سفر دارا | اعتماد


«نان و حلوا» نمایشنامه‌ای موزیکال برای نوجوانان است که در آن نویسنده از سنت‌های فولکلور و افسانه‌ها الهام گرفته اما با آشنازدایی و فراروی از قراردادهای مرسوم قصه‌ها، داستانی تازه خلق کرده است. طبق الگوهایی که پراپ برای قصه‌های عامیانه بازتعریف می‌کند، قهرمان قصه در غیاب کسی یا چیزی ارزشمند راهی سفر می‌شود. ضدقهرمان برای او مانع می‌تراشد و انواع جادو جنبل به کار می‌بندد اما قهرمان به کمک یک میانجی و پشت سرگذاشتن آزمون، وسیله و دستیاری جادویی به دست می‌آورد و بر مشکلات فائق شده، پیروز می‌شود و به مقام بلندی می‌رسد.

نون و حلوا» نوشته مریم رها

دارا شخصیت اصلی نان و حلوا در چنین بستری حرکت می‌کند، هندوانه‌ها و پارچه‌های ابریشمی به کمکش می‌آیند و او را مرحله به مرحله پیش می‌برند و درنهایت همچون افسانه‌ها گشایش در کارش پیدا می‌شود. اما تفاوت عمده دارا با قهرمانان قصه‌های پریان و عامیانه که ایستا و قالبی هستند در این است که او طی مسیر که بیانگر سفری درونی است تحول می‌یابد.

دارا در اولین قدم گل سرخش را که شباهت بسیاری به گل سرخ شازده کوچولو دارد و زودرنج و نازک‌نارنجی است به نوه ارباب می‌بخشد، همو که از دادن گل به ارباب امتناع کرده و وقعی به تهدیدهای او ننهاده است. ارباب اگرچه در حد قهرمان منفی افسانه‌ها ظهور نمی‌یابد اما درعین حال یادآور ارباب قدرت زورگوست که می‌خواهد هرچیزی را با توسل به زور تصاحب کند. «ارباب: پسر جان مثل اینکه تو واقعا نمیدونی ارباب کیه! ببین ارباب مهم‌ترین آدم روستاست. هیشکی رو حرفش حرف نمی‌زنه. چون هم قدرت و پول داره و هم خیلی محترم و محبوبه.» دارا:«گفتم که نمی‌دم! خودم پیداش کردم مال خودمه.»

دارا تسلیم اصرار ارباب نمی‌شود و گلش را نگه می‌دارد اما در مقابل، آن را به نوه او می‌بخشد، چرا که می‌داند او گل را می‌فهمد و از آن مراقبت می‌کند. «نوه: نگران نباش، ازش مراقبت می‌کنم. به مادربزرگم می‌گم شبا واسه‌ش قصه بگه.» این اولین مرحله است که دارا از آن سربلند بیرون می‌آید. او در مواجهه با ارباب دست بالا را دارد و در نسبت با نوه، از خود بخشندگی نشان می‌دهد. بخشندگی دارا زمانی اهمیت می‌یابد که در صحنه پیشین او را دیده‌ایم که دست خالی از صف نان و حلوا بازمی‌گردد.اگر در افسانه‌ها قهرمان در پی غیاب کسی یا برای به دست آوردن مقامی عصای آهنی به دست می‌گیرد و کفش آهنی می‌پوشد و چهل شبانه روز ره می‌سپرد تا اجنه و دیوها را شکست داده و به هدفش برسد، دارا برای یافتن غذا و سیر کردن خود راهی سفر می‌شود. نمایش با تصویر غم‌انگیزی آغاز می‌شود. پیرمردی در مزرعه‌ای مشرف به جنگل نذری نان و حلوا پخش می‌کند. مرد و زن به صف ایستاده‌اند و به همدیگر فشار می‌آورند و دارا را هل می‌دهند و دست و پایش را له می‌کنند. «دارا: آخ، پامو له کردین!... آقا می‌شه منو بغل کنین، با خودتون ببرین جلو؟» اما در آن ازدحام هرکس در فکر خویش است. حتی پیرمرد صاحب نذر نیز او را نمی‌بیند و صدای خواهشش را نمی‌شنود. وقتی دارا به اشاره پیرمرد سفرش را برای یافتن نان و حلوایی دیگر از سر می‌گیرد، ماه و هندوانه پارچه‌های ابریشم و... به کمک و همیاری دارا می‌آیند. چنین موقعیتی یادآور این بیت سعدی است که «ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند/ تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری...» مفاهیم شعر سعدی به صورت گسترده در سراسر نمایش جاری است. شاید بشود گفت این تفکر کلیشه‌ای و سنتی‌ترین ایده داستان باشد.

