رابطه‌ی بالا به پایین درمانگر- بیمار را قبول ندارد و به نظرش آن طور که باید کار نمی‌کند. مطلوب او رابطه‌ی شانه به شانه است، نه سایه به سایه. کیمیای درمان چیزی نیست جز، ارتباطی بین بیمار و درمانگر... دو داستان را توأمان پیش می‌برد... آیا می‌توان معنای زندگی را در مواجهه‌ی با مرگ بازآفرید؟... خط داستانی دوم روایتی‌ست از زندگی شوپنهاور... درمان از شهامت رویارویی با اوج درد آغاز می‌شود... دیگر بس است زندگی نمایشی

درمان شوپنهاور، شوپنهاور درمانگر | الف


رسالت روان درمانی فرویدی، هوشیار شدن به تعارضات، بودن با آنها و بیشتر شدن، «خود» مطلوب است. خالق «درمان شوپنهاور» [The Schopenhauer Cure] اروین دیوید یالوم [Irvin D. Yalom] در اصل روانپزشک است، اما شاید بهترین وصف برای او درمانگر-متفکر باشد. رابطه‌ی بالا به پایین درمانگر- بیمار را قبول ندارد و به نظرش آن طور که باید کار نمی‌کند. مطلوب او رابطه‌ی شانه به شانه است، نه سایه به سایه. کیمیای درمان چیزی نیست جز، ارتباطی بین بیمار و درمانگر؛ در «اینجا و اکنون» (Right Now And Right Here). هر چند روابط نزدیک انسان تحت سلطه‌ی روابط فرد با مراقبان اولیه است، یالوم برای کشف این الگوها به روابط قدیم بیمار اتکا نمی‌کند، بلکه خودش رابطه‌ای نزدیک می‌سازد و روی آن کار می‌کند. روابط قدیم شخص با ادراک معیوب او در هم تنیده شده است و همین خطا به درمانگر هم منتقل می‌شود.



چرا اینجا؟ چون «دیگران» اینجا نیستند و چرا اکنون؟ چون «لحظه‌ی حال» در دسترس ترین لحظات و در نتیجه کم خطاترین آنهاست. بنابراین تعریف درمان، تاسیس یک رابطه‌ی اصیل و نزدیک بین درمانگر و بیمار؛ و وارسی این رابطه، در اینجا و اکنون است. رابطه‌ی درمانی سیر تاریخچه‌ی فرد نیست بلکه او را از تاریخچه‌ی خود فراتر می‌برد.

یالوم در رمان «درمان شوپنهاور» دو داستان را توأمان پیش می‌برد که در چهل و یک فصل به صورت یک در میان روایت می‌شوند. خط سیر داستان اول حکایت درمان گری به نام جولیوس است که به خاطر سرطانی وخیم، با مرگ خود مواجه می‌شود و در این مخمصه‌ی وجودی قرار می‌گیرد: حالا که دیگر مرگ دارد می‌رسد، زندگی چه معنایی دارد؟ آیا می‌توان معنای زندگی را در مواجهه‌ی با مرگ بازآفرید؟ او در پاسخ به این پرسش، گذشته‌اش را مرور می‌کند، به ارزیابی خویش می‌نشیند و برای سنجش غنای زندگانی‌اش دست به آزمون می‌زند.
خط داستانی دوم کتاب روایتی است از زندگی آرتور شوپنهاور و اندیشه‌هایش، روایتی که مزه‌ی روان درمانی می‌دهد! نوعی بیوگرافی و اندیشه نگاری که دردها، رنج ها، و غم ها در تار و پودش نمایان است. فروید، خالق روح روان درمانگری امروزی، بسیار متاثر از اندیشه‌های شوپنهاور بوده، از این رو یالوم، درمان را با شوپنهاور گره می‌زند.

