شاملو به روایت آیدا | اعتماد


سال‌ها پیش، پس از درگذشت احمد شاملو، کتابی با عنوان «بامداد در آینه» به قلم نورالدین سالمی منتشر شد که شرح گپ‌وگفت‌های خصوصی نویسنده کتاب با شاملو و همسرش آیدا بود؛ گپ‌وگفت‌هایی که گاه در حضور و با مشارکت میهمانان شاعر صورت گرفته بود و قلمی شدن آنها، شاملو را «در خلوت» نشان می‌داد. پس از انتشار کتاب نورالدین سالمی، شیفتگان شاملو برآشفتند که «شاملو این نبود». کسانی که منصف‌تر بودند و حداکثر محب شاملو بودند نه مرید او، قبول داشتند که آن حرف‌ها، حرف‌های خود شاملو است ولی پرده‌برداری از خلوت شاعر را غیر اخلاقی دانستند. هر چه بود، آن کتاب ناخواسته تصویری منفی از شاملو ترسیم کرد و آن ادعای همیشگی شاملو را که در «خانه‌ای شیشه‌ای» زندگی می‌کند و چیزی برای پنهان کردن ندارد، تا حدی مخدوش کرد.

بام بلند هم‌چراغی آیدا سرکیسیان  احمد شاملو

کتاب «بام بلند هم‌چراغی»، شاید کوششی باشد برای جبران خسارت معنوی ناشی از انتشار کتاب نورالدین سالمی. این کتاب گفت‌وگوی مفصل سعید پورعظیمی با آیدا سرکیسیان – همسر شاملو – است و بسیاری از زوایای مخفی ذهن و زندگی شاملو را بر آفتاب افکنده است. هر چند که آیدای عاشق، از آغاز تا پایان کتاب، دغدغه ترسیم تصویری «یکسره بزرگوارانه» از معشوق باشکوهش دارد، اما کتاب قطعا هر شاملوشناسی را شاملوشناس‌تر می‌کند.

بام بلند هم‌چراغی، از آغاز آشنایی تا پایان همراهی آیدا با شاملو را پیش روی خواننده می‌گذارد. یعنی از آغاز دهه 1340 تا پایان دهه 1370. چیزی نزدیک به چهل سال. با این حال، پرسشگر با تکیه بر اطلاعات خودش و آیدا، می‌کوشد کتابش کل زندگی مهم‌ترین شاعر شعر نوی ایران را در بر گیرد. در جایی از کتاب، پورعظیمی از آیدا درباره کتاب بحث‌برانگیز نورالدین سالمی – که پزشک شاملو هم بود - می‌پرسد و آیدا می‌گوید: «این آقا با چاپ آن کتاب سوگندنامه پزشکی‌اش را در حفظ اسرار بیمار زیر پا گذاشت و به عهدش خیانت کرد. از موقعیتش سوءاستفاده کرد. البته برای احمد زحمت کشید و ما هم در حد توان‌مان جبران کردیم... ولی نباید آن حرف‌ها را که بیشترش اظهارنظرهای شخصی خودش بود منتشر می‌کرد. گاهی احمد دچار تنگی نفس می‌شد... و من سریع دکتر سالمی را خبر می‌کردم که شاملو را معاینه کند. سالمی بعد از اینکه فشار خون شاملو را می‌گرفت سر حرف را باز می‌کرد و سعی می‌کرد از زیر زبان شاملو حرف بکشد. هر آدمی در حال بیماری و کلافگی ممکن است... حرف‌هایی بزند. یکی مریض و بی‌حوصله است و تو سوالی بی‌جا مطرح می‌کنی. دکتر ابوالفضل مهداوی هم گاهی برای معاینه قلب شاملو می‌آمد خانه ما... ولی خیلی سنگین و متین برخورد می‌کرد و مریض را سوال‌پیچ نمی‌کرد... سالمی بعد از چاپ کتاب در سوئد منکر همه‌چیز شد و گفت من کتاب را به ناشر نداده‌ام. احمد آدمی نبود که خودش را سانسور کند؛ اما چطور ممکن است آن حرف‌ها را درباره گلشیری بزند؟ شعر تقدیم گلشیری کرد. احترامش را داشت. »

