بالاخره چراغ‌ها را روشن خواهم کرد | شرق


ساده و سرراست. نه! سهل و ممتنع. «کاملیا گل من» از کجای ادبیات داستانی ایران سر درآورده؟ کتابی که محل وقوعش در تلاقی جوانی و زنانگی است، نه به کلیشه‌های ادبیات زنان روی خوش نشان می‌دهد و نه از شیوه‌های مألوف جوان‌نویس‌ها و جوانی‌نویس‌ها تبعیت می‌کند. کتاب 112صفحه‌ای خانم آذر معصومی در قالب یادداشت‌های روزانه زنی آبستن، فارغ از تجربه نسلی، وضعیت تازه‌ای را رقم می‌زند که ظاهرا به‌راحتی تن به ادبیات‌شدن نمی‌دهد. شأن سهل و ممتنع کتاب هم از همین خصیصه ناشی می‌شود.

کاملیا، گل من مرجان مفید آذر معصومی

کتاب، با نامگذاری شروع می‌شود و با «سلام بر کوچه» خاتمه پیدا می‌کند. تمام ماجرا هم خلاصه در تصمیم خانم مترجمی است که پس از جدایی از همسر نقاش خود، برآن شده تا با روزنگاری، سنگ‌هایش را با جنین نامتولد در بطن خود وا بکند. «کاملیا» نامی است که زن برای بچه نه هنوز متولد خود برگزیده است. به عبارتی با دیالوگ دو زن روبه‌رو هستیم که یکی در تنهایی و دیگری در سکوتی تاریک، مثل تاریکی‌های کلمه، رنجنامه تنهایی را بازگو می‌کنند که در زیر شن‌زارهای کلیشه، دفن شده‌اند. جهان«کاملیا گل من» چنان است که به‌جز این دو، همه آدم‌های دیگر، غریبه و ناشناس‌اند. از این‌رو، مکالمه میان مادر و جنین محملی است تا شکلی از حیات مجال بروز پیدا کند. خارخار ذهنی حاصل از خواندن «کاملیا گل من» در وهله اول از تصمیم راوی ناشی می‌شود، نوشتن برای زنی دیگر، زنی در آینده به نیت سپری‌شدن وقت. بدون هر دلیل استعلایی یا توجیهات متعارف. به‌جز این، برای این زندگی هیچ رگه ارزشمندی که به ثبت و ضبط آن بیارزد، باقی نمانده است. از بُعد تئوریک، می‌توان دامنه بحث را تا آنجا وسعت داد که ادبیات از منظری محذوف می‌تواند مدلی از گفت‌وگوی شیداگونه‌ای میان زنی آبستن و جنین جاخوش‌کرده در جایی مجاور دل باشد. هرقدر که نویسنده- مادر گفت‌وگو را پیش می‌برد، جنین به لحظه تولد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. یک بدن در فرآیند تبدیل به دو بدن، قصه را شکل می‌دهد.

هیچ نیازی به صف‌آرایی تکنیک‌های داستان‌نویسی و توسل به درس پس‌دادن‌های کارگاهی نیست. زن، مترجمی است که بنابر اقتضای تنگناهای مالی تدریس هم می‌کند. همسر سابقش نقاشی است که او نیز در هزار خم دوزخی حیات روزمره به ناچار صحنه را ترک کرده است. هر جا که در رمان پای مرد غایب به میان می‌آید، هیچ لحن خصمانه و کین توزانه‌ای در کار نیست. مرد، گناهی ندارد به‌جز اینکه غایب است. جنین نیز غایب است و زن از پدر غایب برای کودک غایب حرف می‌زند. «کاملیا گل من» کتاب شجاعانه‌ای است. ساختار این رمان نمونه‌هایی در ادبیات غرب دارد، ولی تهور نویسنده در امکان‌پذیری این داستان به زبان فارسی آنقدر چشمگیر و بدیع است که تیپولوژی ساختارشناختی رمان به محاق می‌رود. آنچه «کاملیا گل من» را از «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» اوریانا فالاچی و «فضیلت‌های ناچیز» ناتالیا گینزبورگ متمایز می‌کند، انتخاب برش هوشمندانه‌ای از زندگی معاصر است که تن، زن و زندگی شهری را به هم پیوند می‌دهد.  «کاملیا گل من» جابه‌جایی و جهش حوزه زندگی خصوصی و عمومی را به خوبی نشان می‌دهد. منویات زندگی خصوصی با عمومی جا عوض کرده‌اند. به عبارتی هرقدر دولت در حوزه عمومی «مهر ورزید»، شهروندان در حوزه خصوصی‌شان به دولتک‌هایی مبدل شدند که «بودجه تصویب می‌کنند.» یادداشت‌های روزانه مادر آبستن، از این جنبه بی‌شباهت به خاطرات دولتمردان بازنشسته یا سیاستمداران متنفذ نیست. زن با جنین در شکم خود برای معاینه پزشکی، بودجه تصویب می‌کند. برای لباس و زایمان و هزینه‌های سکونت، تراز مالی ایجاد می‌کند.