جولیوس در هنگام مرور گذشته‌اش به یاد بیماری به نام فیلیپ می‌افتد، که با وجود سه سال کار درمانی منسجم، درمان برایش کاملا بی فایده بود و آن را رها کرده است. یادآوری درماندگی مواجهه‌ی با فیلیپ او را بر آن می‌دارد، بعد از بیست و پنج سال، با فیلیپ تماس بگیرد. در اینجا یالوم به مخاطب تلنگر می‌زند که همیشه نقطه‌ی عطف زندگی آن جایی است، که ما تمام می‌شویم و درمان از شهامت رویارویی با اوج درد آغاز می‌شود. جولیوس با فیلیپ ملاقات می‌کند. فیلیپ که دیگر حالا زیست کاملا متفاتی را برگزیده، بیان می‌کند که با فلسفه‌ی شوپنهاور درمان شده است، اتفاقی که ذره ای در جلسات درمانی‌اش با جولیس نیافتاده بود.
از طرفی دیگر، شخصیت فیلیپ آنقدر به شوپنهاور نزدیک است که اگر شوپنهاور امروز می‌خواست نفس بکشد، فیلیپ می‌بود. او به گروه درمانی جولیوس می‌پیوندد و دوباره آن دو با هم، هم داستان می‌شوند. در واقع محل تلاقی دو خط داستانی متفاوت کتاب، شخصیت فیلیپ است. فیلیپ همان بیماری است که درمانگر خود را درمان می‌کند.

بستر درمانی رمان، روان درمانی گروهی است. گروه درمانی، همان نمونه‌ی هفت هشت نفری از اجتماع است. رفتار، اندیشه و هیجان فرد در گروه، تجلی همان رفتار، اندیشه و هیجان او در زندگی روزمره است. فرد همان طور که با پدر، مادر، دوست، همکار و غریبه‌های زندگی‌اش برخورد درونی و بیرونی می‌کند، با اعضای گروه نیز این‌چنین خواهد کرد. در سال ۱۹۷۰، یالوم، نظریه‌ی گروه درمانی‌اش را بر سه قانون بنا نهاد:
قانون اول: «راز داری» است. رازداری، ایجاد فضای امن است؛ اینکه فرد بداند رازش در گروه می‌ماند و تک تک اعضا آن را با خود به گور خواهند برد. خسته شدم انقدر ترسیدم از اینکه جلوی کسی خودم باشم و او این خود بودنم را زیر دست و پای دیگران بیاندازد.
قانون دوم: «تلاش برای خودافشاگری» است. دیگر بس است زیستن برای دیگران، دیگر بس است زندگی نمایشی، چقدر خودم نباشم، چقدر هیولای درونم را زیر قالی کنم، ببینید آنچه من هستم را، هیولای درونم را ببینید و مرا اینگونه دوست یا دشمن بدارید.
قانون سوم: «همه چیز باید درون گروه پیش برود» است. اگر ارتباطی بیرون از گروه، با عضوی از گروه، در زندگی بیرونی برقرار شود، باید درون گروه آورده شده و درباره‌ی آن بحث شود. درمان مقدم است بر رابطه‌ی ایجاد شده‌ی بیرونی، اگر رابطه‌ی ایجاد شده‌ی بیرونی مقدم شود، دیگر درمان کار نخواهد کرد.

پدر و مادر یهودی لهستانی یالوم، در۱۹۱۶، پانزده سال قبل از به دنیا آمدن او، از روسیه به ایالات متحده مهاجرت کرده اند. او در واشنگتن به دنیا آمد و در یکی از محله‌های پرخطر همان شهر، پانزده سال نخست زندگی خود را گذراند. امن ترین نقطه‌ی آن محله یعنی کتابخانه اش، پاتوق یکشنبه‌های او بود. از آن زمان سرشت یالوم با داستان آمیخته شد. سالها بعد که استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد شد و چندین مقاله‌ی علمی پژوهی منتشر کرد، یک چیزی آزارش می‌داد: ادبیات مقاله نویسی! با ادبیات مقاله نویسی نمی‌توانست خودش باشد. در آنجا بود که بر آن شد که با رمان، آموزش روان درمانگری بدهد و شروع به نوشتن کرد. عشق قدیمش داستان نویسی با عشق جدیدش فلسفه ترکیب شد و در پیکر روانشناسی اگزیستانسیال بارور گشت؛ و مولودی به نام «وقتی نیچه گریست» متولد شد. «مامان و معنی زندگی» را نوشت، از خودش و مادرش گفت، او را اژدهایی پیر می‌نامید، گویی تایید مامان، معنای زندگی‌اش بود. مامان! مامان! مرا ببین! این کارم را دوست داری؟ و بعد از آن قرعه به نام «درمان شوپنهاور» افتاد.

