بازی پیچیده‌ی دو «بازنده»، مرد و زنی که با زندگی‌شان قمار می‌کنند تا در نگاه مردم همچنان «برنده» و «محبوب» باقی بمانند. رقابت یک زن و شوهر برای اول بودن در خانه! ... «نیک» که در راند اول، هم بازی و هم «زنده بودنش» را به حریف واگذار کرده است؛ این بار از همان تاکتیکی استفاده می‌کند که زن در دور قبلی از آن بهره برده بود: تحریک افکار عمومی با استفاده از رسانه‌های زرد... انگشتش را از روی ماشه بر‌می‌دارد تا تصویر این «زوج خوشبخت» دوباره بر پیشانی رسانه‌ها بدرخشد

گوشه‌هایی ببینید از بازی بن افلک و روزاموند پایک در اقتباس سینمایی دیوید فینچر از رمان «دختر گمشده» [gone girl] اثر گیلیان فلین [Gillian Flynn]:


دختر گمشده | گیلیان فلین | دیوید فینچر 2014م.
هشدار: این فیلم داری صحنه‌های محدود جنسی است.
...

بازی پیچیده‌ی دو «بازنده»، مرد و زنی که با زندگی‌شان قمار می‌کنند تا در نگاه مردم همچنان «برنده» و «محبوب» باقی بمانند. رقابت یک زن و شوهر برای اول بودن در خانه! رقابتی که در آن نه زن طاقت دوم شدن را دارد؛ نه مرد توان اول ماندن. «نیک» که در راند اول، هم بازی و هم «زنده بودنش» را به حریف واگذار کرده است؛ این بار از همان تاکتیکی استفاده می‌کند که زن در دور قبلی از آن بهره برده بود: تحریک افکار عمومی با استفاده از رسانه‌های زرد. و «امی شگفت انگیز» راضی از بازگشت به بالای جدول دونفره‌ی بازی‌ها! انگشتش را از روی ماشه بر‌می‌دارد تا تصویر این «زوج خوشبخت» دوباره بر پیشانی رسانه‌ها بدرخشد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...