دو عاشقانه فارسی به نام‌های «قصه حُسن ‏آرا» و «قصه فیروزشاه بدخشانی» به کوشش سیدحسین طباطبایی تصحیح شد. ‏

به گزارش مهر، نسخه‌های خطی «قصه حسن آرا» در کتابخانه دانشگاه لایپزیک آلمان و کتابخانه ایندیا ‏آفیس انگلستان نگهداری می‌شود و تصحیح قصه مذکور بر اساس مقابله این دو نسخه صورت ‏پذیرفته است.‏

نسخه‌های خطی «قصه فیروزشاه بدخشانی در کتابخانه ملی پاریس و کتابخانه ایندیا آفیس ‏انگلستان موجود است و در تصحیح این داستان، از نسخه‌های پیش‌گفته استفاده شده است.‏

طباطبایی با اعلام این خبر گفت: این دو قصه به تقریب مربوط به قرن ۱۰ و ۱۱ هجری است ‏که درحوزه پارسی زبانان هند نگارش یافته و ویژگی‌های دستوری و سبکی هندی در آن نمایان ‏است. نکته بارز و حائز اهمیت درخصوص این دو قصه اشارات گسترده اسطوره‌ای در مضامین قصه ‏است.‏

طباطبایی که تصحیح و تعلیق دو قصه عامیانه حسن آرا و فیروزشاه را به‌عنوان پایان‌نامه دوره ‏دکتری زبان و ادبیات فارسی خود انتخاب کرده، هم اکنون در آستانه دفاع از این موضوع در ‏دانشگاه مازندران است. ‏

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...