عشقی که هرگز فراموش نمی‌شود | الف


«قطار از تونلی طولانی بیرون آمد و وارد سرزمین برف شد. زمین سپید، زیر آسمان شب، به خواب رفته بود...» این افتتاحیه‌ی رمانی است عاشقانه به قلم یاسوناری کاواباتا [Kawabata, Yasunari] نخستین نویسنده نوبلیست ژاپنی که متاسفانه با وجود شهرت او و همچنین اهمیت و ارزش آثارش، در ایران آنگونه که باید شناخته نشده؛ در حالی که اغلب آثار او به فارسی برگردانده شده‌اند. شاید اگر این آثار توسط ناشران و مترجمان حرفه‌ای‌تری وارد بازار کتاب شده بودند، به مراتب بهتر از این و چنان که شایسته ارزش و مقام این آثار است، نزد علاقمندان ادبیات داستانی معرفی شده بودند. اتفاقی که لااقل در دو سه کتابی که اخیرا از این نویسنده به فارسی برگردانده شده شاهد هستیم. آثاری که برخی پیشتر هم منتشر شده بودند، اما متاسفانه با بی توجهی روبه‌رو شده بودند.

یاسوناری کاواباتا [Kawabata, Yasunari]  قلمرو رویایی سپید [Yukiguni یا snow country]

یاسوناری کاواباتا در سال ۱۸۹۹ در اوزاکا به دنیا آمد، جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۶۸ به او تعلق گرفت و در کشورش نخستین برنده این جایزه مهم ادبی شناخته می‌شد. در 1972 نیز با زندگی وداع کرد. بیشتر در نوشتن داستانهای کوتاه خبره بود، اما سه رمان درخشان نیز از او برجای مانده: قلمرو رویایی سپید (۱۹۳۵-۱۹۴8)، آوای کوهستان (۱۹۵۴) و هزار درنا (۱۹۴۹) که در کسب جایزه نوبل توسط او تاثیر بسیار داشت. در این میان رمان «قلمرو رویایی سپید» [Yukiguni یا snow country] شاهکاری در ادبیات ژاپن محسوب می‌شود. این رمان که به تازگی با ترجمه مجتبی اشرفی توسط نشر ققنوس منتشر شده در انگلیسی به «سرزمین برف» ترجمه شده است، اما در برگردان حاضر مترجم نامی شاعرانه‌تر را برای کتاب برگزیده؛ تمهیدی که با حال و هوای شاعرانه رمان بی تناسب نیست بخصوص که بارزترین ویژگی رمان حاضر بیانی شاعرانگی و روایتی‌ست متکی به زبانی بسیار تصویری با ریتمی آرام و خورند حال هوای عاشقانه مورد نظر نویسنده است.

در این سرزمینِ پر از برف، سرما بر همه چیز احاطه یافته و نه تنها طبیعت که زندگی آدمها را نیز تحت تاثیر قرار داده است. در این سوزِ سرما، کاواباتا آتش عشقی میان دو شخصیت اصلی رمان روشن می‌کند. عشقی سرشار از نومیدی که نمی‌‎توان سرانجامی برای آن متصور بود. اما روایت جذاب این عشق، نه فقط گرمی بخش درون آدمهای قصه است که خواننده را نیز گرم کرده و با برانگیختن همدلی‌اش با خود همراه می‌کند.

ماجرای نوشتن این رمان نیز خود داستانی عاشقانه است که از عشق کاواباتا به نوشتن آن هم نوشتن داستانی ناب حکایت دارد، رمانی کوتاه که پروسه خلق آن سیزده سال (از 1935 تا 1948) طول کشیده است. کاواباتای که در نوشتن داستان کوتاه شهره بود این اثر را نیز در ابتدا در قالب قطعات داستانی کوتاه در نشریه‎های ادبی مختلف منتشر می‌کرد، بعد از چند سال کاواباتا را به این فکر افتاد که آنها را گردآوری کرده و در قالب یک رمان منتشر کند. اما از آنجا که کلیت کار برایش رضایت بخش نبود، بخش‌های تازه ای نوشت و بدان افزود. نسخه اول کتاب در اواخر دهه سی میلادی منتشر شد. اما جالب آن‌نکه تا یک دهه بعد از آن هر چاپ تازه ای از کتاب منتشر شد، ویرایش تازه‌ای از آن بود که بخش‌هایی بدان افزوده یا کاسته شده بود. سرانجام در سال 1948 زمانی کاواباتای به این نتیجه رسیده کتابش به طور شایسته‌ای صیقل خورده است، از ویرایش مکرر کتاب دست برداشت.

