توصیه‌هایی متفاوت در باب زندگی بهتر | اعتماد


به زعم خیلی‌ها پاسخ به این سوال که «چطور زندگی کنیم؟» را باید در انبوه کتاب‌های روانشناسانه سفارشگر در باب زندگی بهتر جست‌وجو کرد و تا آنجا پیش رفت که توصیه‌ها در این باب به تعریف‌هایی از خود تعبیر شود که با توجیه و توضیح رفتارهای امروزی انسان در فضاهای واقعی و مجازی همراه است.

چطور زندگی کنیم؛ زندگی مونتنی در یک سوال و بیست جواب» [How to live : or A life of Montaigne in one question and] سارا بیکول [Sarah Bakewell]

از این منظر هر گونه اظهارنظری درباره خود شبیه آینه‌ای است که مردم را وادار می‌کند تا در آن وجه انسانی خود را ببینند و کشف کنند. آیا چنین هست یا نه بماند، اما سابقه چنین تفکری از کجا آمده است؟ برخلاف بسیاری از ابداعات فرهنگی می‌توان این ایده را تنها به یک فرد نسبت داد: «میشل اکم دو مونتنی»، یک نجیب‌زاده و دولتمرد که از سال 1533 تا 1592 میلادی در منطقه‌ای در جنوب غربی فرانسه به نام پریگور زندگی می‌کرد. تلاش او برای ابداع چنین شیوه‌ای در حقیقت انجام توصیه‌هایی بود که برای زندگی بهتر داشت و نه چیزی بیشتر. او، برخلاف بسیاری از شرح‌ حال‌نویسان زمان خودش، از این شیوه نوشتن برای ثبت موفقیت‌ها و دستاوردهای شخصی استفاده نمی‌کرد و همین امر منجر به کتابی شد از مجموعه نظرات شخصی او در باب زندگی. مونتنی کتابش را در سال‌هایی نوشت که جنگ‌های مذهبی و داخلی کشورش را به نابودی کشید. او که متعلق به نسلی محروم از ایده‌آلیسم امیدبخش بود با تمرکز بر زندگی خصوصی‌اش خود را با بدبختی‌های جامعه وفق داد.

او به همین بهانه نوشتن مقالاتی درباره دوستی، نام‌ها، بی‌رحمی‌ها، تغییر رویه و... را شروع کرد. نتیجه صد و هفت مقاله بود در پاسخ به این پرسش اخلاقی که انسان چطور باید زندگی کند. واقعیت اینکه مونتنی هم مثل هر انسان دیگری با معضلات عمده زندگی با سوال‌هایی از جنس چطور با ترس از مرگ مقابله کنیم یا چطور باید مرگ فرزند یا دوستی را تحمل کرد روبه‌رو بود اما برای او در این میان پرسش‌های ناچیزتری مثل اینکه چطور می‌توان از جروبحث بیهوده با همسر یا خدمتکار خانه جلوگیری کرد یا بهترین روش محافظت از خانه چیست هم مهم بود. کتاب «چطور زندگی کنیم؛ زندگی مونتنی در یک سوال و بیست جواب» [How to live : or A life of Montaigne in one question and] توسط مولف آن سارا بیکول [Sarah Bakewell] بر اساس همین پاسخ‌های مونتنی تالیف شده است.

مونتنی در عوض جواب‌های انتزاعی، در این کتاب در جایگاه نویسنده‌ای است که به ما می‌گوید چه کرده و در آن زمان چه احساسی داشته و به تمام جزییاتی که برای تجسم این جواب‌ها برای زندگی نیاز داریم، اشاره می‌کند. نگران مرگ نباشید، توجه کنید، متولد شوید، زیاد مطالعه کنید، از عشق و فقدان جان سالم به در ببرید، از ترفندهای کوچک استفاده کنید، همه‌چیز را زیر سوال ببرید، صمیمی باشید و با دیگران زندگی کنید، با میانه‌روی زندگی کنید، کاری کنید که هیچ‌کس قبلا نکرده است، کارتان را خوب انجام دهید ولی نه زیاد خوب و بگذارید زندگی جواب خود باشد و... نمونه‌هایی از پاسخ‌های مونتنی به سوال «چطور زندگی کنیم» است.

«یکی از امور کوچک ولی بی‌نهایت مهم و از این رو موثر که علم باید بیش از امور بزرگ نادر به آن توجه کند حسن‌نیت (Wohlwollen) است. منظورم آن حالات و گرایش‌های دوستانه در روابط متقابل است، آن خنده‌ای که در چشم‌ها موج می‌زند، آن قلاب شدن دست‌ها به یکدیگر و آن آسودگی‌ای که معمولا همه اعمال انسانی را در بر می‌گیرد. هر معلم و هر کارمندی این جزو سازنده را به چیزی که وظیفه خود می‌پندارد، می‌افزاید. تجلی مداوم انسانیت ما که به عبارتی، همه‌چیز در پرتو آن رشد می‌کند همین است... خوش‌ذاتی، صمیمیت و خوش‌قلبی... بسیار بیش از مظاهر بسی مشهورتر این نیروی محرکه که دلسوزی، عمل خیر و ایثارنامیده می‌شود به اعتلای فرهنگ ما یاری رسانده است.»

