قصه‌های شریف و هولناک از عراق | آرمان ملی


«گالری اجساد» تاریخ اندوهگین و تکان دهنده روزمرگیهای مردم سرزمینی است که سال‌ها در آتش دیکتاتوری حزب بعث، چندین جنگ خانمان‌سوز، اشغال و هرج و مرج و تروریسم و انتحار و اندوه خاکسترنشین شد؛ سرزمین عراق در میان همه رنج‌های دهشت افزای تاریخ معاصر خود.



نویسنده این روایتها، حسن بلاسم چنان از این خشم و رنج دیرسال تاریخمند پر شده است که گاه قصه‌ها را تعمدا با خشونتی عریان و گاه با داده‌های مشمئز کننده‌ای از اجساد پاره پاره و صحنه‌های چندش‌آور درآمیخته است تا اوج رذالت و حضیض ذلت انسان مدرن را در جغرافیای خشمگین و فرسوده خاورمیانه بازتاباند؛ در حالی که نگاهش به ثبت تاریخ مردم است و بازنمایی روح شفقت آمیزشان در مواجهه با بحران‌ها و تنهایی‌ها مردمی ستم دیده که نامشان بر تارک قصه‌ها می‌درخشد و از همین روست که مترجم نیز صفحه تقدیمیه کتاب را به نام یکی از همقطاران همین مردم ستم دیده، زیسته در همین جغرافیا، گیرم کمی آن سوتر در افغانستان آذین می‌بندد: «تقدیم به قامت بلند خفته جمیله ذکر خیل مهاجر افغان که نامش در یاد بماند.»

البته این همه ردپای مترجم در این کتاب نیست، او در مقدمه‌ای مبسوط شرح حال کاملی از نویسنده به دست می‌دهد و در آن عمدتا از رنج‌های مهاجرتش می‌گوید. ابتدا از بغداد به سلیمانیه بعد به ایران و ترکیه و بلغارستان، نشسته تا کمر در آب‌های یخ رودخانه‌های وحشی در زمستانهای پربرف. او سالها درباره «فقر و فرودستی مردم عراق و استبداد صدام حسین مستند ساخته بود و دستگاه اطلاعاتی رژیم بعث را حساس کرده بود، به او اتهام زده بودند که کمونیست است و معاند است.» او نهایتا به فنلاند می‌رود. داستان می‌نویسد. اغلب به همان زبان مادری عربی. داستان‌هایش می‌درخشند و به زبانهای دیگر ترجمه می‌شوند.

از حسن بلاسم پرسیدند حالا که صدام نیست و دیکتاتوری رفته است نمی‌خواهد به موطنش بازگردد؟ فرو رفت در آب یخ، یاد رفیقانش افتاد؛ هادی المهدی دوست تئاتری‌اش همین چند سال پیش برگشت به بغداد، پناهنده هلند شده بود و ازدواج کرده بود و بچه داشت. در بغداد در رادیو مشغول به کار شد. موضوع برنامه‌اش فساد سیاستمدارها بود؛ برنامه‌اش آنقدر گرفت که همه در ماشینهایشان گوشش می‌دادند. يك  صبح بغداد در خانه‌اش را زدند، هادی در را باز کرد، دو نفر اسلحه را نشانه گرفتند و شليك كردند و تمام. و حالا در میان این داستانها، روایت‌هایی شبیه به زندگی هادی هم کم نیست. آدم‌هایی که نویسنده و اهل فکرند و در کلاف پیچاپیچ توطئه و فساد و تروریسم جان می‌دهند با قصه‌هایی ناگفته. تلخ. نمادین. خیلی هایشان با کتاب‌ها زندگی می‌کردند. با صندوقهایی مملو از کتابهایی درباره محصولات کشاورزی و شیوه‌های آبیاری و یکی شان عاشق کتابی می‌شود درباره گونه‌های مختلف نخل در کشور، وقتی که عراق و نخل هایش در آتش جنگهای خلیج فارس می‌سوخت.

