محمدعلی جدیدالاسلام، پیشکسوت عکاسی پرتره و بزرگ ترین مجموعه‌دار دوربین‌های عکاسی ایران، با آرشیو عکس منحصر به فردش از مرحوم استاد شهریار نیز شناخته می‌شود.

به گزارش ایرنا، استاد جدیدالاسلام، علاقه و دلبستگی خاصی به مرحوم استاد شهریار دارد، به گونه ای که در هر نمایشگاهی از مجموعه عکس های پرتره خود در شهرهای مختلف کشور، همواره  بخش بزرگی را به شهریار شیرین سخن شعر و ادب ایران اسلامی اختصاص داده است.

جدیدالاسلام با حضور در دفتر ایرنا درباره نحوه آشنایی اش با مرحوم استاد شهریار گفت: من از بچگی توفیق دیدار و آشنایی با استاد را داشتم؛ به این معنا که زمانی که استاد در کوچه چایچی، خیابان امام، اندکی بالاتر از سه راه طالقانی سکونت داشت، مرحوم احمدآقا فولاد ساده، پسر عموی مادر من نیز در همان کوچه منزل داشت و  همسایه استاد شهریار بود.  

وی افزود: در آن زمان همسایه ها باهم رفت و آمد داشتند و وقتی مادرم ما را به منزل پسرعمویش می برد، من در حین بازی در کوچه از دور که استاد را می دیدم، به سرعت پیش می دویدم تا به او سلام کنم؛ البته آن موقع من هنوز نمی دانستم که استاد شهریار کیست. 

وی اضافه کرد: بعد  از اینکه من پس از کلاس ششم ابتدایی برای کار به آتلیه عکاسی رفتم، استادم، آقا یعقوب، که برای عکاسی از استاد شهریار می رفت، مرا نیز به عنوان همراه و دستیار خودش به منزل استاد برد و  در آن سال، ۱۳۴۳ شمسی، در معیت استادم، نخستین تصاویر را از استاد شهریار بر صفحه نگاتیو ثبت کردم. اما این کار ادامه نیافت.  آن عکس ها را با دوربین «رولی کورد» انداخته ام و هنوز هم نگاتیوشان را دارم. البته آن موقع دوربین «لوبیتل» هم داشتم.

وی یادآوری کرد: سال ۱۳۶۴ روزی مرحوم استاد رسام نخجوانی، استاد بنام نقاشی و عکاسی ایران، به  من تلفن  کرد که بیوک آقا اروانی، مالک انتشاراتی «دنیا» در تهران که برادرش آقا مجید اروانی نیز در تبریز کتابفروشی و انتشارات معروف «شمس» را اداره می کرد، برای چاپ کلیات اشعار استاد شهریار نیاز به عکاسی از استاد دارند و  برای این کار به من  مراجعه کرده اند، اما من گفته ام که دیگر عکاسی نمی کنم و شمار را برای این کار معرفی کرده ام و شماره ات را هم  به استاد شهریار داده ام.

وی گفت:  فردا که تلفن زنگ زد، من از پشت خط، صدای استاد شهریار را  شناختم و از اینکه استاد این قدر شکسته نفسی کرده که شخصا" به من تلفن کند، بسیار خوشحال شدم. قرار گذاشتیم و  من فردایش با مجموعه کاملی از وسایل و ابزارآلات عکاسی برای عکاسی به منزل استاد رفتم.

تصویری از استاد شهریار اثر محمدعلی جدیدالاسلام 

استاد جدیدالاسلام گفت: من برای نخستین عکاسی حرفه ای ام از استاد شهریار ۶ حلقه فیلم با یک دستگاه دوربین «مامیا ۶۴۵» برده بودم که همه را تمام کردم. عکس ها را  برای ظهور به لابراتور حسن آقا خیری که از نظر عکاسی، حق بزرگی بر گردن عکاسی و عکاسان تبریز دارد، همچنین برادرش سروش خیری، دادم. نگو در آن روز یک شاگرد تازه کار پای کار بوده که نمی دانسته باید بعد از شماره گذاری فیلم های ۱۲۰ میلی متری، چسبی به آنها بزند تا حلقه ها باز نشوند و نور نگیرند. به خاطر همین وقتی فیلم ها را برای ظهور در داخل دستگاه  ظهور می گذارد، عکس های من از استاد شهریار، حدود ۹۰ فریم عکس، از دو طرف نور می گیرند  و خراب می شوند.

وی افزود: پنج شش روز بعد از عکاسی، استاد شهریار تلفن کرد و  جویای عکس هایش شد. من پاسخ دادم که استاد در حین ظهور عکس ها در لابراتوار، برق رفته و عکس ها خوب در نیامده اند و تلاش می کنیم اگر بشود کیفیت شان را افزایش دهیم. استاد بار دوم نیز تماس گرفت و  من این بار جواب دادم که داریم آزمایش می کنیم که کیفیت عکس ها را درست کنیم؛ در این موقع استاد جمله ای به من گفت که در عمرم عبارتی به آن مهربانی و شیرینی نشنیده بودم.  استاد گفت:" بالا محمدعلی! جانین ساغ اولسین. گل بیر دفعه ده سال"(پسرم محمدعلی. سرت سلامت. بیا یک بار دیگر هم عکس بگیر). استاد با گفتن این جمله انگار دنیا  را به من داد. این عزیزترین خاطره من از بیش از پنج دهه عکاسی است. استاد چنین انسان بزرگی بود.