بیکول در این کتاب به بهانه توصیه‌های مونتنی برای زندگی بهتر زندگی خود او را هم مرور می‌کند‌ و آن را بر این توصیه‌ها انطباق می‌دهد، اتفاقات سیاسی در زمانه مونتنی را ورق می‌زند و از اطرافیانش می‌گوید و...

همین روایت‌های گزارش‌گونه از زندگی مونتنی بر جذابیت کتاب افزوده است: «ترفند مورد علاقه مونتنی برای تضعیف خودبینی در انسان‌ها نقل حکایاتی از حیوانات بود، از آن دست حکایاتی که توجه فلوریمون دو رمون را جلب می‌کرد- که بسیاری از آنها متعلق به پلوتارک بودند. علت علاقه او به آنها این بود که ضمن سرگرم‌کننده بودن، هدف جدی داشتند. حکایات هوش و حساسیت نسبی حیوانات اثبات می‌کرد که توانایی‌های انسان به هیچ‌وجه استثنایی نیست و در واقع حیوانات بسیاری از کارها را بهتر از انسان‌ها انجام می‌دهند... حیوانات ثابت می‌کنند که از لحاظ اخلاقی هم حداقل به اندازه انسان‌ها شریفند. در ندامت و پشیمانی چه کسی می‌تواند به پای فیلی برسد که از کشتن فیلبان در حال عصبانیت آنقدر دچار غم و اندوه می‌شود که عمدا گرسنه می‌ماند تا اینکه بمیرد؟ یا مرغ ماهیخوار ماده‌ای که وفادارانه یار زخمی‌اش را حتی اگر لازم باشد برای همه عمر روی شانه‌های خود حمل می‌کند؟ این مرغان ماهیخوار مهربان از شمی قوی در فناوری هم برخوردارند: آنها از استخوان‌های ماهی‌ها وسیله‌ای می‌سازند که هم لانه است، هم قایق و هوشمندانه قبل از به آب انداختن آن را در نزدیکی ساحل امتحان می‌کنند تا نشتی نداشته باشد.»

شاید وجود نمونه‌های بی‌شماری از این دست (در توصیف خود یا نگاه به جهان بیرونی) در نوشته‌های مونتنی باعث شده که همواره توصیه‌های زیادی در خواندن آن هم وجود داشته باشد. ویرجینیا وولف خواندن کتاب مونتنی را چیزی شبیه به دیدن یک گالری می‌داند یا آندره ژید درباره آن می‌نویسد: «آنقدر شبیه من به نظر می‌رسید که انگار خود من بود.» اما بخشی از این توصیه‌ها هم شاید به شیوه نوشتن مونتنی اشاره داشته باشد. این همان ترفندی بود که مونتنی در زمان خودش برای نوشتن مقاله، عنوانی که شاید برای خواننده امروزی دربرگیرنده محتوایی کسل‌کننده است، باب کرد.

مقالات مونتنی معنای چندانی ندارند و بحث خاصی را پیش نمی‌کشند. در حقیقت مونتنی به افکارش اجازه می‌دهد سرازیر شوند و نگران این نیست که در صفحه‌ای به نکته‌ای اشاره کند و بلافاصله یا چند صفحه بعد در تضاد با آن جمله دیگری را بنویسد. شاید بهترین راهکار برای خواندن این مقالات و کتابی که به بهانه آنها تالیف شده این توصیه از فلوبر باشد برای دوستش که از او پرسید چطور باید مونتنی را خواند؟ «سعی نکنید مانند بچه‌ها او را برای سرگرمی یا مانند جاه‌طلبان، برای یاد گرفتن بخوانید. او را برای زندگی کردن بخوانید.»

این همان موضوعی است که بیکول در تالیف این کتاب به آن توجه داشته است. او تحت تاثیر فلوبر سوال چطور زندگی کنیم را در مقالات و پاسخ‌های مونتنی جست‌وجو کرده است: «سوال در تمام کتاب همان است، ولی فصل‌های کتاب در قالب بیست پاسخ مطرح شده‌اند- پاسخ‌هایی که فرضا مونتنی ارایه داده است. در واقع او به هر سوال با رگباری از سوالات دیگر و حکایات فراوان جواب می‌داد که هر یک به جهتی متفاوت اشاره داشتند و به نتایجی متضاد منتهی می‌شدند. این سوال‌ها و حکایات جواب‌های او یا راهی برای حل مساله بودند. بیست پاسخی که در این کتاب آمده در قالبی حکایت‌گونه بیان شده است: حکایتی برگرفته از مقطع یا مضمونی از زندگی مونتنی یا زندگی خوانندگان او.

راه‌حل‌های دقیقی وجود ندارد ولی پاسخ‌های این بیست «مقاله» استراق سمع چکیده‌هایی از گفت‌وگوی طولانی مونتنی و همراهی با خود او را برای ما امکان‌پذیر می‌سازد- او خوش‌مشرب‌ترین مخاطب و میزبانی است که تا به حال دیده‌اید. » مونتنی در کتاب پیش رو هم واقعا همین‌طور است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...