بیست و یک روایت کتاب «قربانی شهریور؛ خرده‌روایت‌های اجاره نشینی» هرکدام خاطره‌ایست از دورانی که هر ماه با غم خانه شروع می‌شد.

قربانی شهریور؛ خرده روایت‌های اجاره‌نشینی» اثر زهرا کاردانی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، کتاب «قربانی شهریور؛ خرده روایت‌های اجاره‌نشینی» اثر زهرا کاردانی است که توسط انتشارات موسسه فرهنگی مطبوعاتی جام جم در 159 صفحه با شمارگان 1000 نسخه و قیمت 42 هزار تومان منتشر شد.

نویسنده در مقدمه، کتاب را اینچنین آغاز می‌کند: «اجاره‌نشینی بستری است که همه ما به نوعی در آن زیسته‌ایم. پیراهنی است که به نحوی هرکدام‌مان لااقل یک بار لمسش کرده‌ایم؛ اگر نپوشیده باشیم. چه به عنوان کرایه‌نشین خانه‌های مردم، چه به عنوان صاحب خانه‌ای که بخشی یا همه خانه‌اش را در اختیار دیگری می‌گذارد، چه حتی به عنوان شنونده روایت‌های مستأجری از زبان صاحب خانه‌ها و مستأجرها. اگر از هرکداممان بپرسند که «اولین بار در چه سنی مفهوم کرایه‌نشینی را درک کردی؟» لابد هیچ کدام یادمان نمی‌آید. اگر هم هیچ وقت طعم کرایه‌نشینی را نچشیده باشیم، دور و برما پر بوده از همسایه، فامیل و دوست و آشنایی که یک روز تابستانی آمده، نشسته ور دل پدر و مادرمان و از سختی روزگار باریده؛ از کرایه خانه که در هر سال و عصری، همیشه وزنش را روی گرده مستأجر انداخته و همیشه هم سنگین بوده.»

در بخشی از کتاب تاریخچه مختصری از اجاره‌نشینی در ایران را آورده و می‌نویسد: «اجاره‌نشینی در ایران، از تهران شروع شد؛ از طهران! در دوره ناصری. وقتی تعداد رعیت‌های مهاجر از روستا به شهر افزایش یافت، مسکن‌های موجود در شهر گنجایش حضور این جمعیت را نداشت. علاوه بر آن این قشر توانایی مالی خرید مسکن را نداشتند. کمبود مسکن در تهران باعث می‌شد افراد مختلف، قسمتی از خانه خودشان را که احتمالا فقط یک اتاق بود، اجاره بدهند. افراد متمول در آن دوره خانه‌های بزرگی داشتند، با حیاطی و اتاق‌هایی که حیاط در میان می‌گیرند. تعداد این اتاق‌ها متفاوت بوده و گاهی به بیست می‌رسیده است.»

در ادامه نویسنده روایت‌هایی از مستاجران، صاحب‌خانه‌ها و حتی املاکی‌ها آورده است. مثلا در قسمتی از کتاب با عنوان «هیچ وقت به سهروردی برنمی‌گردیم» از زبان عطيه افشار ۲۹ ساله آورده است: «یک بچه داشتیم که خانه‌مان در خیابان سهروردی را خالی کردیم و گفتیم که زندگی در یک محله دورافتاده و خالی از معنای واقعی زندگی را، دوست نداریم. دور از بازار روز، دور از نانوانی و خشکشویی، دور از صدای مسجد و مدرسه .

خانواده‌هایمان اول جا خوردند. تقریبا هرکسی که شنید، گفت خوشی زیردلمان زده. باید یک هفته در خانه تاریک و دلگیرما زندگی می‌کردند؛ باید یک هفته در محله سوت و کور ما صبح را شب می‌کردند؛ از زیادی سکوت، به وهم می‌افتادند؛ باید برای خرید یک بسته پوشک، ده کیلومتر رانندگی می‌کردند تا می فهمیدند که چرا خانه‌ای را که متعلق به خودمان بود، رها کردیم.»

در یکی دیگر از روایت‌های کتاب از زبان یک مشاور املاک 68 ساله به نام عیسی پاکی نقل می‌کند: «مستأجرها کف روی آب‌اند. می‌آیند، قرارداد می‌بندند و می‌روند، حاجی حاجی مکه. مگر اینکه کارشان گره بیفتد؛ مثلا اگر صاحب خانه تیغ بگذارد بیخ گلوشان و زور خودشان بهش نرسد. آن وقت زنگ می‌زنند که «آقای پاکی، به صاحب خانه من بگو فیلان و بیسار.» آن وقت ما می‌شویم وکیل مدافع‌شان. همیشه هم آه و نفرینشان پشت سرماست. چرا؟ چون حق و حقوق خودشان را نمی‌دانند. نمی‌دانند که هزینه تعمیرات جزئی خانه و وسایل مربوط به آن (مثل کولر) به عهده مالک است و نباید از جیب خرج کنند. به محض اینکه موتور کولر می‌سوزد یا کف پذیرایی دهن باز می‌کند، دست به جیب می‌شوند. کی می‌تواند پول‌های خرج شده را از صاحب خانه بگیرد؟ حضرت فیل. بنگاهی توی نگاه مستأجرهمان حضرت فیل است. هر کار نشدنی را می‌شود انداخت گردنش و اگر نشد، نتوانست یا هرکدام از طرفین زیر بار نرفتند، مهر پدرسوختگی می‌خورد روی پیشانی‌اش.»

در پشت جلد کتاب می‌خوانیم: «مستاجر و صاحب‌خانه پشت سر هم یک رساله حرف برای گفتن دارند اما رو در رو که می‌شوند، هیچ. تا مجبور به دعوا نشوند، صحبتی نمی‌کنند. این کتاب را نوشتم تا درهای خانه مستاجران را به روی صاحب‌خانه‌ها بازکنم. به اندورنی دل هم مهمان‌شان کنم و زبانی باشم برای مستاجرهایی که ماه به ماه عصاره کارشان را به حساب صاحب‌خانه می‌ریزند.

می‌خواستم زبان قشری باشم که فصل تابستان، دوران بی قراری آنهاست. شاید دنیا چرخید و قوانین اجاره‌نشینی در سال‌های پیش رو عوض شد. شاید در آینده‌ای نه چندان دور وضع آنچنان تغییر کرد که دیگر هیچ کس از نداشتن خانه رنج نکشد. شاید در آینده خانه معنی واقعی مسکن و مامن را به خود بگیرد. شاید فکر به تابستان و فصل جا به جایی دیگر عرق سرد به پیشانی هیچ مستاجری ننشاند و نیمی از عمر این مردم به پیدا کردن خانه، جابه جایی اثاث و حواشی آن نگذرد. ۲۱ روایت این کتاب هرکدام خاطره‌ایست از دورانی که هر ماه با غم خانه شروع می‌شد. بماند به یادگار برای آینده که بدانند در دورانی که پانصدهزار خانه خالی فقط در تهران وجود داشت، چطور مردم تابستان به تابستان و شهریور به شهریور اثاث به دوش و کلید به مشت، بنگاه به بنگاه مثل دری نایاب جستجویش می‌کردند.»

................ هر روز با کتاب ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...