نامه‌هایی که آمرزیده نشد | آرمان ملی


گاهی افتادن یک اتفاق با حوادث و وقایع بعد از آن، به‌کلی مسیر و روند ادامه زندگی را در راستایی دیگر قرار می‌دهد. در این زمان، میانِ اتفاق و وقایعِ بعد از آن و سیر و حرکتی که تا قبل از این مساله داشته‌ایم، گسستگی و گسلی رخ می‌دهد. شاید تنها مسکنی‌ که این موضوع را کمی راحت‌تر می‌کند، زمان است. زمان وقتی که در آن هستیم یا وقتی که از آن فاصله می‌گیریم. در داستان بلند «آمرزش زمینی»، قرار است با راوی‌ای همگام شویم که از میان مسائل و مصائبی گذر کرده که تنها از زمان و با فاصله‌گرفتن از آن، می‌تواند آن را برای ما روایت کند.

آمرزش زمینی یعقوب یادعلی

حادثه را از به زندان‌افتادنش شروع می‌کند؛ درست جایی از میانه روایت. کمی بعد از قرارگرفتن در فضای داستان، متوجه احوالات راوی می‌شویم. اما حادثه زندان او را پیوند می‌زند به آدم‎هایی که هر کدام از بدِ حادثه‌ به زندان پناه آورده‌اند؛ چراکه بیرون‌آمدن از این فضا، چه‌بسا امنیت خاطرشان را برهم می‌زند. از نگاهِ راوی، چند صفحه‌ای با فضای زندان و شخصیت‌های آن آشنا می‌شویم و متوجه می‌شویم راوی همان نویسنده است که بر سرِ سوءتفاهم‌هایی به زندان افتاده است. قرارگرفتن در فضای زندان موجب آشنایی او با کسانی می‌شود که به‌نحوی سرنوشت‌شان باهم گره می‌خورد و هریک درصددِ برآمدنِ دیگری از مرگ و بازگشتنِ یکی به زندگی است.
در ادامه روایت، بدون مقدمه‌چینی به شخصیت‌های دیگری نیز برمی‌خوریم که راوی به شکلی بی‌طرفانه در گوشه‌ای از آن حضور دارد تا قصه سهیل و غزال را برایمان بگوید. از اینجا به بعد، لحن داستان عوض می‌شود و نامه‌نگاری‌های سهیل و غزال را در زندان می‌خوانیم. نامه‌های طولانی و کشدار و خسته‌کننده‌ای که ما را از چگونه به زندان‌افتادنِ این دو آگاه می‌کند؛ «وضع هردوشان بد است، هردو زیر تیغ‌اند، هردو خسته و درمانده‌اند.»

درعین بی‌طرفی، نویسنده لحن خود را تغییر داده و ما درواقع به شکل‌های دیگری از خود نویسنده، داستان را می‌خوانیم. مسایل دیگر شخصیت‌ها را نیز در کنار داستان این دو نفر می‌شنویم، اما داستان سهیل و غزال نقطه پررنگ روایت است و این پررنگی به زندان‌افتادن راوی را نیز به حاشیه می‌برد. به گونه‌ای که فراموش می‌کنیم در ابتدای روایت، راوی که خود به زندان افتاده بود و داشتیم از دریچه ذهنی او داستان را دنبال می‌کردیم، خود راوی داستانی دیگر شده. روایتی که اساس آن را نامه‌هایِ آن دو شکل می‌دهد. نامه‌های سهیل و غزال که از آنها، پی به زندگی آن دو و خانواده‌هایشان و درگیری‌هایی که در به زندان‌افتادنشان دخیل بوده. وارد ماجرای وکیل و مسئول رسیدگی به پرونده سهیل و غزال می‌شویم و نامه‌نگاری‌های او با قاضی پرونده. ارتباط او با مادر و خواهر مقتول، بیان عشق‌های آبکی و گذرا، به چالش‌کشیدن آدم‌ها با ابزار نامه‌ و... شاید قصد نویسنده، بیانِ روایتی نو از خود و قراردادن مخاطب در چنین فضایی، او را در وضعیتی تازه قرار دهد؛ اما روایت به علت بن‌مایه‌ای تکراری به حاشیه می‌رود و موضوع اصلی نیز از مسیر خود خارج می‌شود. از طرفِ دیگر، ادامه ماجرا، گریزی است به راوی که از زندان آزاد شده و بیکار در جامعه با چهره‌ای دیگر در حال گذران زندگی است و روزهای آزادی خود را از بدو خارج‌شدن از محیط زندان می‌شمارد تا بدین وسیله بتواند خود را از آن فضا و محیط بیرون بکشد.

