قدیم‌ترها وقتی خانه‌ی کسی را دزد می‌زد، صاحبخانه معمولا می‌گفت: دزد «احتمالا» آشنا بوده! حالا اما درباره‌ی بحران جهانی اقتصاد و «جیب خالی ما» با قطعیت بیشتری می‌شود گفت: دزد «یقینا» آشناست!
بانک‌های ما کپی دست چندم و ناقصی از بانک‌های دنیای سرمایه‌داری ست؛ با این تفاوت عمده که در این تقلید ناشیانه، ما هنوز نمی‌دانیم که یک بانک، مرکزِ سرمایه‌گذاری ست یا شرکت خدماتِ اعتباری یا صندوقی برای وام‌های بهره‌ایِ خرد و کلان؟! بانک‌های ما ملغمه‌ای ست از همه‌ی اینها و هیچ کدام‌شان!
گرچه در هدفِ اصلی که کسب سود بیشتر در زمان کمتر برای صاحبان بانک است؛ به شدت با مشابه‌های آمریکاییِ خود در حال رقابتند. و چه رقابت کثیفی.

مستند «توطئه داخلی» [Inside Job 2010] در عرض صد دقیقه‌ به شما نشان می‌دهد که چند موسسه‌ی مالی، با همراهی دانشگاه و دولت! چگونه منابع مالی میلیون‌ها نفر را غارت و اقتصاد جهان را زمینگیر کردند:


توطئه داخلی | Inside Job | چارلز فرگوسن 2010 م.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...