ویتگنشتاین، باور دینی و فلسفه | الف


سخن گفتن از درون‌یابی‌های یک متفکر ـ در نوشتاری کوتاه ـ مشکل است، آن هم از دریافت‌های فیلسوفی که زندگی فکری‌اش به متقدم و متأخر تقسیم می‌شود که حاصل ناآرامی اندیشه‌ی اوست؛ لودویگ ویتگنشتاین(۱۹۵۱ ـ ۱۸۸۹). هادسون [William Donald Hudson]، عنوان کتاب پیش رو را «ربط فلسفه‌ی ویتگنشتاین به باور دینی» [Ludwig Wittgenstein: The Bearing of His Philosophy Upon Religious Belief ترجمه مصطفی ملکیان] انتخاب نموده است که از نگارش آن بالغ بر پنج دهه گذشته است. گرچه متن کتاب، منبعث از اندیشه‌ی ویتگنشتاین، دیریاب است اما خواننده با گزارشی شیرین مواجه است که او را با تلاطم فکری ویتگنشتاین، همراه می‌سازد.

[William Donald Hudson]  ل‍ودوی‍گ‌ وی‍ت‍گ‍ن‍ش‍ت‍ای‍ن‌: رب‍ط ف‍ل‍س‍ف‍ه‌ او ب‍ه‌ ب‍اور دی‍ن‍ی‌ داب‍ل‍ی‍و دان‍ال‍د ه‍ادس‍ون‌ [Ludwig Wittgenstein: The Bearing of His Philosophy Upon Religious Belief]

ویتگنشتاین، زمانی تحصیلات خود را آغاز کرد که تقریبا شالوده‌ی فلسفه‌ی ارسطویی در مغرب زمین فرو ریخته بود. ارسطو در شناخت دنیای پیرامون، به دنبال ذات و ذاتیات اشیاء بود و لذا در منطق، «تعریف» را با «ذات و ذاتیات» ممکن می‌دانست و این اساس مکتب مشا قرار گرفت. «ذات» اندیشی، فصل جدایی ناپذیر اندیشه‌ی ارسطویی‌ست. این بنیان، در عصر جدید فروریخت و متفکران غربی را در گیر و دار فلسفی سختی وارد ساخت؛ اگر اشیاء، ذات نداشته باشند پس معنای آن‌ها را چگونه می‌یابیم؟ آیا اساسا امور دارای معنا هستند؟ معنا در خارج از ذهن ما موجود است یا امری ذهنی است؟ ویتگنشتاین نیز در این عرصه‌ی خطیر قدم گذاشت و در کتبی چون رساله، پژوهش‌های فلسفی، کتاب آبی و کتاب قهوه‌ای به این دغدغه و با نگرشی خاص پاسخ گفت.

ویتگنشتاین در رساله که بازنمای تفکر متقدم اوست، رابطه‌ی زبان و معنا را بررسی می‌کند چراکه اساس فکر او را تحلیل زبان تشکیل می‌داد. فرگه و راسل، اساتید وی، سبب شدند تا ویتگنشتاین همّ خود را بر مسأله‌ی شناخت آن هم با تأکید بر منطق تحلیلی متمرکز کند. فرگه، قائل بود که منطق ارسطویی ناقص است و لذا نمی‌تواند برخی از استنتاج‌ها را از آن توقع داشت. فیلسوفان تحلیلی معتقد بودند که با «زبان کامل» می‌توان جهان را ترسیم نمود و به همین دلیل تلاش کردند زبانی کامل مانند ریاضی ایجاد نمایند تا بتوان جهان خارج را بواسطه‌ی آن تحلیل و فهم کرد. از اینجاست که فرگه منطق را بر پایه‌ی نمادهای ریاضی پیاده‌سازی می‌کند. فرگه معتقد بود که صدق حقایق منطقی، به صدق «اصول موضوعه‌ی» آن می‌باشد؛ راسل نیز چنین عقیده‌ای داشت ولی سعی کرد با اصول موضوعه‌ای دیگر، دستگاه منطقی دیگری را شکل دهد.

ویتگنشتاین در این بین سؤال را بر خود اصول موضوعه متمرکز ساخت و پرسش اساسی‌اش را اینگونه مطرح نمود که اصول موضوعه، صدق خود را از کجا کسب می‌کنند؟ فرگه و راسل بر آن بودند که این اصول موضوعه بدیهی‌اند، اما این برای ویتگنشتاین کافی نبود. بزعم وی، معنای زبان، باید چیز معینی باشد و الا فرق نهادن میان سخن معنادار و بی‌معنا منطقا محال می‌بود. هر زبان معنادار در تحلیل نهایی باید به چیزی که او «گزاره‌های ساده» می‌خواند تحویل‌پذیر باشد. گزاره‌ی ساده نیز زنجیره‌ای از «نام‌های بسیط» است. ویتگنشتاین معتقد بود که جهان یا واقعیت نیز باید در تحلیل نهایی، به اشیاء بسیط برسد و لذا زبان که از معنای جهان پرده بر می‌دارد همین حال را داراست. لذا منظور از «نام» اسامی درخت و نان و ... نیست، بلکه چیزی است که نمی‌توان آن را به بسائطی دیگر تجزیه نمود، که با ترتیب خاصی، گزاره‌های بنیادین را تشکیل می‌دهند.

