جنایت در پانویس | شرق


مارتین مک‌دونا [Martin McDonagh] به‌ناگهان سر از صحنه‌های تئاتر ایران درآورد. درست همان‌طور که روزگاری هارولد پینتر یا نیل سایمون و دیگران صحنه‌های تئاتر ما را تسخیر کردند. اما اقبال کارگردانان تئاتر و مخاطبان به آثار پیچیده، سرکش و خشونت‌محور مک‌دونا از چه‌چیز ناشی می‌شود. این پرسشی است که جدا از صحنه تئاتر، می‌توان پاسخش را سرِ فرصت در نمایشنامه‌های او جست‌وجو کرد. یکی از این نمایشنامه‌ها «مرد بالشی» [The Pillowman] است. نمایشنامه‌ای که شاید بخش عمده‌ای از سبک و جهانِ این نمایشنامه‌نویس مطرح ایرلندی را بازتاب می‌دهد. ترجمه رسا و خواندنی امیر امجد از این نمایشنامه اکنون در اختیار مخاطبان فارسی‌زبان است. داستان نمایشنامه اما سرنوشت هولناک نوشتن است. نوشتن از آنچه انسان می‌داند و نه تخیل می‌کند.

مارتین مک‌دونا [Martin McDonagh] مرد بالشی» [The Pillowman]

«مرد بالشی» سرگذشت نویسنده‌ای است که برادری دارد به‌نام مایکل که کم‌توان ذهنی است. در تمام مدتی که مرد نویسنده داستانش را می‌نویسد و در فکر داستان‌های تازه است، مایکل با تأثیر ناخواسته از داستان‌های او به کارهایی دست زد که عنوان مجرمانه پیدا کرده است. بلایایی که او بر سر کودکان می‌آورد درست مشابه آن چیزی است که خود در کودکی تجربه کرده است. داستان از صحنه بازجویی آغاز می‌شود: «اتاق بازجویی پلیس. کاتوریان با چشم‌های بسته پشتِ میزی وسط صحنه نشسته است. توپولسکی و آریل وارد می‌شوند و روبه‌رویش می‌نشینند، توپولسکی پرونده‌ای قطور با انبوهی کاغذ در دست دارد. توپولسکی: آقای کاتوریان، ایشون کارآگاه آریل هستن، منَم کارآگاه توپولسکی...»

کاتوریان با خیال جمع می‌گوید که هیچ‌ دلیلی برای حضور او اینجا وجود ندارد. «من هیچ‌وقت هیچ کاری نکرده‌م.» و تأکید می‌کند که هیچ‌وقت هیچ کاری علیه پلیس یا دولت هم نکرده‌ است. او به‌قول خودش تنها و تنها قصه می‌گوید. اصلا «تنها وظیفه قصه‌گو اینه که قصه بگه... کاری که من میکنم همینه، من قصه می‌گم.» و از قضا مسئله بر سر همین قصه‌هاست. قصه‌هایی که سرآخر به‌عنوان انگیزه مجرمانه برادر نویسنده خود به یکی از عوامل جرم بدل می‌شوند. سرآخر قصه‌ها، مقصر اصلی ماجرا می‌شوند. آخر داستان کاتوریان، به‌رغمِ آگاهی از کودک‌آزاریِ برادرش که تحت‌تأثیر داستان‌های او بوده است، تنها اعترافی که دارد این است: «من نویسنده خوبی بودم. [مکث] تنها چیزی که همیشه می‌خواستم باشم همین بود. و بودم. نویسنده خوبی بودم.» او به مرگ محکوم شده است، به‌خاطر داستان‌هایش، به‌خاطر برادری که انگیزه تمام قتل‌هایش داستان‌های او بودند و تازه از مشاعر درست و حسابی هم برخوردار نیست. «کاتوریان کاتوریان در هفت و سه‌چهارم ثانیه مهلتی که قبل از مُردن بهش دادن، سعی کرد به‌جای این‌که برای برادرش دعا کنه، آخرین داستانشو در ذهن طراحی کنه. چیزی که به ذهنش رسید بیش‌تر شبیه پانویسِ یه داستان بود و پانویسه این بود... پسر کوچولوی سالم سرحالی به اسمِ میچل کاتوریان دم‌دمای شبی که پدر مادرش می‌خواستن هفت سال شکنجه مداومش را شروع کنن، مردی رو دید که از بالش‌های نرم درست شده بود و دهن بزرگ خندونی داشت» مرد بالشی به میچل پیشنهاد می‌دهد که خودش را از این همه زجرِ پیش‌رو نجات دهد. اما میچل راستی‌راستی از داستان‌های برادرش خوشش می‌آید و حاضر نیست که زندگیِ تلخش زودتر تمام شود، قبل از آن‌که برادرش داستان‌هایش را بنویسد.

