دو پسر تصمیم دارند در محله کوچک‌شان که تنها چهارده خانه در آن وجود دارد، به تحقیق درباره ادعای کیث که می‌گوید مادرش یک جاسوس آلمانی است، بپردازند... جنگ جهانی دوم در جریان است... روی سینه‌ریز نقش معروف سه حرف روی زمینه‌ای آبی و براق بود... با اغواگری راه خود را به خلوتگاه استفن و کیث که مملو از بویی شیرین است، باز می‌کند... همه‌ی نازی‌ها در طرف دیگر جبهه نیستند


ترجمه فرشاد شالچیان | اعتماد


در این رمان [جاسوس‌ها Spies] یک مرد انگلیسی به تابستانی از دوران کودکی‌اش بازمی‌گردد. نویسنده نابغه انگلیسی، مایکل فرین [michael frayn] توانسته از پس کاری برآید که تلاش‌های برنارد شاو و هنری جیمز در انجام آن ثمری نداشت: نوشتن رمان‌ها و نمایشنامه‌هایی که به یک اندازه موفق باشند. نمایشنامه‌ او «کپنهاگ» درباره ملاقات دردسرساز فیزیکدانی به نام ورنر هایزنبرگ با استادش، دانشمند دانمارکی، نیلز بور است که در سال ۱۹۴۱ اتفاق می‌افتد. این نمایشنامه برنده سه جایزه تونی شد و بیش از نه ماه در سالن‌های تئاتر برادوی به روی صحنه رفت. رمان دیگری از این نویسنده با نام «سراسیمه» که درباره احتمال کشف یک نقاشی گمشده از بروگل است، در سال ۱۹۹۹ منتشر شد و به مرحله نهایی جایزه بوکر و منتخب ویراستاران شورای کتاب تایمز راه یافت.

جاسوس‌ها Spies]  مایکل فرین [michael frayn]

فرین کار خود را بی‌سروصدا و با نوشتن ستون‌های طنزآمیز درباره موضوعات روز در گاردین آغاز کرد و با گذشت زمان با حفظ نوعی خردمندی سرخوشانه در مقالاتش، حوزه فعالیت و جدیت نوشته‌هایش را گسترش داد.

رمان جدید فرین با عنوان «جاسوس‌ها» ماجرای وداعی تلخ را لا‌به‌لای یک داستان معمایی شرح می‌دهد. دو پسر- یکی قهرمان اصلی ژنده پوش داستان استفن ویتلی و دیگری دوست تمام عیار و سلطه‌جوی او کیث هی‌وارد- تصمیم می‌گیرند در محله کوچک‌شان که تنها چهارده خانه در آن وجود دارد، به تحقیق درباره ادعای ناگهانی کیث که می‌گوید مادرش یک جاسوس آلمانی است، بپردازند. پسرها در یک خیابان تازه ساخته شده به نام بن‌بست زندگی می‌کنند که بین خیابانی پر از مغازه و مسیر راه‌آهن قرار دارد و در سوی دیگر ریل‌ها، ویرانه‌های یک روستا باقی مانده است. جنگ جهانی دوم در جریان است و با اینکه سال وقوع داستان و سن پسرها مشخصا ذکر نمی‌شود، در ادامه داستان اشاراتی وجود دارد که در سال ۱۹۳۵ استفن دوساله بوده است و این یعنی او، مثل خود فرین، در سال ۱۹۳۳ به دنیا آمده است.

با این حساب استفن در ۱۹۴۳ ده ساله و در ۱۹۴۴ یازده ساله است. جنگ به اوج خود رسیده- یک خانه در خیابان بن‌بست مورد اصابت بمب قرار گرفته است، اما در طول تابستانی که داستان رخ می‌دهد، به بمباران دیگری اشاره نمی‌شود- و استفن در کشاکش ماجراجویی‌های مختلف در حال رسیدن به سن بلوغ است. خانه‌های محله یک به یک و با دقت توصیف می‌شوند، اما استفن و راوی داستان تنها به سه خانه وارد می‌شوند. یکی از آنها خانه خود استفن است که او به طرز شگفت‌آوری نسبت به آن بی‌تفاوت است. خانواده‌ او متشکل است از مادر، برادری که چهار سال از استفن بزرگ‌تر است و پدری مهربان و خیلی پر‌مو. پدر خانواده به مدت یک سال برای ماموریتی مخفیانه در شمال به سر می‌برده است و لا‌به‌لای حرف‌هایش اصطلاحات خارجی فراوانی به کار می‌برد. خانه دیگر متعلق به خانواده هی‌وارد است که از کیث، مادر و پدرش تشکیل شده است.

