کنار شهر بی غم، خفته غمگین کلبه‌ای مهجور* | شهرآرا


نه چراغ چشم گرگی پیر/ نه نفس‌های غریب کاروانی خسته و گمراه/ مانده دشت بیکران خلوت و خاموش/ زیر بارانی که ساعت‌هاست می‌بارد/ در شب دیوانه غمگین/که چو دشت او هم دل افسرده‌ای دارد// در شب دیوانه غمگین/ مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعت هاست/ همچنان می‌بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر/ نه صدای پای اسب رهزنی تنها/ نه صفیر باد ولگردی/ نه چراغ چشم گرگی پیر/(مهدی اخوان ثالت، «اندوه»، در دفتر شعر «زمستان»)



رمان «به هوای دزدیدن اسب‌ها» [Out stealing horses یا Ut og stjæle hester] نوشته پِر پِترسون [Per Petterson]، عجیب یادآور این شعر کوتاه و درخشان اخوان است که دقیقا با همان عبارتی تمام می‌شود که شروع شده بود، اما کاری می‌کند که حس وحال خواننده پیش از خواندن شعر با پس از آن فرق کند. همچنین، تصویری که مرحوم اخوان در شعرش خلق کرده است، فوق‌العاده شبیه فضای حاکم بر رمان است که کلبه‌ای است جنگلی در منتهاالیه شرق نروژ؛ البته با این تفاوت که در شعر «اندوه» هیچ انسان و حتی جاندار صاحب حواسی در دشت باران خورده حضور ندارد تا بتواند -دست کم- صدای باران یا سردی حاصل از آن را به کمک یکی از حواس پنج گانه اش ادراک کند، اما در رمان یک راوی اول شخص حضور دارد؛ مردی شصت وهفت ساله که مدتی پیش همسرش را در یک تصادف رانندگی و خواهرش را به خاطر سرطان از دست داده است و اکنون کلبه‌ای جنگلی را که فاصله زیادی با آبادی‌های اطراف -و حتی از نزدیک‌ترین کلبه موجود در آن حوالی- دارد، اجاره کرده است و به همراه سگش، «لیرا»، روزگار می‌گذراند؛ همچنان که خودش، در همان اوایل داستان، به صراحت، می‌گوید: «تمام عمر آرزو می‌کردم تک و تنها در چنین جایی باشم.»(ص۱۱)

او که خودش را عامدانه از نعمت -و چه بسا نقمتِ- داشتن تلفن نیز محروم کرده است، در سرتاسر رمان و در زمان حال روایت، جز یکی دو گفت‌وگوی کوتاه با دخترش، که پس از سال‌ها آمده است تا با پدر دیداری تازه کند، و با یک دو نفر از افراد مشابه خودش در نزدیک‌ترین مرکز خرید به آن کلبه جنگلی با فاصله‌ای حدود نیم ساعت رانندگی، و البته -شاید از همه مهم تر- با «لارس هوگ»، مردی شصت ودوساله، ساکن تنهای کلبه‌ای با فاصله یک کیلومتر از کلبه راوی -که در خلال رمان متوجه خواهیم شد نقش مهمی در گذشته راوی داشته است- عملا هیچ گفت‌وگو و دیالوگی با کسی ندارد، اما تا دلتان بخواهد، اهل تک گویی یا مونولوگ درونی است؛ تک گویی مداومی که -مشابه اغلب تک گویی ها- پس از تنها چند جمله انسان را پرتاب می‌کند به دریای آرام یا پرتلاطم خاطرات گذشته؛ خاطراتی که به قول راوی داستان «عزازیل»**، چه شیرین باشند چه تلخ، یادآوری آن‌ها ملالت بار و غم افزاست: محنت زا بودن احضار خاطرات تلخ که بدیهی است، اما تلخ کامی حاصل از مرور خاطرات شیرین -به زعم راوی آن داستان- ناشی از حسرت مرتبط با به پایان رسیدن آن هاست: حسرت فنا.

راوی رمان «به هوای دزدیدن اسب ها» که دوران کودکی و نوجوانی اش مقارن بوده است با سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم، درکنار حجم انبوهی از ماجراهای مرسوم و معمول، به زعم حقیر، با سه اتفاق خاص و فراموش نشدنی نیز درگیر بوده است که تأثیر عمیقی بر روح و روان او گذاشته اند. این اتفاقات -که به دلیل قولمان درباره لو ندادن داستان‌ها از پرداختن دقیق به آن‌ها معذوریم- بی ارتباط با نام رمان نیستند و -ازطرف دیگر- بی ارتباط با آن «هم جنگلِ» شصت ودوساله نیز نیستند. این رخداد‌های ماندگار، درکنار مجموعه سرشاری از ماجراهای ریزودرشت در «طول» عمر شصت وهفت ساله راوی که بعضی از آن‌ها بر «عرض» زندگی او افزوده اند و بعضی دیگر از آن کاسته اند، خواندن این رمان دوست داشتنی را به تجربه‌ای ناب تبدیل می‌سازند.

اجازه دهید این جستار را با نثار سپاس صمیمانه‌ای به مترجم محترم کتاب، تمام کنم که با ارائه ترجمه‌ای روان، سلیس، بدون دست انداز و البته دقیق، خواندن این رمان لطیف -و درعین حال مهیب- را برای ما فارسی زبانان در درجه اول ممکن و در درجه دوم لذت بخش ساخته اند. پیش از این، خدمتتان عرض کرده ام که یکی از ارکان مهم ترجمه و -در حالتی کلی تر- نوشتنْ، «واژه گزینی» است. واژه گزینی هنرمندانه مترجم این رمان از همان نام انتخابی برای رمان مشهود است: نامی ادبی، متفاوت، غیرکلیشه ای، مؤثر در جذب خواننده و یادآور ساختاری کهن در ادبیات فارسی: «گَردان به هوای یار چون گردونیم/ ایزد داند در این هوا ما چونیم// ما خیره که عاقلان چرا هشیارند/ وآنان حیران که ما چرا مجنونیم»(مولانا).

[«به هوای دزدیدن اسب ها»، با ترجمه فرشته شایان توسط نشر چشمه منتشر شده است.]
...
* از اخوان ثالث است.
** نوشته یوسف زیدان، نویسنده معاصر مصری.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...