در دومین مرحله، هندوانه‌های نارس به مفهوم بخشندگی بی‌چشمداشت تأکید بیشتری می‌کنند و توش و توانی به دارا می‌دهند برای ادامه راه. «هندوانه: اگه منو نخوری فقط تو گرما تلف می‌شم. تو که نمی‌خوای بی‌ثمر از دنیا برم؟ زود باش دیگه... حتما الان که تشنه‌ای، خیلی با ولع می‌خوری! وای خداجون، باید خیلی هیجان‌انگیز باشه.» حیات و شادی هندوانه در گرو عدم اوست. مفهومی عرفانی که داستان بر آن استوار است. دارا هندوانه‌ای می‌خورد و به اصرار آنها بلوزش را از تنش درمی‌آورد و بقیه را در آن می‌گذارد. در ادامه با دو زن مواجه می‌شود که یکی‌شان حامله است. زن صدای خنده هندوانه‌ها را می‌شنود و هوس هندوانه می‌کند. دارا که ماه او را به خاطر خستگی بغل کرده و مسافتی راه آورده و روی درخت گذاشته، هندوانه‌هایش را به زن‌ها می‌دهد. آنها هم برای گرفتن هندوانه‌ها از پارچه‌های ابریشمی طنابی می‌بافند و دارا به کمک پارچه‌ها آنها را به پایین می‌فرستد. زن‌ها هم در عوض پارچه‌ها را به او می‌دهند. در مرحله بعد دارا به کمک پارچه‌های آوازخوان و پرنده، اسب سفید عروس را از دست راهزنان نجات می‌دهد و به کمک ماه به روستا می‌برد. عروس شاد می‌شود. پیرمرد، پدر عروس، همان که نذر داشت و نان و حلوا پخش می‌کرد، از رفتن دخترش غمگین است. دارا پیشنهاد می‌کند او هم با دخترش همراه شود. پیرمرد می‌گوید، نمی‌تواند مزرعه و خانه و کاشانه‌اش را رها کند و برود. دارا پیشنهاد می‌کند تا برگشتن پیرمرد از مزرعه مراقبت کند. «دارا: من امور خونه‌تو دست می‌گیرم. آب و جاروش می‌کنم. غصه‌هاتو پس می‌گیرم. زمینو کشت می‌کنم، کود می‌دم، آب می‌پاشم...»

او حتی متعهد می‌شود نذر نان و حلوای پیرمرد را هم ادا کند. چرا که حالا او در این کار نسبت به پیرمرد صلاحیت بیشتری دارد. او با پشت سر گذاشتن وقایع بسیار از پیر هم بیناتر شده است. «به فقیر و پیر و کور، به بچه یتیم می‌دم.
تو یه بچه صغیرو ندیدی، من می‌بینم.
مستحق‌تر از یه پیرو ندیدی، من می‌بینم.»

دارا در این سفر راه بخشش و چگونگی دست یافتن به بینایی را آموخته است.

نکته دیگری که دارا را از نمونه‌های قصوی خود جدا می‌کند همین آگاهی به موقعیت و تلاش برای به دست آوردن نان است بی‌آنکه به نعمت و ثروتی بادآورده برسد. دارا پیشنهاد می‌کند در قبال ماندن در خانه پیرمرد برای او کار کند و مراقب خان و مان او باشد. این آگاهی بازیافته و بینایی و دانایی و دارایی معنای اسم کاراکتر نمایش را بیشتر آشکار می‌کند. او در پایان سفر نه تنها دیگر تهیدست نیست بلکه به واقع دارا و دولتمند است. دارایی او آگاهی و قلب بزرگش برای بخشش و ایثار است. عنصری که ماه و فلک و چرخه هستی را به حرکت وامی‌دارد. در صحنه‌ای از نمایش نوه ارباب را می‌بینیم که تمنای داشتن اسب سفید عروس را دارد و با گریه آن را می‌خواهد. ارباب در جواب می‌گوید: «گریه نکن. نوه ارباب که گریه نمی‌کنه. یه اشاره که بکنی هر چی بخوای واسه‌ت فراهم می‌کنم.» دارا اما فهمیده علی‌رغم همه یاری‌ها باید خودش تلاش کند. برای همین پیرمرد و ماه که یکی شده‌اند به او می‌گویند همچنان پیش برود و به تمنای نان و حلوا اکتفا نکند. دارا با پشت سر گذشتن این مراحل آماده مراحل بعدی شده است. تحول او در نمایش با رسیدن دستش به درخت چنار بازنمایی می‌شود. «ماه به اعماق آسمان پر می‌کشد و دارا در حالی که ایستاده برای او دست تکان می‌دهد، دستش به شاخه درخت چنار برخورد می‌کند، گویی یک شبه قد کشیده باشد.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...