حضور تهدیدآمیز پدر کیث که به شکلی آهنگین سوت می‌زند، خود را با رسیدگی به گوشه و کنار خانه سرگرم می‌کند و یک سرنیزه تیز دارد که گویا با آن پنج آلمانی را در جنگ جهانی اول ناکار کرده است، در خانه دایمی است و سه خانه دورتر از خانه هی‌واردها، خاله دی زندگی می‌کند: او خواهر کوچک‌تر خانم هی‌وارد است، کودکی نوپا به نام میلی دارد و شوهرش، شوهرخاله پیتر که قهرمان جنگی محله بن‌بست به شمار می‌رود، در نیروی هوایی بریتانیا خلبان بمب‌افکن است. آن‌گونه که راوی داستان شرح می‌دهد: «غیبت شوهرخاله پیتر نوعی حضور بود. حضور او در سینه‌ریزی که همیشه به یقه لباس خاله دی سنجاق بود، نمود داشت. روی سینه‌ریز نقش معروف سه حرف روی زمینه‌ای آبی و براق بود. همان دو بال معروف هم اطراف سه حرف باز شده بودند و بالای آنها هم نقش تاج معروف بود.»

روشنگری‌های تدریجی رمان، به آرامی این جغرافیای انسانی را روشن‌تر می‌کند و همه‌چیز با احساسات شدید و ادراک معصومانه یک کودک توصیف می‌شود. استفن که اکنون مردی مسن است و در آلمان زندگی می‌کند، بعد از نیم قرن غیبت، با استشمام بوی گیاهی در هوا مشتاق می‌شود که به محله قدیمی سری بزند. «رایحه‌ای تند و زننده.» این بو که او نمی‌تواند نامی بر آن بگذارد «حسی است که مرا از خود بی‌خود می‌کند، همیشه و حالا... احساس می‌کنم چیزی، در جایی، حل نشده باقی مانده است. رازی در فضای پیرامون من، در انتظار کشف شدن.» فرین از خوانندگان خود نوعی زیرکی خاص ذهنی را انتظار دارد؛ چیز رازآلود ذره به ذره پدیدار و در پایان بدون جمع‌بندی منظمی رها می‌شود.

برای مثال، مخاطب بزرگسال باید خود دریابد علامت‌های اسرارآمیزی که این دو کارآگاه کوچک در دفتر خاطرات روزانه مادر کیث پیدا می‌کنند، درواقع علامت‌های مخصوص بزرگسالان برای ثبت ایامی خاص در ماه است. همچنین این علامت‌ها و استراحت‌های متعدد، میل مادر کیث به بارداری و آوردن خواهر یا برادری برای کیث را نشان می‌دهد. پسرها متوجه این موضوع نمی‌شوند و یک بارداری ناموفق را به روزهای دیده‌نشدن ماه در آسمان ربط می‌دهند، که از قضا با یکی از ایکس‌های مرموز خانم هی‌وارد تطابق پیدا می‌کند.

رازهای دیگری از قبیل رفت و آمدهای خانم هی‌وارد که گاهی برای مدتی ناپدید می‌شود، منطقه روستایی در سوی دیگر تونل منحوس راه‌آهن، جایی که دایما صدای پارس سگ‌ها به گوش می‌رسد و پر از طویله‌های مخروبه است و شایعات بدی درباره‌اش شنیده می‌شود، مسائلی هستند که تنها برای لحظه‌ای شفاف‌سازی می‌شوند، پیش از آنکه دوباره درگیر دیگر ابهامات دوران کودکی و حس نوستالژی شویم.