در طول کتاب، بارها از فقر مالی شاملو سخن به میان می‌آید و پورعظیمی در جایی به این نکته اشاره می‌کند که شاملو چند بار در پی شکایت همسر اولش به زندان افتاده بود. آیدا پاسخ می‌دهد: «بارها به دلیل نپرداختن نفقه از چند روز تا چند ماه در زندان موقت شهربانی بوده. سال 1342 هم به همین خاطر بازداشت شد. اتفاقا آن روز من برای دیدنش رفتم خانه‌شان. مادرش گفت احمد در زندان موقت است. دستش خالیه... با مادرش رفتیم ملاقاتش. از دیدنم جا خورد. » نحوه جدایی شاملو از همسر دومش نیز، جزو نکات جالب زندگی اوست. یک گسست انقلابی و رادیکال به معنای واقعی کلمه! آیدا درباره این جدایی می‌گوید: «می‌گفت یک شب بحث بالا گرفت، کتاب و یادداشت و لباس و لوازمم را به امان خدا رها کردم؛ بارانی و کیف دستی‌ام را برداشتم و برای همیشه از خانه بیرون آمدم و خلاص!» در بحث از همسر دوم شاملو، آیدا درباره اتهامی که ابراهیم گلستان در کتاب «نوشتن با دوربین» به شاملو زده، می‌گوید: «آقای گلستان یک جمله گفته که جان مرا آتش زد! می‌گوید: "شاملو تمام ثروت طوسی حائری را بالا کشید و از خانه بیرونش کرد." شاملو خودش خانه طوسی را برای همیشه ترک کرده بود؛ خانه‌ای که در یکی از کوچه‌های میدان ژاله و ملک شخصی طوسی بوده. آقای گلستان درکی از زندگی شاملو ندارند؛ ایشان جور دیگری زندگی کرده... نه از نظر مالی مشکل داشته، نه در به در بوده، نه در آبادی‌های محروم کویر زندگی کرده... نه ناعادلانه زندان رفته... این شایسته نیست که مردی مثل ایشان درباره امری که از آن خبر ندارند با این لحن توهین‌آمیز صحبت کنند و حیثیت افراد را زیر سوال ببرند!»

اخیرا بهاالدین خرمشاهی در مصاحبه‌ای، پذیرفت که ادعای قدیمی‌اش در خصوص عکس تعظیم شاملو در برابر فرح، مبتنی بر شنیده‌ها بوده و خودش آن عکس را ندیده است. در واکنش به طرح این موضوع، یکی از مورخان کشور در دفاع از شاملو نوشت که فرح هزینه درمان بیماری شاملو را در آن دوران پرداخت کرده بود و هر کس دیگری هم جای شاملو بود، به فرح احترام می‌گذاشت. پورعظیمی هم در این کتاب به این شایعه اشاره می‌کند که هزینه درمان شاملو را در اوایل دهه 1350، فرح پرداخته بود ولی آیدا می‌گوید: «نخیر. هزینه‌های درمانی را دوستان شاملو پرداختند و مسوولیت این کار به عهده ساعدی بود. پنج‌هزار تومان جمع شد و یک مقدار هم پدرم کمک کرد... آن پنج‌هزار تومان فقط هزینه سفرمان {به خارج از کشور} شد. هزینه جراحی را پدرم و خواهرم و بعضی از دوستان پرداختند؛ البته چون به کادر درمانی و پزشکان گفته بودند بیمار، یکی از شاعران سرشناس ایرانی است و وضع مالی خوبی ندارد خیلی تخفیف دادند.»

