رمان «سنگی که نیفتاد» به قلم محمدعلی رکنی توسط انتشارات کتابستان منتشر شد.

به گزارش مهر، «سنگی که نیفتاد» در هزار و ۲۰۰ نسخه و مشتمل بر ۱۶۸ صفحه روانه بازار شده است.

این کتاب درواقع رمانی است که به‌صورت اول‌شخص از زبان مردی به نام سعید روایت می‌شود که همسرش را در تصادفی ازدست‌داده است او یک دختربچه به نام مریم دارد و با مادر خویش زندگی می‌کند. سعید عتیقه‌فروشی دارد و دراثنای کنار آمدن با مرگ همسرش که او را بسیار دوست داشت، متوجه می‌شود که خودش هم بیمار است. در زمان حیات همسرش او قالیچه‌ای را از شخصی می‌خرد اما بعداً متوجه می‌شود که این قالیچه وقف امامزاده حبیب بوده و خریداری کردن آن اشتباهی مضحک به نظر می‌رسد... حدس می‌زند که این قالیچه باید متعلق به امامزاده حبیب کاشان باشد وی قصد رفتن به کاشان می‌کند و...

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: جواب آزمایشم را بر می‌دارم نگاهش می‌کنم چیزی سر در نمی‌آوردم برگه را پاره می‌کنم. حوصله ندارم مریض باشم که بدوم دنبال دکتر و دکترها بگویند نمی‌توانند کاری انجام دهند. بعد هم زل بزنم به سقف بیمارستان و کسی به اسم عزرائیل بیاید و روحم را از حلقومم بکشد بیرون تکه‌های برگه آزمایش را می‌ریزم توی سطح آشغال و درش را می بندم…

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...