سوت قطارها داستانی از یاد رفته | آرمان ملی


«بالاپوشی از قطار» روایت کننده زندگی زنهای جسور و جرئت مندی است که برای رسیدن به خواسته‌های خود دست به هر کاری می‌زنند هر کدام از این سه زن یعنی طلوع، بانو و انسی برای رسیدن به هویت واقعی خود با دست خالی به جنگ با مردها و دیگران و سرنوشت می‌روند.



به باور سیمون دوبوار زنان به سه دسته تقسیم می‌شوند: دسته اول زنانی اند که هویتشان را از مردان گرفته و خود را از دریچه چشم آنها می‌بینند؛ از ویژگیهای بارز این زنان تسلیم شدگی و سرسپردگی آنها به مردان است. هیچ یک از شخصیتهای زن «بالاپوشی از قطار» در این دسته جا نمی‌گیرند. بانو از همان روزهای اول در حال جنگ با یحیی است و هر کاری را که شوهرش ممنوع کرده آشکار و پنهان انجام می‌دهد تا به خود واقعی اش نزدیک شود. انسی هم برخلاف تنهایی و بی‌کسی تن به زندگی با هیچ مردی نمی‌دهد. فقط شاید بشود طلوع را به دلیل اینکه مدام خودش را با نگاه «اورکت آمریکایی» می‌کاود در این دسته جا داد که البته صحنه‌های پایانی داستان خط بطلانی بر این نظر می‌کشد.

دسته دوم زنانی هستند که «بووار» به آنها نام نیمه دیگری داده، زنانی که بین من ماندن و دیگری شدن سرگردان هستند. بانو از زنان این دسته است. او از ابتدا یعنی از همان دوران نوجوانی تمام تلاشش را می‌کند تا خودش باشد و من بماند؛ اما شرایط روحی و شرایط زندگی با یحیی او را به سوی دیگری شدن سوق می‌دهد. نکته جالب این است که یحیی بعد از آگاهی از شرایط روحی بانو و دیدن لایه‌های پنهان حوادث اتفاق افتاده تلاش می‌کند تا بانو خودش باشد، اما بانو دیگر خودش نیست. او به واسطه سختگیری‌های یحیی درک تنهایی و بیشتر از همه به دلیل مانوس بودن با هنر، بانوی دیگری است. یحیی در تماسی تلفنی بعد از بازگشت از طالقان و اطلاع از سرنوشت استاد مبارکه سعی می‌کند دریچه ای نو به زندگی خودش و بانو بازکند؛ اما بانو تحمل نفوذ دیگری و بازگشت به گذشته را ندارد و آتش به زندگی یحیی می‌زند. به همین دلیل شاید بتوان شخصیت بانو را عصیان‌گرترین شخصیت رمان دانست.

دسته سوم شامل زنانی است که هویت و منیتی ویژه و خاص خود دارند؛ کسانی که اصالت دارند و به خودباوری رسیده اند و نتیجه آن را هرچه باشد می‌پذیرند. این زنان نوع بودن خود را تعیین می‌کنند؛ خود را در مقابل دیگران فرو نمی‌کاهند و خود را طراحی می‌کنند. طلوع از زنان این دسته است. او نگران نوع پوشش، نوع رفتار و نوع گفتار خود نیست؛ با بختیاری و راسو و نگهبان شب بیمارستان هر طور که بخواهد حرف می‌زند؛ یعنی به هر شکلی که بتواند مانع سوءاستفاده آنان شود. اگرچه مجبور است کبریتهای زیبای یحیی را تقدیم راسو کند و برای چند لحظه نگاه سنگین او را تحمل نماید، اما در اولین فرصت خود واقعی اش را به رخ می‌کشد. اگرچه در سراسر داستان، مخاطب، ترس و دلهره طلوع را در مواجه شدن با این مردها می‌بیند، اما در همان لحظه‌ها شجاعت طلوع را برای خودش بودن و هویت واقعی داشتن حس می‌کند.


تنها کسی که از فصل اول تا فصل آخر، بدون کمترین تنشی طلوع را همراهی می‌کند «اورکت آمریکایی» است. این مرد که روحی لطیف و شاعرانه دارد، از همان ابتدا (صحنه رودررو شدن طلوع با او در کانکس) مورد توجه طلوع قرار می‌گیرد، اما در فصلهای پایانی پرده از راز او برداشته می‌شود. البته این راز باعث می‌شود تا طلوع وجه دیگری از خود را کشف کند. همین مسأله است که «اورکت آمریکایی»را خاص ترین شخصیت داستان می‌کند.

درک پیچیدگی روایت و رسیدن به نقطه عطف این داستان که مخاطب با آن در فصلهای پایانی روبه‌رو می‌شود گویای این مسأله است که هیچ مرزی میان زن و مرد وجود ندارد و شاید اشاره ای باشد به جمله معروف بووار که «زن، زن به دنیا نمی‌آید بلکه زن می‌شود». «بالاپوشی از قطار» روایت کننده داستان زنهایی است که برای بیرون رفتن از سایه این زنانگی و به دست آوردن هویت واقعی خودشان تا مرز نبودن می‌جنگند و گاهی در این جنگیدن مردانی هم همراه آنها می‌شوند. البته این مردان از دسته مردان خشن و سلطه گر نیستند، بلکه مردانی هستند که در وجودشان چیزی از جنس لطافت و مهر وجود دارد. در اینجا مرز میان زن و مرد برداشته می‌شود و شاید همین نکته اصلی داستانی باشد که انسی شبها برای طلوع تعریف می‌کند. داستانی کهنه و قدیمی که بر اثر مرور زمان و ایجاد قوانین و سنت‌های فراوان از یادها رفته، داستان یکی بودن مشی و مشیانه.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...