مك‌دونا را بیشتر با خشونت آثارش می‌شناسند؛ خشونتی صریح و بی‌پرده. خودش با تردید می‌گوید «خشونت چیزی است که من خودم با آن سر جنگ دارم. اما مادامی که نمایشنامه‌های خشن می‌نویسم، سخت است از خشونت خالی شدن. و بعد برای نمایش دیگر دوباره لبریز شدن از خشونت.» نمایشنامه‌های مک‌دونا را روانکاوانه نیز می‌دانند. اما غالبِ نمایشنامه‌های او، مثلا همین «مرد بالشی» سویه‌ای سیاسی نیز دارد. او در بسیاری از آثارش جامعه ایرلند را به نقد می‌کشد و به سردمداران ایرلند طعنه می‌زند. متن‌های کنایی او البته گاه جامعه ادبی ایرلند را نیز برآشفته است. در نمایشنامه «مرد بالشی» نیز جدا از رویکرد روانکاوانه و ارتباطِ جنایات میچل به تجربه تلخ او در کودکی، نقطه‌ای مهم ناگفته می‌ماند و آن مقوله «نوشتن» است. نوشتن، قصه‌گویی در نمایشنامه مک‌دونا امری مسئله‌زاست. امری که اگر از سوی نویسنده و بعد مخاطب جدی گرفته شود، قدرتِ ویرانگر یا برسازنده‌ای دارد. از جنایات میچل، امر اخلاقی و حتی از کندذهن بودنِ او بگذریم. میچل چنان تحت‌تأثیرِ نوشته‌های نویسنده‌ای است که ازقضا برادر او نیز هست و چنان قصه را با زندگی خود مرتبط می‌کند که نه‌تنها زندگی خود را که زندگی دیگران و حتی نویسنده را نیز به مخاطره می‌کشاند. برداشت دیگری که مخاطب آخر داستان دارد، درست منطبق با خودِ نویسنده است: کاتوریان کاتوریان نویسنده خوبی است، نویسنده خوبی بود. قصه‌های او از امکانِ زنده‌شدن در زندگی واقعی برخوردارند. از امکانِ تغییر و نشان دادن تخیلی که پسِ پشت داستان‌های او وجود دارد. در نگاهِ نخست داستان‌های او همان‌اند که نوشته است. اما در ذهن برادرش یا شاید دیگران داستان حرکت می‌کند، ساخته می‌شود و توانِ ویرانگری می‌یابد. از این‌روست که مک‌دونا نویسنده‌ای سیاسی نیز هست. زیرا در نظر او نوشتن امری مؤثر است، قصه‌ها به زندگی آدم‌ها کشانده می‌شوند و درنهایت زندگی آنها را متأثر می‌کنند.

گرچه بار داستان مانند دیگر آثارِ او بر خشونتی است که به‌واسطه داستان‌ها عیان می‌شود. خشونتی که بر شخصِ میچل اعمال شده و خشونتی که او بر دیگران اعمال کرده است و خشونت‌های دیگر. از مارتین مك‌دونا آثار دیگری نیز در انتشارات نیلا منتشر شده است. «ملكه‌ی زیبایی لی‌نِین» برگردانِ حمید احیاء، «چلاق آینیشمان» برگردانِ شادی فرزین و «مرد بالشی». و البته نمایشنامه «غربِ دلگیر» را نیز حمید امجد،‌ نمایشنامه‌نویس مطرح در دست انتشار دارد. این نمایش نیز روایتِ سرگذشت دو برادر است، یكی از آنها با تفنگ سر پدرشان را نشانه رفته است، خشونت موجود میان این دو برادر و شكنجه بی‌رحمانه آن دو داستان را پیش می‌برد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...