مریم حسینیان خالق آثاری چون «ما اینجا داریم می‌میریم» و «بهار برایم کاموا بیاور» در سن ۵۰ سالگی در اثر بیماری درگذشت.

مریم حسینیان «ما اینجا داریم می‌میریم»

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، مریم حسینیان زاده اول فروردین سال ۱۳۵۴ در مشهد است. او مهندسی خاک‌شناسی خود را از دانشگاه فردوسی مشهد گرفته و کارشناسی زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه پیام نور مشهد دریافت کرده است. وی از فعالان انجمن ادبیات داستانی خراسان بود.

حسینیان از ۱۳۸۰ عضو هیئت مدیره انجمن و مسئول برگزاری کارگاه‌های داستان بود.

«بهار برایم کاموا بیاور»، «بانو گوزن»، «ما اینجا داریم می‌میریم» و «نئوهاوکینگ‌ها یا سازش با سوراخ‌های جوراب مورچه» از آثار این نویسنده هستند.
رمان «بهار برایم کاموا بیاور» که برای نخستین‌بار در سال ۱۳۸۹ چاپ شد؛ نخستین رمان مریم حسینیان است که نامزد جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری هم شد.

مجموعه داستانِ کوتاه «مار یا انگشت» و بازآفرینی داستان‌های «منطق‌الطیر» برای نوجوانان (نشر پارسه) هم از دیگر آثار اوست.

................ هر روز با کتاب ................

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...