جست‌وجوی رهایی زیر پوست مصائب | اعتماد


فکر می‌کنم این یک روال معمول باشد که در زندگی نویسندگان پیش می‌آید که خودشان فکر کنند یا دیگرانی صاحب صلاحیت بگویند: داستان کوتاهی که نوشته‌ای برای رمان شدن جا دارد و این‌گونه است که مدت زمانی برای گسترش و شاخ و برگ دادن به داستان کوتاهش اندیشه کند. برای نگارنده نیز این مساله درباره رمان «رقصندگان» پیش آمد که اتفاقا از دید دیگران کار موفقی تلقی شد.



«آن پریزاد سبزپوش» در مجموعه داستانی با همین نام منتشر شد. داستان شانزده صفحه‌ای که دنیایی بکر و عجیب در آن جا گرفته بود. آن داستان را صمد طاهری به شیوه دانای کل نوشته بود دانای کلی که به همه چیز اشراف داشت.

«گفتم درویش، چرا ماتت برده. چرا کنار جمع نمی‌کنی؟ انگشت گذاشت رو لباش و گفت هیس! نشستم رو شاخه بالایی و گفتم: ها چی شده؟ باز هیس کرد. منم ساکت نشستم و گوش تیز کردم. از تو خونه صدای زنی را شنیدم که داشت لالایی می‌خواند. صدای خیلی خوشی هم داشت، بعد دیدم که اومد تو حیاط. جوون و خوشگل بود و سراپا سبز پوشیده بود، مثل پری بود. اومد کنار درویش وایستاد و موهایش رو نوازش کرد. بعد دستش رو گرفت و گفت: اینا معلوم نیس تا کی آواره کوه و بیابون باشن و گشنگی بکشن. بیا تا من ببرمت یه جای خوب که هم آب و نون هس، هم جای گرم و نرم. درویش به من نگاه کرد و گفت: من همراه ننه‌م می‌رم. (ص ۷۳ - آن پریزاد سبزپوش)

معلوم است که صمد طاهری مفتون این پایان‌بندی داستان خود و مرگ درویش شده است. خورشیدی که شعاعش و کل رمان، «گم در راه‌های گم‌گشته» را روش کرده است. به عقیده من نویسنده از دو اصل به عنوان دو گرایشگاه، دو ستون مهم برای رمانش استفاده کرده است. ابتدا مهاجرت بر اثر خشکسالی، دوم راز و رمزی که پری سبزپوش خوانده را به عنوان «مادر» به جهان‌های ماورایی و تخیلی و آرزومندی رهنمون می‌شود. در نتیجه ما به نویسنده حق می‌دهیم که از سر موضوع به این مهمی نگذرد و آن را در ۱۶۸ صفحه با خواننده به اشتراک بگذارد.

شگردی که در رمان به کار رفته است به نوعی در کارهای فاکنر -البته در بعضی از آثار همانند «گور به گور» به کار رفته که یکی از شگردهای زیبای نوشتن رمان است که هر کس از دید خود ماجرا یا حادثه را مطرح کند؛ و گاه همانند صمد طاهری به جای اینکه خواننده را به سرانجایی برساند. او را گیج‌تر از پیش بر جای گذارد. کدام روایت‌ها با واقعیت منطبق است؟ به کدام باید اعتماد کرد!

در اینجا نویسنده، از شگرد داستان‌های پلیسی استفاده می‌کند که تا آخر مضمون می‌آفریند و تنها در فصل پایانی است که دست خود را رو می‌کند؛ اما آنقدر تعابیر ضد و نفیض شنیده‌ایم که باز به اعتراف «محمود عباسعلی» هم با شک و تردید نگاه می‌کنیم. عباسعلی به گونه موثر تک‌گویی ماجرا را بدین‌گونه شرح می دهد:

«تو اون خونه خرابه کناری دیدم حالا بهترین وقته که از سر خودمون وازش بکنم... خدا ازم نگذره که خوب سزام ره داد.... می‌گن چاه نکن بهر کسی.... تقصیر خودشم شد. کاکا درویشمون، بی‌زبون می‌خواس سر به سرم بذاره، هوای پسین بود، همه که تراحم زده بود تو پیشمون، گرت و خاک و دو لا غم راه گرفته بود دم پسینی و تو چشام رفته بود... آخ، آخ، یکی‌ش بالای درخت کنار می‌چید، یکی‌ش زیر درخت نشسته بود، گفت صدای آواز خوندن پریزاد می‌یات، گفتم بچه تو اسفندیاری؟ گفت‌ ها، گفتم بیو بیریم نگاه کنیم ‌ای پریزار کجا قایم شده که ‌ای طو قشنگ می‌خونه... راس راسی‌ام می‌خوند کاکاجان. حالا من بگمت باور نمی‌کنی ولی اروای خاک بووامون، ارو‌ای خاک ننه‌مون که به گوشای خودم شنیدم که یه چی مثل لالایی می‌خونند و توخونه خرابه می‌پیچید... (ص ۱۶۵)

