گشودن پلک‌های خسته تاریخ | اعتماد


آرژانتین دهه‌ هفتاد و هشتاد میلادی، تصویرِ تضادهای هولناک است؛ جایی که طنین موسیقی تانگو در خیابان‌های بوئنوس‌آیرس با صدای ترمز ناگهانی خودروهای «فورد فالکون» بی‌نام ‌و نشان درهم می‌آمیخت. دورانِ «جنگ کثیف» عصر حضور سایه‌هایی بود که در نیمه‌شب، شهروندان را از متن زندگی به قعر سلول‌های انفرادی و پروازهای مرگ می‌کشاندند تا از آنها چیزی جز یک واژه‌ سنگین باقی نماند: «ناپدید شده».

به‌ نام ناپدیدشدگان بوئنوس‌آیرس» [Naming the Spirits]

در سال‌های اخیر، موج بازخوانی این ترومای جمعی در هنر و سینمای جهان جانی دوباره گرفته است؛ نمونه‌ درخشان آن فیلم «آرژانتین ۱۹۸۵» به کارگردانی سانتیاگو میتره بود که با بازسازی صحنه‌های دادگاه تاریخی فرماندهان نظامی، نه‌تنها جوایز جهانی را از آن خود کرد، بلکه بار دیگر ضرورت «عدالت» و «حافظه» را در برابر «فراموشی» به صدر اخبار آورد.

پیش از این با آثار آریل دورفمن، به‌ویژه نمایشنامه‌ «دوشیزه و مرگ» و رمان «بیوه‌ها» و تجربه‌ زیستن در جست‌وجوی عدالت قابل مشاهده‌است. او در بستری که مفاهیمی چون فقدان، ایستادگی و جست‌وجوی حقیقت در آن پررنگ است، پیوندی عمیق و میان‌فرهنگی با این روایت‌ها برقرار می‌کند. گویی رنجِ مادرانِ میدانِ مایو و سکوتِ سنگینِ دشت‌ه ای پانپا، ترجمان دردهایی است که نیاز به زیرنویس ندارد.

در میانه‌ این بازخوانی‌های هنری، آثار ادبی لارنس تورنتون [Lawrence Thornton] جایگاهی منحصربه‌فرد دارند. او در سه‌گانه‌ درخشان خود، نه‌فقط به گزارش جنایت، بلکه به کشف نسبت میان «تخیل» و «فاجعه» می‌پردازد. تورنتون با درآمیختن واقعیتِ محض با رگه‌هایی از رئالیسم جادویی، سراغِ پرونده‌هایی می‌رود که تاریخ از ثبت جزییات انسانی‌شان عاجز مانده است. او با این سه‌گانه، پلک‌های خسته تاریخ را می‌گشاید تا جهان از دریچه‌ کلماتِ او، به تماشای رستاخیز کسانی بنشیند که قرار بود برای همیشه ناپدید بمانند.

لارنس تورنتون سه‌گانه‌ آرژانتینی خود، نه‌تنها به کالبدشکافی یکی از تاریک‌ترین دوره‌های سیاسی امریکای لاتین می‌پردازد، بلکه مرزهای رئالیسم و خیال را برای روایتِ فاجعه جابه‌جا می‌کند. تورنتون با کتاب اول این مجموعه «سوگنامه‌ بوئنوس‌آیرس» که با همین مترجم و همین نشر درآمده بود، تحسین جهانی را برانگیخت؛ کتابی که برنده جایزه‌ «پن‌همینگوی» شد و نشان داد که قدرت تخیل می‌تواند تنها سلاح در برابر فراموشی باشد. اکنون با انتشار کتاب دوم این سه‌گانه «به‌ نام ناپدیدشدگان بوئنوس‌آیرس» [Naming the Spirits]، خواننده‌ وارد لایه‌های عمیق‌تری از این تراژدی می‌شود؛ جایی که «ارواح» لب به سخن می‌گشایند.

پس از یک قتل‌عام شبانه در دشت‌های پانپا، دختر جوانی به‌ طوری معجزه‌آسا از چنگال مرگ می‌گریزد. او پیاده به سمت بوئنوس‌آیرس می‌رود و پشت در خانه زوجی پزشک ظاهر می‌شود. این زوج که سال‌هاست در خلأ ناشی از ناپدید شدن دختر خودشان دست‌وپا می‌زنند، با واقعیتی روبه‌رو می‌شوند که فراتر از منطق علمی آنهاست. دختر لال است و تنها دو کلمه بر زبان می‌آورد: «من هستم»، اما این سکوت، پوششی است بر صدای 11 نفر دیگر که در همان شب شوم، در کنار او به رگبار بسته شدند. تورنتون در این رمان، روایت را به دست این ارواح می‌سپارد. آنها از دنیای سایه‌ها می‌آیند تا نام خود را بازپس بگیرند و داستان‌های نیمه‌تمامشان را در گوش دختر زمزمه کنند.

عنوان اصلی کتاب Naming the Spirits، (نام‌ بردن از ارواح) استعاره‌ای است عمیق که با درون‌مایه داستان گره خورده و سه مفهوم کلیدی را دنبال می‌کند. نخست، بازگرداندن هویت (هویت‌بخشی) در دوران دیکتاتوری، هدف رژیم تبدیل انسان‌ها به اعدادی بی‌نام بود. تورنتون با این عنوان می‌گوید که ما باید این ارواح را صدا بزنیم تا دوباره از حالت یک توده بی‌نام خارج شده و به «شخص» تبدیل شوند. دوم، رسالت شهادت‌ دادن است؛ در اینجا «Naming» به معنای بر زبان ‌آوردن نام کسانی است که دیگر زبانی برای سخن‌گفتن ندارند. تا زمانی که نام کسی برده می‌شود، او به ‌طور کامل از بین نرفته است و سوم، پیوند با آیین‌های اساطیری؛ نویسنده فضایی ایجاد کرده که در آن مرز میان زندگان و مردگان برداشته شده است. «نام‌ بردن از ارواح» درواقع آیینی است برای شفا‌ دادن زخم‌های باز جامعه و به آرامش‌رساندن ارواحی که به دلیل دفنِ ناعادلانه، هنوز در میان زندگان سرگردانند.

منتقدان بزرگ ازجمله آلیس آدامز و فردریک بوش، به درستی اشاره کرده‌اند که نثر تورنتون دارای کیفیتی «رویاگونه و مرثیه‌وار» است. نویسنده‌ای که با زبان تغزل از وحشت می‌نویسد.
خواندن «به نام ناپدیدشدگان بوئنوس‌آیرس» برای کسانی که به پیوند سیاست و ادبیات علاقه‌مندند، ضروری است. این کتاب، داستانی است درباره شفا یافتن از زخم‌های عمیق تاریخ؛ داستانی که از مرگ آغاز می‌شود، اما در ستایش «بودن» و «نام‌ داشتن» به پایان می‌رسد.

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...