در همین دوره است که ویتگنشتاین نظریه‌ی تصویری‌اش را ارائه می‌دهد و طبق آن، جمله را تصویر می‌داند و می‌گوید: «گزاره، تصویری از واقعیت است. گزاره در تلقی ما، مدلی از واقعیت است». تصور کلی وی این بود که وقتی جمله‌ای را سر هم می‌کنیم، از واقعیت یک ماکت می‌سازیم، به همین دلیل باید بین عناصر یک جمله با واقعیت، تناظر یک به یک وجود داشته باشد. بر همین اساس، زبان تنها از امور معیّنی گزارش می‌دهد که امکان صدق و کذب تجربی آن‌ها وجود داشته باشد. یعنی محدوده‌ی زبان، محدوده‌ی جهان طبیعی است و لذا نمی‌توان بوسیله‌ی زبان از مابعدالطبیعه خبر داد و باید در رابطه با جهان ناگفتنی‌ها(ماوراء الطبیعه) سکوت کرد.

بازی زبانی
ویتگنشتاین در دوره‌ی دوم تفکر خویش، به نقد اثر متقدم خود یعنی رساله می‌پردازد و پایه‌های اساسی آن را مورد موشکافی و انتقاد قرار می‌دهد، نه آنکه تمامی سخنان خویش را نفی کند، بلکه ضمن نقد و ابطال برخی از دیدگاه‌های نخستینش، به انتظام جدیدی از سخنان پیش‌گفته‌اش دست می‌زند. در دوره‌ی قبل ویتگنشتاین معتقد بود زبان واحدی وجود دارد که باید آن را کشف نمود ولی این دیدگاه در دوره‌ی متأخر کنار گذاشته شد.

در همین دوره است که نظریه‌ی معروف «بازی زبانی» را مطرح می‌سازد. او بازی زبانی را اینگونه تعریف می‌کند: «یک کلّ که مرکب است از زبان و افعالی که زبان با آنها در هم تنیده است» مثلا یک بنّا و کارگر را در نظر بگیرید. واژه‌هایی نظیر آجر، ستون، بتن و ... برای این دو کاربرد خاصی دارد. مثلا اگر بنا بگوید آجر، کارگر می‌فهمد که بنا نیاز به آجر دارد. این یک بازی زبانی است، یعنی الفاظ و واژه‌ها در یک بستر، کارکرد خاصی می‌یابند که ممکن است در بستری دیگر چنین کاربردی نداشته باشند. دغدغه‌ی وی در دوران متقدم، معنای زبان بود، حال آنکه در دوره‌ی متأخر بر کارکرد زبان تأکید کرد و توضیه‌ی مشهودش این بود که «از معنا نپرسید، از استعمال بپرسید».

منظور این ایده چیست؟ با توجه به مثالی که آورده شد، فیلسوف نباید به دنبال معنای مطابق با گزاره‌ها باشد، بلکه باید به زمینه‌های زبانی ـ اجتماعی توجه نماید و از استعمال آن آگاه شود. اگر می‌خواهیم واژه‌ای را توصیف کنیم باید به انواع استعمال آن توجه نماییم. از اینجاست که وی برای توضیح مقصود خود، از «بازی زبانی» بهره می‌گیرد. در واقع او زبان را با بازی مقایسه می‌کند و به مشابهت‌های آن توجه می‌کند، قواعد بازی از قبل تعیین شده‌اند، بازی امری جمعی است نه فردی، یعنی بازی جایی معنا می‌یابد که حداقل دو نفر قواعد آن را تعریف کرده باشند. زبان هم همینگونه است، زبان خصوصی وجود ندارد و قواعد آن از قبل تعیین شده‌اند؛ مانند بازی‌های گوناگون، زبان نیز دارای زمینه‌های مختلف و کارکردهای مختلفی است که باید برای تسلط بر هر یک، قواعد آن را آموخت. «اشکال زندگی»(Forms of life) در کاربرد واژه‌ها دخیلند، مثلا واژه‌هایی یکسان برای مؤمن و کافر، معانی متفاوتی می‌دهند که این به نحوه‌ی زندگی آنها بر می‌گردد.