شیمامورا مردی‌ست که از شهری بزرگ به روستایی کوهستانی سفر می کند، محلی که به‌خاطر چشمه‌های آب گرمش، توقفگاه مسافران است. در این سفر گیشایی به نام کوماکو میهماندار او می‌شود، این رابطه به عشقی عمیق میان آن دو می انجامد. کاواباتا چنان فضایی در رمانش ساخته که گویی شیمامورا با قطار به سرزمینی رویایی وارد می شود، سرزمینی که اگر چه به شکلی نمادین آداب و رسوم و فرهنگ ژاپنی را نمایندگی می کند، اما گویی همه چیز تحت سیطره عشقی زمینی میان این مرد و میهماندارش قرار دارد. شیمامورا این سفر را تکرار می کند، تا عشقی کامل را تجربه کند و...

«قلمرو رویایی سپید» رمانی داستان محور نیست، بلکه این شخصیت‌ها، رابطه میان آنها و کندوکاو در موقعیت هایی که در آن قرار دارند از اهمیت محوری برخوردار است.زبان رمان به شدت تصویری است، گویی خواننده کتاب به تماشای فیلمی نشسته است که لحظه لحظه آن به مدد قدرت قلم نویسنده، به گونه ای روی کاغذ آمده که در ذهن مخاطب بدل به تصویری زنده و تاثیر گذار می شود. فیلمی با ریتمی آرام، صحنه‌هایی لطیف و تاثیر گذار که که از کشش عاطفی انسانها نسبت به هم می گوید:

اولین چیزی که به محض خروج از قطار نگاه شیمامورا را به خودش جلب کرده بود زمینه سپید نقره‌ای دامنه‌ها بود که همچون فرش درخشانی به هر سو کشیده شده بود. بر فراز تمامی کوه‌ها، کایای نقره‌ای را در آفتاب گسترده دید، انگار که آفتاب پاییزی را روی کوه‌ها پاشیده بودند. وقتی شیمامورا از فاصله‌ای دور به آن‌ها نگاه می‌کرد، انگار چیزی درون او نجوا می‌کرد: «آه، من این‌جا هستم.»

اما ساقه‌های بلندی که اکنون در این‌جا می‌دید ظاهرا به طور کلی با آنچه در طبیعت تا آن اندازه توجهش را جلب کرده بود متفاوت بودند. دسته‌های بزرگ علف زنانی را که حملشان می‌کردند از نظر می‌پوشاندند، و روی سنگ‌های دو طرف کوره‌راه خش‌خش می‌کردند. و باریکه‌علف‌هاشان بلند و قوی بودند...

هر رمان بعد از خوانده شدن، به شکلی در ذهن تداعی می‌شود، «قلمرو رویایی سپید» را بیشتر از آنکه به عنوان یک داستان به خاطر بیاوریم، همچون فیلمی که دیده‌ایم به خاطر می آوریم؛ چرا که بیشتر صحنه ها به شکل تصویر در خاطره ما تداعی می شوند و این از «قلمرو رویایی سپید» رمانی متفاوت، با خوانشی متفاوت و خاطره عشقی فراموش ناشدنی.

................ هر روز با کتاب ...............

راسکلنیکوف بر اساس جان‌مایه‌ای از فلسفه هگل دست به جنایت می‌زند... انسان‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند: نخست انسان‌های عادی که می‌بایست مطیع باشند و حق تجاوز از قانون را ندارند و دوم انسان‌های که او آن را «مافوق بشر» یا غیرعادی می‌نامد و اینان مجازند که برای تحقق اهداف والای خود از قانون عدول کنند... به زعم او همه‌ی قانون‌گذاران و بنیان‌گذاران «اصول انسانیت» به نوعی متجاوز و خونریز بوده‌اند؛ ناپلئون، سولن و محمد را که از او تحت عنوان «پیامبر شمشیر» یاد می‌کند از جمله این افراد استثنایی می‌‌داند ...
انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...