سیمای دوران کودکی خود را تا حدی که حافظه‌اش یاری می‌کند به مخاطب می‌نمایاند... پیچیده‌بافی و قلمبه‌سلمبه‌گویی، لازمه کسب اعتبار و موقعیت روشنفکرانه است... نام فامیلی‌اش از سر تصادف و تنها به دلیل مستی محضردار، به اشتباه ساراماگو درج شده... نحوه هجوم ماموران سانسور را به تحریریه روزنامه‌ها و چگونگی تحمیل برخی مطالب از سوی آنها برای درج در روزنامه را شرح می‌دهد.

درباره کتاب «خرده خاطرات» ژوزه ساراماگو | شرق

ژوزه ساراماگو عنوان مجموعه خاطرات خود را که به دوران کودکی و نوجوانی‌اش بازمی گردد «خرده خاطرات» [Small memories یا Pequenas memórias] گذاشته است که البته انتخاب این عبارت در ترجمه از سوی اسدالله امرایی، هماهنگی جالبی با محتوای کتاب دارد. یادآوری‌هایی از خاطرات دوره کودکی و خردسالی که همچون خرده‌هایی پراکنده یکجا گرد آورده شده و تجربیات واقعی یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان عصر حاضر را از زبان او به تصویر می‌کشد.

خرده خاطرات ژوزه ساراماگو  [Small memories یا Pequenas memórias]
ساراماگو که اغلب خوانندگان ایرانی او را با رمان «کوری» می‌شناسند – و امرایی نیز ترجمه‌ای از آن به دست داده – در این کتاب زبانی تلخ و شیرین و گاه داستانی دارد. تکه‌ها یا خرده‌های ازهم‌گسیخته خاطراتش را با نظم و توالی زمانی مشخصی به ذهن نمی‌آورد و هرکدام را با ارتباط یا بی‌ارتباط به روایت قبلی می‌چسباند و سیمای دوران کودکی خود را تا حدی که حافظه‌اش یاری می‌کند به مخاطب می‌نمایاند. از زبان ساراماگو درمی‌یابیم که خانواده او چه اوضاع رقت‌انگیزی را از سر گذرانده‌اند و خود نیز چطور پابرهنه و بی‌چیز در کوچه‌ها و خیابان‌ها با قوطی حلبی بازی می‌کرده و گاه توسط بزرگ‌ترهای محل به دردسرهای غریبی دچار می‌شده و چطور از حوادث روزگار گذر می‌کرده است. تجربیات دوران کودکی او جز در اندک مواردی، نسبتی با خواندن و شوق مطالعه و ادبیات پیدا نمی‌کند. او در خاطراتش روایتگری ساده و صادق است. همچون کودکی روایت می‌کند که دلیلی برای دروغگویی و اغراق و خودبزرگ‌بینی ندارد و هر که بوده و به هرگونه‌ای که زیسته، ابایی از بازگویی‌اش ندارد. البته در جایی با حفظ لحن طنازانه‌اش سعی می‌کند به مخاطب بقبولاند که این روایات، داستان نیستند و واقعیت داشته‌اند. فرضا در جایی می‌گوید که «واقعا آن روز غروب بسیار زیبایی داشت» گویی که احتمال می‌دهد مخاطب آن را به حساب داستانسرایی‌اش بگذارد و نوعی اغراق و توصیف بی‌اندازه فرض کند.

ساراماگو در خرده خاطراتش هم میل به شخصیت‌پردازی را نشان می‌دهد. از دوروبری‌ها دست روی هرکس که می‌گذارد، خصلتی از او را می‌گشاید و از تاثیر و تاثرات متقابلش می‌گوید و به‌ویژه در جاهایی که زبان طنز اختیار می‌کند، آنها را بیشتر به شخصیت‌های داستانی نزدیک می‌کند.  دو نکته گفتنی و تعریفی در خاطرات ساراماگو، یکی صداقت است و دیگری سلاست و سادگی. در جایی از کتاب با صراحت عنوان می‌کند که ایده‌پردازی و طرح‌ریزی‌اش درباره یک رمان، بلندپروازانه بوده و اعتراف می‌کند که «دریافتم استعداد ادبی‌ام در مقابل عظمت این طرح لنگ می‌زند.» کمتر نویسنده و شاعری را در اینجا، ایران، سراغ داریم که نگوید از زمان کودکی می‌نوشته و نابغه بوده و همه او را شاعر یا قصه‌گوی مادرزاد می‌دانسته‌اند. ساراماگو گذشته مشقت‌بارش را به سادگی بیان می‌کند و از نقد برخی رفتارهای ناشایست دیروزش نیز درنمی‌گذرد. می‌گوید که در گذشته دروغ‌های زیادی می‌گفته ولی این دلیلی بر آن نیست که خاطراتش را هم با دروغ همراه کند؛ هرچند اعتراف می‌کند که ممکن است در جاهایی در نقل خاطراتش دچار اشتباه شود و آن نقاط را هم برای خواننده مشخص می‌کند.

ویژگی دومی که در این کتاب جلب توجه می‌کند، بیان ساده نویسنده است. هر چقدر ساراماگو در عالم رمان‌نویسی از تکنیک و فرم بهره می‌گیرد، در خرده خاطراتش روانی و سادگی را مدنظر دارد و آن را طوری می‌نویسد که نوجوانان نیز مشکلی با خوانش متن نداشته باشند و چه بسا از خواندن خاطرات کودکی وی لذت ببرند. او این روایت ساده و سلیس را دون شأن نویسندگی خود نمی‌داند و بر این باور نیست که پیچیده‌بافی و قلمبه‌سلمبه‌گویی، لازمه کسب اعتبار و موقعیت روشنفکرانه است.