کار فیلسوف این است که حد و مرز منطقی این بازیها را مشخص نماید و پیش‌فرض‌های اساسی هر یک را بازنماید. طبق نظر متأخر ویتگنشتاین، زبان دیگر آیینه‌ای برای جهان خارج نیست، بلکه فعالیتی است مانند دویدن. برای فهم زبان باید در شکل حیات زبان وارد شد تا آن را فهمید. برخلاف نگاه پوزیتیویستهای منطقی که زبان دین را بی‌معنا قلمداد می‌کردند، ویتگنشتاین معتقد گشت که زبان دین در زمینه‌ی خود دارای کاربرد و قابل فهم است اگرچه ممکن است در بستری دیگر فاقد استعمال باشد.

ویتگنشتاین و دین
ویتگنشتاین مانند دیگر مسیحیان به کلیسا نمی‌رفت ولی زندگی بسیار ساده و به دور از تجمّلی داشت. با اینکه از خانواده‌ای ثروتمند بود ولی هم کارگری می‌کرد و هم باغبانی. او در رساله می‌گوید که مابعدالطبیعه حوزه‌ی سکوت است، زیرا نمی‌توان در مورد آن حکمی ایجابی یا سلبی داد و نورمن ملکوم از وی نقل می‌کند که گفته است «من مفهوم خالق را نمی‌فهمم». اما آثار تولستوی بر وی تأثیر بسزایی داشت تا آنجا که به گفته‌ی خود عمیقا تحت تأثیر کتاب وی در باب اناجیل قرار گرفته بود. به نظر، ملکوم جمع‌بندی خوبی از نسبت ویتگنشتاین با دین ارائه داده باشد آنجا که می‌گوید:

«نمی‌خواهم این فکر را القا کنم که ویتگنشتاین ایمان دینی‌ای را پذیرا شده بود ـ که یقینا نشده بود ـ یا شخص متدینی بود. اما گمان می کنم که در وی، به یک معنا، امکان دین وجود داشت. من معتقدم که او دین را نحوه‌ی معیشتی می‌دید که خودش در آن مشارکتی نداشت اما با آن همدلی داشت و سخت مجذوب آن بود.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...
آیا می‌توان در زبان یک متن خاص، راز هستی چندلایه و روزمره‌ انسان عام را پیدا کرد؟... هنری که انسان عام و مردم عوام را در خود لحاظ کرده باشد، به‌لحاظ اخلاقی و زیباشناسانه برتر و والاتر از هنری است که به عوام نپرداخته... کتاب خود را با نقدی تند از ویرجینیا وولف به پایان می‌برد، لوکاچ نیز در جیمز جویس و رابرت موزیل چیزی به‌جز انحطاط نمی‌دید... شکسپیر امر فرازین و فرودین را با ظرافتی مساوی درهم تنید، اما مردم عادی در آثار او جایگاهی چندان جدی ندارند ...
با دلبستگی به دختری به‌ نام «اشرف فلاح» که فرزند بانی و مؤسس محله است، سرنوشتِ عشق و زندگی‌اش را به سرنوشت پرتلاطم «فلاح» و روزگار برزخی حال و آینده‌اش گره می‌زند... طالع هر دویشان در کنار هم نحس است... زمینی برای بازی خرده‌سیاست‌مدارها و خرده‌جاه‌طلب‌ها... سیاست جزئی از زندگی محله است... با آدم‌ها و مکانی روبه‌رو هستیم که زمان از آنها گذشته و حوادث تکه‌تکه‌شان کرده است. پوستشان را کنده و روحشان را خراش داده ...
مادرش برای جبران کمبود عشق در زندگی زناشویی‌اش تا چهارسالگی به او شیر می‌داده... پدر هدف زندگی‌اش را در این می‌بیند که ثروت و قدرت ناشی از آن را که بر مردم اعمال می‌کند، افزایش دهد... عمه با دختر و نوه‌اش زندگی بدوی و به‌کل رها از آداب و رسوم مدنی دارد... رابطه‌ای عاشقانه با نوه‌ی عمه آغاز می‌کند... مراسم نمادین تشرف... رؤیای کودکی‌اش مبنی بر قدرت پرواز به حقیقت می‌پیوندد ...
این خمودگی، انگار آغاز یک نوع اضمحلال اخلاقی شده... بزرگ‌ترین انحراف در ادبیات جنگ با کتاب «دا» آغاز شد... صاحبخانه جنگم و نه مستاجر جنگ... ضدجنگ در جایی اتفاق می‌افتد که مردم از جنگ پشیمان باشند. در آلمان بعد از جنگ جهانی دوم، گروه 47 که تشکیل می‌شود، هانریش بل و عده‌ای دیگر عضو آن گروه بودند، ادبیات ضدجنگ را تبلیغ می‌کردند، پشیمان بودند، کشور آنها تبدیل به ویرانه شده بود... بعد از انقلاب، ادبیات و سینما از هم دور شدند ...