این مسیر را ادامه داد، تا سه سال قبل که آخرین اثرش «آنگه که خود را یافتم» منتشر شد. مترجم «درمان شوپنهاور»، سپیده حبیب خود نیز روانپزشک است، بنابراین اشرافی علمی بر این حوزه دارد که در کیفیت ترجمه‌هایش نیز به خوبی پیداست. گذشته از این یالوم نخستین بار توسط خود او به ایرانیان معرفی شده است. به هر حال این آشنایی و اشراف سبب شده با ترجمه‌ی محاوره ای دیالوگ‌های گروه درمانی این اثر، فهم مخاطب را برای استنشاق رایحه‌ی روان درمانی گروهی بسی دلپذیرتر سازد. یالوم با نیت آموزش به روان درمانگران جوان داستان نویسی را آغاز کرد و در پایان، علاقه مندان به روانشناسی، فلسفه و ادبیات مخاطبان اصلی داستانش شدند.
پرفسور اروین دیوید یالوم ۸۹ ساله، مدتی است با سرطان دست و پنجه نرم می‌کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

الهامی از زندگی کارگران پاریسی... با کار رختشویی توانسته است که مبلغی پس‌انداز کند... از او دو پسر داشت... تنبل و خوش‌گذران است و به زودی معشوقه را رها می‌کند و به زنان دیگری روی می‌آورد... با او ازدواج می‌کند... کارگر دیگری زن را می‌ستاید و در دل به او عشق می‌ورزد، اما یاری او کارساز نیست... به باده‌گساری روی می‌آورد... شوق کار را از دست می‌دهد... برای گذران زندگی به روسپی‌گری روی می‌آورد... ...
از ذهنیتی که در میان نظامیان ترک درباره‌ی سلسله‌مراتب و برتری فکری وجود دارد و این‌که چه‌قدر با سوء‌تفاهم‌ها و ظواهر درآمیخته سخن می‌گوید... همان‌گونه که اسب مهتر بی‌هیچ شناختی حرکت اسب مقابل‌اش را تقلید می‌کند، انسان عاری از آگاهی هم به تقلیدی کور از همنوعان‌اش دست می‌زند... مردم را به خاطر کمبود مطالعه و اسارت بی‌قیدوشرط‌شان در برابر سنت‌های خالی از تعقل و خرافه‌های موروثی از نیاکان‌شان، به باد انتقاد می‌گیرد ...
یک مضحکه‌ی کامل! در اینجا، همه، جز تماشاگر، در عین‌حال هم فریب‌دهنده‌اند و هم فریب‌خورده. کمدی عظیمی که در آن تغزل با هزل گزنده‌ای همراه است و اختلاطی به وجود می‌آورد که در بعضی لحظات یادآور سبک کلودل است... با حیله‌ی بسیار خشنی در ماجرای مشکوکی درگیر می‌شود، در دادگاهی محاکمه، محکوم، تیرباران و به خاک سپرده می‌شود تا با نامی دیگر و در لباس یونیفورم تجدید حیات کند ...
دوربین از چه زاویه ‌دیدی زنان فیلم را به نمایش درمی‌آورد؟ کدام وجه در نگاه دوربین غلبه دارد؛ وجه اروتیک یا وجه اجتماعی؟ ... با استفاده از آرای فروید و لکان، بعد روانکاوانه‌ی نظریه‌های فمینیستی را غنی کرده و به وجه لذت‌مدارانه سینما (تماشابارگی) پرداخته است... تاریخچه‌ای از حضور زنان در عرصه‌ی فیلم و مهم‌ترین فیلم‌های آنان... واکاوی شمایل یک قهرمان زن در چهارچوب یک ژانر متفاوت ...
در یک خانواده‌‌ کاملا بی‌کتاب بزرگ شدم... کل ادبیات آلمان را بلعیده‌‌ام... وقتی شروع به نوشتن کردم، در وضعی بودم که مودبانه‌‌اش می‌‌شود «نوکر خارجی»... جوان بودم که وارد سرویس اطلاعاتی شدم... یک میهن‌‌پرست می‌‌تواند کشورش را نقد کند، همچنان دلبسته‌‌اش باشد و مسیر دموکراسی را طی کند. اما یک ناسیونالیست به دشمن نیاز دارد... مردم خیال می‌‌کردند بعد از جنگ سرد دیگر قرار است اوضاع خوب باشد و دیگر دنیا به جاسوس‌‌ها نیازی نداشته باشد ...