یکی از جذاب‌ترین صفحات کتاب، صفحه 304 است که آیدا نظر شاملو را درباره فرم قرآن توضیح می‌دهد: «موسیقی زبان عربی را دوست داشت و معتقد بود قرآن زیباترین شعر جهان است. می‌گفت این آواها و اصوات و کلمات با این ساختمان خاص شگفت‌انگیز است. خودش می‌خواست قرآن را ترجمه و بازنویسی کند. فکر کنم اگر این اتفاق می‌افتاد حسابی با متن درگیر می‌شد... می‌توانست آرام‌آرام به هر جمله و آیه فکر کند. کار تحقیقی بزرگی بود... به نظرم بازنویسی احمد یک متن شاعرانه می‌شد؛ البته بخش‌هایی از قصص قرآن را که در "یادداشت‌های حافظ" نقل کرده خودش بازنویسی کرده.» و آیدا می‌افزاید که شاملو در بین ترجمه‌های قرآن تا آن زمان، ترجمه ابوالقاسم پاینده را بیش از سایر ترجمه‌ها می‌پسندید. نکته دیگر اینکه، شاملو اذان موذن‌زاده اردبیلی را هم «دوست داشت و گوش می‌داد.»

احتمالا بسیاری معتقدند که شاملو و آیدا هر دو خداناباور بوده‌اند ولی خواننده این کتاب به خوبی متوجه می‌شود که آیدا قطعا خداباور است و چهل سال زیستن در کنار شاعری که در کنار شعرش، به کفرش نیز مشهور است، باور به وجود خدا را از ذهن او بیرون نرانده. هرچند که آیدا، برخلاف بسیاری از خوانندگان شعر شاملو، مطمئن نیست که شاملو خداناباور بوده باشد. در اواخر کتاب، که ذکری از «خدا» به میان می‌آید، پورعظیمی می‌گوید «می‌توان گفت شاملو در زمین دین بازی نمی‌کرد». آیدا جواب می‌دهد: «در این مورد نمی‌توانم جواب قانع‌کننده‌ای بدهم. به چیزی معتقد بود که نمی‌دانم چیست. خودش گفته: اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شوم قاضیان/ ذاتش درایت و انصاف/ هیاتش زمان... حوادث خیلی تلخ را که می‌دید یا می‌شنید می‌گفت مگر خدایی نیست؟!» به نظر می‌رسد که آیدا شاملو را نه آته‌ئیست که لاادریگرا می‌داند و معتقد نیست که شاملو جهان هستی را قطعا بی‌خدا می‌دانست.

برخی متکلمان و فیلسوفان دین به این نکته اشاره کرده‌اند که «امید» گوهر ایمان است و ایمان در برابر ناامیدی قرار می‌گیرد نه در برابر کفر. به این اعتبار، چه بسا بتوان گفت که هر نامومنی در خلوت خودش، در نهانخانه ضمیرش، اندکی مومن است و ظاهرا شاملوی بزرگ هم در زیر خرقه کفرش، زناری از ایمان پنهان بوده است. فارغ از جهان‌بینی و هستی‌شناسی، به لحاظ ایدئولوژی دنیوی و سیاسی، آیدا شاملو را سوسیالیست می‌داند و در توصیف مرام سیاسی و انسانی او می‌گوید: «شاملو همیشه یک سوسیالیست واقعی باقی ماند. کمال‌طلب و خوش‌بین بود و به بهبود وضع بشر و دادگستری نهایی امیدوار. به معنای واقعی یک سوسیالیست آزاده بود و در جست‌وجوی حقیقت.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...
جهل به ماهیت درد باعث انواع نظریه‌پردازی‌ها و حتی گمانه‌زنی‌ها شده... دوگانه‌انگاری باعث شده آثار مربوط به درد غالباً یا صرفاً به جنبه‌ی فیزیکی بدن بپردازند یا فقط به بعد ذهنی-روانی... درد حتی سویه‌های فرهنگی هم دارد و فرهنگ‌های مختلف در تجربه‌ی درد و شدت و ضعف آن تأثیرگذارند... انسان فقط با درد خودش سروکار ندارد. او با درد دیگران هم مواجه می‌شود... سازوکار درمان نیز به همان اندازه اهمیت دارد؛ یعنی بررسی این مسئله که چگونه سازوکار درد متوقف می‌شود ...