وی اضافه کرد: و این چنین شد که من برای دومین بار برای عکاسی خدمت استاد رسیدم و این بار در موقعیت های مختلف و با پوشش های متفاوت، کت وشلوار، کلاه و کرک از استاد عکاسی کردم. من در آن بار عکاسی به استاد شهریار عرض کردم که استاد شما اغلب در حالت  شکسته عکاسی شده اید، من دلم می خواهد که این بار مثل کوه «حیدربابا» شق و استوار و سینه ستبر بنشینید تا عکس هایتان متفاوت باشد و استاد نیز با بزرگواری تمام پذیرفتند. یکی از عکس هایی که من آن روز از استاد گرفتم، بعدها جهانی شد، تابلوفرش های آن بافته شد و  در بسیاری از مطالب منتشر شده در مجلات و  کتاب های مربوط به شعر و  استاد شهریار استفاده شد. 

محمدعلی جدیدالاسلام در کنار استاد شهریار

وی افزود: ارتباط من با استاد تا حدود ۲ سال قبل از درگذشتش ادامه داشت و تا آن موقع نیز هر وقت خدمت استاد می رسیدم، با من روبوسی می کرد. در یکی از دفعاتی که باز خدمت شان رفته بودم، سبیل گذاشته بودم، وقتی روبوسی کردم، دیدم استاد با دستش، صورتش را می مالد. استاد گفت: "پسرم محمدعلی. هنرمند و این سبیل! آخه این چه سبیلی است که گذاشته ای؟". من نیز به شوخی گفتم استاد برای این نیز شعری بگویید و  استاد شهریار نیز فی المجلس این بیت را گفت که "ایستیرم ماچ ائلییم لب لریوی /حیف اولسون که بوغون مانع اولور"(می خواهم صورتت را ببوسم   اما حیف که مانع می شود سبیل هایت). من از استاد خواستم که این بیت را با خط خود در گوشه کتابی از او که به همراه داشتم، بنویسد و  استاد نیز به مزاح پاسخ داد که می خواهی از من سند بگیری. 

پیشکسوت عکاسی پرتره ایران یادآوری کرد: پس از آن نه توانستم سبیل هایم را بزنم و از خجالت نه توانستم با سبیل خدمت استاد ببرسم و به قول معروف «پشت در افتادم» و به خاطر این رو در بایستی نتوانستم دیگر خدمت استاد برسم تا اینکه استاد به علت کسالت به رختخواب و بیمارستان افتاد و دار فانی را وداع گفت. کاش آن موقع  سبیل هایم را می زدم.

استاد جدیدالاسلام اظهار کرد: من حدود ۸۰ فریم عکس از استاد  شهریار در ۸۰ فرم مختلف دارم، اما علاوه بر این، هر جا عکسی از استاد در نزد عکاسان همکارم سراغ داشتم، امانت گرفته و  اسکن کرده ام. اکنون غنیترین ارشیو  عکس استاد شهریار را در اختیار دارم. آقای جمشید علیزاده که از ادبا و شعرای این شهر و دیار است، قصد داشت کتابی حاوی تصاویر مرحوم استاد شهریار منتشر کند که من نیز عکس هایم از استاد را در اختیار این بزرگوار قرار دادم، اما متاسفانه به دلیل مانع تراشی های رایج این کتاب نیز هنوز جمالش به خورشید طبع روشن نشده است. امیدوارم این کتاب چاپ شود تا همه عکس های استاد شهریار که بسیاری از آنها را خیلی ها تابحال ندیده اند، در دسترس عموم قرار گیرد. استاد شهریار عالم  و  قلندر بزرگی بود که در عین  صفا، سادگی و صمیمیت بسیار نیز صریح اللهجه بود و ضمن اینکه افراد پاک نهاد و صاف ضمیر را با آغوش باز در منزلش می پذیرفت،  اشخاص مکار، دو رو و ریاکار را خیلی راحت طرد می کرد  و به محفلش راه نمی داد. 

جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...
دخترک چهارده‌ساله‌ای که دانه برای پرندگان می‌فروشد... چون شب‌ها رخت‌خوابش را خیس می‌کرده، از خانه‌ها رانده شده است... بسیار چاق است و عاشق بازی بیلیارد... در فلوریا بادکنک می‌فروشد و خود عاشق بادکنک است... در ماه‌های اکتبر و نوامبر در منطقه‌ی فلوریا پرنده صید می‌کنند... سرگذشت کودکان سرگردان و بی‌سرپرست استانبول... تنها کودکی که امکان دارد بتواند زندگی و آینده‌اش را نجات دهد ...