زندان به‌عنوان برچسبی ظاهری تمامِ جوانبِ زندگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. حتی با آمرزش هم نمی‌توانی از وضعیتی که داری خلاصی پیدا کنی. حتی اگر آمرزیده شوی لکه ننگِ بودن در محیطی چون زندان، تا لحظه آخر همچون داغی بر پیشانی‌ات خواهد ماند. اینها به تمامی، دغدغه و درگیری نویسنده‌ای است که مدتی کوتاه را در زندان گذرانده و از دریچه دید خود به زندان نگاه کرده و ما را با شخصیت‌هایی دردمندِ شبیه به خودش رودررو می‌کند. وارد ماجراهایشان شده و قصد دارد روایتِ آدم‌هایی که دیده برای کسانی دیگر به شکلی داستانی روایت کند. اما خود درگیرودار دو محیط است، محیط زندان و محیط جامعه، که برایش بی‌هویتی را به حسب تجربه و پیشآمدِ آن اتفاق، به‌بار آورده است.

درواقع ما با روایتی چندسویه با لحن‌های مختلف از اشخاص مختلف سروکار داریم که درحقیقت از دیدِ راوی یا نویسنده داستان نقل می‌شوند. تمِ کلی روایت با نامه پیش می‌رود و در خلالِ خوانشِ نامه‌ها پی به وقایع می‌بریم. شاید بتوان گفت تنها لحن‌های متفاوت تا حدی بر جذابیت داستان افزوده است. داستان در ریتمی یکنواخت با اتفاقات حاشیه‌ای پُر می‌شود. گرچه قصد نویسنده نشان‌دادن وضعِ کاراکترهای داستانی‌اش بوده، اما ریتم یکنواخت، با داده‌های فرهنگی-ادبی کاراکترها، داستان را پیش نمی‌برد فقط کشدارتر می‌کند. در کل، زندگی راوی ماجرا، در دو بخش زندانرفتن و آزادشدن خلاصه می‌شود. مهم‌ترین ویژگی روایت، تغییر مسیر راوی از زبان معیار به سمت نامه‌نگارانه است. از این جهت، داستان شکلی خاطره‌گون به خود می‌گیرد. خاطره‌هایی که از به‌هم‌پیوستن روزمرگی‌های راوی سر از روایتی داستانی درآورده است. از یک نگاه، به شکلی زنجیره‌وار به زندگی دیگر آدم‌ها سرکی می‌کشیم و متوجه می‌شویم یک حادثه سبب می‌شود دیگر آمرزشی وجود نداشته باشد. نمود اصلی این مساله، بعد از زندان به چالش کشیده می‌شود. راوی روزهای بعد از زندان را با عنوان «آزادی» نام‌گذاری می‌کند، آن‌هم به کنایه؛ چراکه به‌خاطر بودن در فضای زندان و تجربه‌ای این‌چنینی، قرار نیست هیچ‌وقت آمرزیده شود. «نکند دارم با پنهان‌کردن تاریخ سر خودم کلاه می‌گذارم. عوارض کدامش مهیب‌تر است؟ پنهان‌کردن و پاک‌کردن صورت مساله یا مساله را دیگرگونه‌نمودن؟ همه در حال پاک‌کردن مسائل و قلبِ وقایع‌ایم، از ریز تا درشت. کسی به فکر آمرزش نیست؛ آمرزش در زمین، آمرزش در آسمان‌ها. زمین و آسمانمان آلوده است.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

روایت عریان رویارویی صدر است با مرگ... پیش از این با ایستادن در بالکن خانه مهرناز به دریا خیره می‌شدی، نفس‌های عمیق می‌کشیدی و از تماشای پهنه بی‌کرانش لذت می‌بردی. اما حالا بی‌تفاوت شده‌ای. نه به‌درستی طلوع خورشید را می‌بینی و نه غروبش را... خودنمایی یک تنهایی تمام‌نشدنی... زمان در تمام کتاب کند و سنگین می‌گذرد و می‌تواند مخاطب را در تجربه لحظات بحرانی با نویسنده همراه کند... حالا در لحظات مرگ سرخوشانه به زندگی آری می‌گوید ...
جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...