ژوزه ساراماگو نگاه شاعرانه و کودکانه خود را به گذشته، به حسرت نیز آغشته نمی‌کند. اگرچه در مقاطعی با گشت‌و‌گذار در خاطراتش درمی‌یابد که چیزی از روزگار گذشته برجای نمانده، اما حسرت آن دوران را نمی‌خورد و شیرینی احساس یادآوری و روایتگری را با تلخی گذر عمر عوض نمی‌کند. وقتی به ریشه نام فامیلی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که چطور نام فامیلی‌اش از سر تصادف و تنها به دلیل مستی محضردار، به اشتباه ساراماگو درج شده – حال آنکه باید نام خانوادگی پدرش برای او ثبت می‌شده – یا در جایی که می‌گوید اهل محل در مورد یکی از همسایه‌های شیرین عقلشان می‌گفتند او به دلیل خواندن و مطالعه زیاد دیوانه شده و عقلش را از دست داده، به خوبی می‌توان حس طنزگویی و میل به شخصیت‌سازی را در خاطراتش دریافت. خاطرات او مجال اندکی به شرح دوره سیاسی که ساراماگو در آن می‌زیسته، داده است. تنها یکجا تصویری را که در نوجوانی از سالازار - دیکتاتور وقت پرتغال - داشته به تصویر می‌کشد و کاریکاتورهای وی را که توسط برخی نشریات ترسیم می‌شدند، مرور می‌کند و دریافت کلی‌اش را از دیکتاتورها چنین بیان می‌کند: «همین خاطره‌ها هستند که به من می‌گویند [...] هیتلر و موسولینی و سالازار سروته یک کرباس بودند، همه از یک تخم و ترکه و یک خانواده بودند و مشت آهنین آنها مشترک بود، تنها تفاوتشان ضخامت مخمل و شدت فشار مشت بود.» و از اینجا اشاره‌ای هم به فضای اختناق حاکم بر مطبوعات در دوره دیکتاتوری سالازار می‌کند و نحوه هجوم ماموران سانسور را به تحریریه روزنامه‌ها و چگونگی تحمیل برخی مطالب از سوی آنها برای درج در روزنامه را شرح می‌دهد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

ما نباید از سوژه مدرن یک اسطوره بسازیم. سوژه مدرن یک آدم معمولی است، مثل همه ما. نه فیلسوف است، نه فرشته، و نه حتی بی‌خرده شیشه و «نایس». دقیقه‌به‌دقیقه می‌شود مچش را گرفت که تو به‌عنوان سوژه با خودت همگن نیستی تا چه رسد به اینکه یکی باشی. مسیرش را هم با آزمون‌وخطا پیدا می‌کند. دانش و جهل دارد، بلدی و نابلدی دارد... سوژه مدرن دنبال «درخورترسازی جهان» است، و نه «درخورسازی» یک‌بار و برای همیشه ...
همه انسان‌ها عناصری از روباه و خارپشت در خود دارند و همین تمثالی از شکافِ انسانیت است. «ما موجودات دوپاره‌ای هستیم و یا باید ناکامل بودن دانشمان را بپذیریم، یا به یقین و حقیقت بچسبیم. از میان ما، تنها بااراده‌ترین‌ها به آنچه روباه می‌داند راضی نخواهند بود و یقینِ خارپشت را رها نخواهند کرد‌»... عظمت خارپشت در این است که محدودیت‌ها را نمی‌پذیرد و به واقعیت تن نمی‌دهد ...
در کشورهای دموکراتیک دولت‌ها به‌طور معمول از آموزش به عنوان عاملی ثبات‌بخش حمایت می‌کنند، در صورتی که رژیم‌های خودکامه آموزش را همچون تهدیدی برای پایه‌های حکومت خود می‌دانند... نظام‌های اقتدارگرای موجود از اصول دموکراسی برای حفظ موجودیت خود استفاده می‌کنند... آنها نه دموکراسی را برقرار می‌کنند و نه به‌طور منظم به سرکوب آشکار متوسل می‌شوند، بلکه با برگزاری انتخابات دوره‌ای، سعی می‌کنند حداقل ظواهر مشروعیت دموکراتیک را به دست آورند ...
نخستین، بلندترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی... سنگِ ماه، در واقع، الماسی زردرنگ و نصب‌شده بر پیشانی یک صنمِ هندی با نام الاهه ماه است... حین لشکرکشی ارتش بریتانیا به شهر سرینگاپاتام هند و غارت خزانه حاکم شهر به وسیله هفت ژنرال انگلیسی به سرقت رفته و پس از انتقال به انگلستان، قرار است بر اساس وصیت‌نامه‌ای مکتوب، به دخترِ یکی از اعیان شهر برسد ...
تجربه‌نگاری نخست‌وزیر کشوری کوچک با جمعیت ۴ میلیون نفری که اکنون یک شرکت مشاوره‌ی بین‌المللی را اداره می‌کند... در دوران او شاخص سهولت کسب و کار از رتبه ١١٢ (در ٢٠٠۶) به ٨ (در ٢٠١۴) رسید... برای به دست آوردن شغلی مانند افسر پلیس که ماهانه ٢٠ دلار درآمد داشت باید ٢٠٠٠ دلار رشوه می‌دادید... تقریبا ٨٠درصد گرجستانی‌ها گفته بودند که رشوه، بخش اصلی زندگی‌شان است... نباید شرکت‌های دولتی به عنوان سرمایه‌گذار یک شرکت دولتی انتخاب شوند: خصولتی سازی! ...