تصمیماتِ «یک نفره»اش، جانِ تمام افراد خانواده را به خطر انداخته است. اما از آنجا که در خارج از ایران، غالبا «حرف مرد یکی نیست» و در طول تاریخ هم هیچ مردی به علتِ اعتراف به خطایش، نمرده است! «باب» با شجاعت، و شاید از روی استیصال، «عذرخواهی» می‌کند و فقط با کمی خردمندی، «مسئولیت» اشتباهش را می‌پذیرد. آیا یک پدرِ مسئولیت‌پذیرِ عذرخواه، دوست‌داشتنی‌تر و اثرگذارتر از یک پدر «خودکامه‌ی لجوج» نیست؟ آیا «فرهنگ عذرخواهی» به فرزندان ما ارث خواهد رسید؟!


برد برد [Brad Bird] نویسنده و کارگردان انیمیشن «شگفت‌انگیزان» [The Incredibles] درباره «توانایی»های خاص هر کدام از شخصیت‌های اصلی داستان گفته‌است: «در هر خانواده‌ای همیشه انتظار می‌رود که پدر قوی باشد، لذا «باب» را قدرتمند ساختم. و مادرها همیشه و در هر لحظه به سمت یک میلیون موضوع گوناگون در حال کشیده شدن هستند، بنابراین من «هلن» را مانند یک تافی، کش‌سان طراحی کردم... نوجوانان، به ویژه دختران نوجوان، متزلزل و دفاعی هستند، لذا به «وایولت» توانایی نامرئی‌شدن و داشتن سپر دادم و چون پسران ده ساله اکثرا مثل یک توپ‌ پرانرژی و بسیار فعال هستند، «دش» را تند و سریع ساختم...»

گوشه‌هایی ببینید از «شگفت‌انگیزان» برنده‌ی اسکار بهترین انیمیشن در سال 2004 :

شگفت‌انگیزان | برد برد 2004 م.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...