در قصه «روزنامه نظامی» نویسنده از قصه‌های ناتمام سربازان کشته در جنگها می‌نویسد که مالیخولیاوار ستون نویس روزنامه را در محاصره گرفته اند. تو گویی قصه قربانی شدن‌ها و ستم دیدن‌ها در نبردهای فراخ تاریخ خاورمیانه را مهر پایانی نباشد: «سر يك سال انبارهای آرد و انبارهای وزارتخانه با قصه‌های سربازان پر پر شد. مدام درخشان تر و خلاقانه تر هم می‌شدند. به خودم می‌لرزیدم و احساس می‌کردم اگر این سیل داستان قطع نشود به زودی دخلم خواهد آمد... دست به کار سوزاندن دفتر مشقهای رنگی شدم. همه قصه‌ها اسم همه سربازها به این امید که جنگ تمام شود و به واسطه اش این جنون برآمده از نطفه خاکی هم به سرآید.»

بلاسم اما مثل راوی داستانش قصه آدمها را نمی‌سوزاند آن قصه‌ها را می‌نویسد تا تو دهها عراقی ستم دیده را بشناسی که در جبر تاریخی خاورمیانه جان می‌سپارند، جلای وطن می‌کنند، دیوانه می‌شوند. مروان را که مثل فیلسوفها بود و وقتی جان سالم از انفجار تروریستی روبه‌روی مجله الغاز به در برد؛ پلیسی که کشته شده بود در تنش حلول کرد و سالها با او زیست. مروان دیگر خودش نبود. یا قصه پیرمرد توی چاله که از گذشته‌ها می‌آمد، دوره خلفای عباسی، معلم و نویسنده و مخترع بوده و حالا گوشت جسد مردگان پس از خودش را می‌خورد. اشمئزاز غمباری که رنجی تاریخمند را در جغرافیای عراق، سرزمین مغموم هزار و یک شب قصه‌ها روایت می‌کند؛ یا قصه مسیح عراقی که استعدادی نجات بخش داشت در جنگ با کویت. قصه جعفر که داور بازیهای محلی فوتبال بود در حالی که وقتی از جنگ برگشته بود هر دو پایش را از دست داده بود، یا قصه عود نواز روان پریش. قصه سلیم عبدالحسین که کارش رفت و روب پسماند انفجارها بود «سلیم در پیدا کردن چیزهای با ارزش به جا مانده از مرده‌ها به اندازه همکارهایش خوش شانس نبود. پول لازم داشت تا بتواند ویزای هلند را بگیرد و از این جهنم آتش و مرگ خلاص شود. تنها شانسش پیدا کردن انگشت مردی با یک انگشتر نقره‌ای با ارزش و فوق العاده زیبا بود. انگشتر درست اندازه انگشت سلیم شد. با تعجب و حیرت در بحر سنگ قیمتی اش ماند و دست آخر هم فکر فروشش را از سرش بیرون کرد. آیا ارتباط معنوی پنهانی با حلقه حس می‌کرد؟»

و در میان این قصه‌ها تاریخ معاصر عراق در گفتمانی گاه سوررئال روایت شده است. افتادن مجسمه دیکتاتور جنگهای داخلی فرقه‌ای سربریدنها، عضو گروهها شدن‌ها، تحریم‌ها، موج مهاجرتها، ورود نیروهای غربی به عراق و راستی که قلم بلاسم در وصف این فضای رعب و اضمحلال در زندگی مردم عراق شیوایی بی همتایی دارد: «روزها سنگین می‌گذشتند و غمگین مانند چهره تیره مملکت، جنگ‌ها و خشونت گویی به وسیله دستگاه کپی تکثیر می‌شدند و بر صورت همه ما یک ماسک بود ساخته درد و عذاب» و زیباتر توصیفش از یک گورستان «او را بالای تپه در گورستان کودکان به خاک سپردیم؛ شاید زیباترین گورستان جهان بود. در بهارش انواع گل‌های وحشی رنگ رنگ می‌روییدند. گورستان از دور به تاج عظیم و ملون یک درخت می‌مانست؛ گورستانی که عطر نیرومندش را تا ده‌ها کیلومتر دور و برش می‌گسترد.»

و در این میان بلاسم تنها راوی اندوه و رنج و اجساد مثله شده ترور و خاکستر نشینی و گورستانها نیست؛ او از زنان می‌گوید زنانی که شفقت دارند، التیام زخمهای تاریخند و درمانگران و ناجیان مردمان مغموم: «مادرم بی مجوز در کار تزریقات محل بود. در واقع مادرم بیسواد بود اما مردم به خاطر مهربانی اش به او می‌گفتند داروخانه شفقت» و این شفقت در میان حجم سنگینی از خشونت و خشم و نومیدی و نفرت در این کتاب مدفون و فراموش نمی‌شود زنده می‌ماند. زنده و تپنده.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...