وقتی پزشک به راوی خواندن چند کتاب را پیشنهاد می‌دهد، زن داستان ترجیح می‌دهد به جای کتاب فروشی‌های در دسترس محل سکونتش به انقلاب برود. در انقلاب، خاطره زندگی ویران‌شده در شش الی هشت‌سال گذشته به‌طور گسسته مرور می‌شود. کافه‌ها و تئاتر‌ها و کتاب‌فروشی‌ها هنوز هستند، ولی کافه‌نشین‌ها و مخاطبان کتاب‌ها و تئاتربین‌ها گویی ناپدید شده‌اند. اینجاست که زن با حضور در مکان، نسبت‌های ویژه‌ای با کلمه و حتی نوشتار زنانه پیدا می‌کند. بی‌جهت نیست که راوی احتمالا با رگه‌ای از طنز به ادبیات زنان دهه گذشته با این تعبیرات اشاره می‌کند: «نگران نباش، بالاخره چراغ‌ها را روشن خواهم کرد.» (صفحه 65) انگار که جنین هنوز متولد نشده، از قبل با آثار نویسندگان زن ایران آشناست. راوی «کاملیا، گل من» رابینسون کروزوئه‌ای ایرانی است که در هیات زنی آبستن از همه آدم‌های پیرامونش دور است. برخلاف تصور اولیه، رمان با تولد بچه خاتمه نمی‌یابد، بلکه با دیدار ناگهانی همسر سابق راوی و حرکتش از خیابان به طرف کوچه مدار کامل می‌شود. گذشته از این سیر، روایت به نحوی است که هیچ احتیاجی به استفاده یا پرکردن خلأهای داستان از طریق شگردهای پیش‌ساخته حس نمی‌شود. نویسنده با موفقیت از آماتوریسم مستتر در شخصیت راوی صیانت کرده است. در لابه‌لای واگویه‌های رها و عاری از تصنع یادداشت‌های روزانه فضاهای توری‌شکلی فراهم آمده که ذهنیت حاکم بر آدم‌هایی با تاریخی معین به خوبی بروز پیدا می‌کند. «از پس مرورکردن گذشته خودم برنمی‌آیم. شاید روزی-بعدها- بروم سراغش. اما به این کاری که حالا دارم می‌کنم نمی‌شود گفت مرورکردن، بیشتر مرور نکردن است. دارم چیزهایی را که به ذهنم می‌رسند، نمی‌گویم.» (صفحه 22) سردرگم و گرفتار اشیا، دلواپس ناکامی و نابسامانی، با ترجمه و خیاطی و بافتنی و دست آخر، تنهای تنها، زن سی‌ساله کشور بدون بالزاک، بالاخره راهش را کج می‌کند و به کوچه سلام می‌دهد.

[رمان ایرانی «کاملیا، گل من» نوشته آذر معصومی توسط نشر نیلا منتشر شده است.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...
جهل به ماهیت درد باعث انواع نظریه‌پردازی‌ها و حتی گمانه‌زنی‌ها شده... دوگانه‌انگاری باعث شده آثار مربوط به درد غالباً یا صرفاً به جنبه‌ی فیزیکی بدن بپردازند یا فقط به بعد ذهنی-روانی... درد حتی سویه‌های فرهنگی هم دارد و فرهنگ‌های مختلف در تجربه‌ی درد و شدت و ضعف آن تأثیرگذارند... انسان فقط با درد خودش سروکار ندارد. او با درد دیگران هم مواجه می‌شود... سازوکار درمان نیز به همان اندازه اهمیت دارد؛ یعنی بررسی این مسئله که چگونه سازوکار درد متوقف می‌شود ...