رمان "خویشان رت باتلر"، که در ادامه اثر "مارگارت میچل" و از نگاه "رت باتلر" نوشته شده است، رونمایی شد. 
   
رمان "خویشان رت باتلر" نوشته "دونالد مک‌کیج" در ادامه اثر سه جلدی "بر باد رفته" نوشته "مارگارت میچل" نوشته شده است.

این اثر در واقع بازنویسی رمان "اسکارلت" است که "الکساندرا ریپلی"، آنرا را پس از مرگ "میچل" به رشته تحریر در می‌آورد، با این تفاوت که "مک کیج" در رمان خود سعی کرده تا داستان را از نگاه "رت باتلر" نقل قول نماید.

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از شینهوا، تعداد صفحات رمان جدید "خویشان رت باتلر" تقریبا 100 صفحه بیشتر از رمان سه جلدی "میچل" است که با جمله مشهور اسکارلت: «فردا هم روز دیگری است» به پایان می‌رسد.

اسکارلت اولین بار در سال 1991 توسط "الکساندر ریپلی" منتشر شد و در همان زمان در بیش از 6 میلیون نسخه فروش رفت.

شایان ذکر است تا امروز بیش از هفتاد سال از نگارش رمان پر طرفدار و خواندنی «برباد رفته» (1936) اثر "مارگارت میچل" می‌گذرد و همچنان در صدر پرفروش‌ترین آثار داستانی اروپا است.

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...