فصل پایانی با توصیف و ریزه‌کاری‌های نویسنده از ماجرا ادامه می‌یابد. خرابه‌ها را یکی یکی به دنبال آن پری‌زاد سبزپوش می‌گردند. اما صدا در همه جا منتشر است. بالاخره در یک خرابه به چاهی می‌رسند که صدا در آنجا عیان‌تر است. جلو می‌روند سیاوش سر در چاه می‌کند، البته به دستور و فرمان برادرش:
«اونم بی‌زبون رفت بری چاه وایساد و هی سره خم کرد و تو چاه نگاه کرد. یه سنگی پای دیوار بود قدر دو تا کف دست، ورداشتم و زدم فرق سرش که آخی گفت و با کله افتید تو چاه. هول کردم، گفتم خدایا ببخش چاره نداشتم. (ص ۱۶۶)

بازمی‌گردد. وقتی به اشتباه خود پی می‌برد و فاجعه آغاز می‌شود. در صورتی که نویسنده پیرمرد را به طفیلی بودن و نان‌خور اضافی و پشت هم اندازی و دروغ و راست بافتن متهم می‌کند، اما عمو عباسعلی قصد کشتن نوه پیرمرد را می‌کند. به جای اسفندیار برادر خود را ناکار می‌کند. بی‌خود نیست که در چند مورد برادرش را «عباس گنا» خطاب می‌کند. به معنی خل و چل و دیوانه (در استان کرمان و حدود بنادر، گنو می‌گویند).

این مطالب و به‌طور کل، پرداختن به ریزه‌کاری‌های مکانی و فضایی و طبیعی، همه برای باز شدن گره در فصل آخر می‌آید که روایت راوی پای دیگر را نقش بر آب می‌کند. هرچند که خواننده بنا بر خاصیت روحی و روانی عمو عباسعلی یا به قولی کاعباسعلی می‌تواند این روایت را در کند یا نکند! البته این نگارنده است که چنین اندیشه‌ای در سرش شکل گرفته است، وگرنه نویسنده با قاطعیتی از پیش‌اندیشیده شده می‌داند که چه می‌کند و چه گلی به سرخوانده‌اش می‌زند. قدر مسلم اینکه در این رمان‌ها، نطور که پیش‌نویس آن را در مجموعه «آن پریزاد سبزپوش» دیدیم دو مساله مهم ذهن نویسنده را به خود مشغول کرده است. اول مساله مهم مهاجرت برای یک زندگی بهتر. همانند «خوشه‌های خشم» و «محصول تونانی» از جان اشتاین‌بک اما در مقام مقایسه اوضاعی که در این رمان می‌بینیم بسیار اسفناکتر از رویدادهای مندرج در آن کتاب‌هاست و مخصوصا زمانی که گروهی از مهاجرین اقدام به کشتن زن و بچه‌ها می‌کنند که مو بر بدن انسان راست می‌شود و آدم به خود می‌گوید این دیگر از تحمل آدمی خارج است. تصویر کردن این روزگار سیاه آن هم با قلم نکته‌بین و جزیی‌نگر صمد طاهری میزان تاثیرش را صد چندان می‌کند و یکی دیگر از فصل‌‌ها اختصاص به چال کردن استخوان‌های مادر دارد. پسرها حسینعلی و کاعباسعلی در شرکت شغلی به هم زده‌اند حال بازگشته تا باقیمانده استخوان‌های پوسیده ما در را به خاک امانت دهند.

«عباسعلی تو سایه پهن درخت رو خاک ننیش و بنا کرد به گریه و همی‌طو با گریه گفت: صدای لالایی خوندن ننه‌مون ره میشنفی کاکاجان؟ گوش کردم، راس می‌گفت. صدای هوهوی باد نبود، صدای ننه‌مون بود که داشت برای کاکا درویش لالایی موخوند. خاک براش خبر برده بود یا بار براش خبر ارده بود که کاکا درویش گم شده؟ ما گمش کردیم تو ولایت غریب، تو اون سال سیاه نکبت که مردم از گشنگی علف می‌خوردن و تو راه‌ها می‌مردن (ص۱۲)
توصیف باقیمانده استخوان‌های ما در چیره‌دستی نویسنده‌ای پر قدرت را می‌طلبد که صمد طاهری صاحب آن است:

«لحاف رو که پس زدم صد تکه شد. استخوونای دوتا دستش و قلم پاهاش جدا شد از هم. ققسه سینه‌شم دو تکه شد. در کیسه رو باز کردم و استخوناره یکی یکی برداشتم و گذاشتم توش هی پشت سرهم فاتحه خوندم. استخونا سبک انگار یی خشک، مورچه‌ها حکما مغزشون ره تو این همه حال خورده بودن و پوکشون کرده بودن.» (ص ۱۳)
هدف از این‌همه سختی کشیدن رسیدن به شهری به نام «آبادان» است. پالایشگاهی در آن پا گرفته و احتیاج مبرمی به نیروی کار دارند. یک کشتی از بوشهر این گروه فلک‌زده را به آبادان می‌رساند که در آن وضعیت برای آنها به مشابه بهشت است.

«همه‌مون رو بردن تو یه محوطه بزرگی که دور تا دور بین درختای کهور بود، تو سایه درختا صندلی‌های آهنی گذاشته بودن. پشت هر صندلی یه سرباز هندی با تیغ سلمونی وایساده بود. یکی‌یکی کله‌مونه زیر شیر آب خیس کردیم و نشستیم رو صندلی. سربازها سر و صورت همه‌مونو از ته تراشیدن، بعد به صف بودنمون تو یه حموم بزرگی که حجره حجره بود و دوش داشت.
لخت شدیم و سربازها با پمپ دسی به گرد سفیدی به سر تا پامون پاشیدن که بوی گندی می‌داد. خودمونه با صابون شسیم و زیر پیراهنی و شلوارک سفید نخی بهمون داران پوشیدیم...» (ص ۵۲)

کار در شرکت نفت آنها را از آن فلاکت بیرون می‌آورد پیر می‌شوند. صاحب اهل و عیال می‌شوند. رفاه نسبی دارند، اما، هیچ‌گاه خاطره آن مهاجرت از ذهن‌شان زدوده نمی‌شود، مخصوصا مرگ سیاوش برادرشان که چون داغی تمام روح‌شان را نشان گذاشته است؛ و تو گویی که همه‌چیز را در رویا می‌دیده‌اند و آن خاردارها. شب‌های دیجور گرسنگی طاقت‌سوز، همه و همه آنها را در وهمی ابدی فرو برده! دور نیست که فکر کنیم همه، مخصوصا نویسنده رمان، نمی‌خواهند «پری سبز پوش» را واگذارند. گویی او رُل آیتی از رهایی و نجات‌دهنده در‌د و رنجشان تصور می‌کند. در طول رمان، یک واژه برخورنده و توهین‌آمیز نه از شخصیت‌های داستان و نه نویسنده، نسبت به پری سبزپوش نمی‌بینم. هر چه که هست افسوسی است که در مورد خود می‌خورند.

اکنون همه یک یک مرزهای پیری را درنوردیده‌اند. حسینعلی آلزایمر گرفته است. حوادث و رویدادها را قاطی می‌کند، اما در مواردی از من و تو هوشیارتر است. به قول طاهری از همان کوچکی «بهره» داشته است، برای همین راهبر گروه بوده است. جز مرموز بودن، غیاب سیاوش که نویسنده به‌طور عمد ما را در بین واقعیت و خیال نگه می‌دارد. این گروه تمام شداید را پشت سر می‌گذارند و اکنون در فصول مختلف رمان به نشخوار ماجراهایشان و خالی کردن فلاسک‌های چای می‌گذرانند.

طنز صمد طاهری درخشان است. زیر پوست تمام مرارت‌ها و مصائب در جریان است، مخصوصا در گفت‌وگوها که از همه‌چیز بهانه‌ای برای سر به سر هم گذاشتن و دست انداختن یکدیگر استفاده می‌کنند. بیشتر می‌خواهند خودشان را از آنچه که هستند بالا‌تر نشان دهند. به وجود «اسفندیار» که در راه مهاجرت او را به فرزندی پذیرفته‌اند و اکنون درس خوانده و مهندس شرکت نفت است، افتخار می‌کنند. سینما را رویایی برای فراموش کردن می‌دانند و لذت می‌برند. نام چند هنرپیشه مخصوصا «راج کاپور» را از حفظ‌اند.

سرزمین واقعیت و رویا که نویسنده به حق دلبسته آنها شده است. در وجود رنج‌های مهاجرت و تندیس رویایی بری سبزپوش در جریان است. نویسنده سعی کرده است تاریخ یک سرزمین تَف‌زده رابا خواننده در میان بگذارد. اینگونه است که اگر نقبی به گذشته این افراد بزنیم از دردها و رنج‌های فوق‌انسانی که متحمل شده‌اند به حیرت دچار می‌شویم. و به خود می‌گوییم «آیا برای بدبختی هم نهایتی است؟!»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...