا باید متون و اندیشه‌های بعضا دشوار را که رنگ‌وبوی عرفانی، اخلاقی، تاریخی، فلسفی و... دارند در نظر داشت؛ خاصه این‌که ردپای این مسائل اساسی در آثار مولانا نیز آشکار است.

بااین‌همه، «مقالات شمس» از جمله متون ادب فارسی است که تاکنون کمتر مورد توجه قرار گرفته و ابعاد مختلفی از آن کاویده نشده است. بدیهی است که کتاب «حجره خورشید» فتح بابی است برای گشایش‌های بعدی؛ چراکه بابِ به‌دست‌دادنِ شرح‌ها و تحلیل‌های فنی‌تر و کامل‌تر از این متن مهم کماکان مفتوح است و به‌فرموده مولانا «این سخن پایان ندارد...»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...