توطئه نهایی داستان، روابط، دو مامور را به سراغ استفن می‌فرستد: باربارا بریل که یک سال از او بزرگ‌تر است. دختری فضول و همه‌چیز دان و خود خانم هی‌وارد با قدی بلند، چشمان قهوه‌ای و صدایی نرم که با پیش رفتن موضوع محرمانه داستان نیاز دارد در امور شخصی خود از کودک کمک بگیرد و با اغواگری راه خود را به خلوتگاه استفن و کیث که مملو از بویی شیرین است، باز می‌کند. حتی یک خواننده کندذهن هم می‌تواند زودتر از استفن هدف خانم هی‌وارد را از مخمصه‌ای که به وجود می‌آورد، درک کند. استفن هم مانند قهرمان بالغ رمان «سراسیمه» ظرفیت حیرت‌آوری برای باقی ماندن در گمراهی از خود نشان می‌دهد. با این حال استفن معمای دستمال‌گردن خانم هی‌وارد را حل می‌کند و درمی‌یابد کیث نیز مانند پدرش یک سادیست زورگو است. همه نازی‌ها در طرف دیگر جبهه نیستند.

همانند داستان «سراسیمه» در بخش‌های انتهایی کتاب اتفاقات نسبتا زیادی رخ می‌دهد و مسائل بسیاری که با هنرمندی به تاخیر افتاده بود، روشن می‌شود. جنبه نمایشنامه‌نویسی فرین او را وامی‌دارد مسائل بیهوده زیادی را که به راحتی از آنها عبور کرده، به سرعت بیرون بکشد. ریش ژولیده یک شخصیت همچنان هویت لو رفته او را پنهان نگه می‌دارد، یک گروه ضربت هولناک از سوی دیگر مسیر راه آهن سر می‌رسد و یک پسربچه نه یک بار، بلکه به دفعات در شب‌های مخاطره‌آمیز به گشت‌وگذار بیرون از خانه می‌پردازد و بعد پرده به راحتی فرو‌می‌افتد: استفن دیگر با کیث همبازی نمی‌شود، دیگر به مخفیگاه‌شان در میان بوته‌های خانه بمباران شده برنمی‌گردد، هرگز تلاش نمی‌کند شال ابریشمی هوانوردی را که به او سپرده شده تحویل دهد و به همراه آن پیام یک عشق همیشگی را برساند. حتی در بازگشت به محله دوران کودکی با هیچ شخصیتی که از آن روزهای دور باقی مانده باشد، مواجه نمی‌شود که این مساله باعث نومیدی من به عنوان مخاطب اثر شد. به شخصه تجربه کرده‌ام که در چنین بازگشت‌هایی معمولا این مواجهات رخ می‌دهد و این موضوع به خصوص در ادبیات اجتناب‌ناپذیر است: اودیسه هنگام بازگشت توسط یک سگ پیر به نام آرگوس شناسایی می‌شود که در شروع سفر او تنها یک توله کوچک بوده است؛ ناخدا رایدر درمی‌یابد که ننی هاوکینز هنوز هم در همان اتاق طبقه بالای مهمانخانه برایدزهد زندگی می‌کند؛ میکی ساباث در «تئاتر ساباث» اثر فیلیپ راث با پسرخاله فیش مواجه می‌شود که هنوز زنده است، اگرچه «دیگر تنها شبحی از آن مرد باقی مانده است.»

در «جاسوس‌ها» به نظر می‌رسد که یک تجدید دیدار پیش رو باشد. خانه قدیمی کیث که هنوز هم نامش چولرتون است، توسط شخصی نگهداری شده است: «لبه آجرهای سرخ خانه هنوز تیز است و خراطی چارچوب‌ پنجره‌ها و چوب‌کاری قرنیز سقف و درِ پارکینگ هنوز مانند آن وقت‌هایی که آقای هِی‌وارد شخصا آنها را رنگ سفید می‌زد، بی‌نقص و سالم مانده‌اند. آقای هِی‌وارد تمام دیوارهای خانه را مثل تابلوهای نقاشی سفید می‌کرد. سوت می‌زد و سوت می‌زد، از صبح تا شب.» با این حال صاحبخانه که شاید همان کیثی باشد که سنت پدرش را حفظ کرده است، ناشناس باقی می‌ماند. استفن زنگ در این خانه را نمی‌زند و کمی بعد در حین قدم زدن در خیابان وقتی زنی پیر با موهای سفید را می‌بیند که در برابر علف‌های هرزی که روزی باغچه جلویی خانه بریل‌ها بود، زانو زده است، فکر شناختن زن را پس می‌زند: «زن نگاهی به من می‌اندازد و ناگهان به وحشتناک‌ترین شکل ممکن جا می‌خورم. در میان امید و یأس درمی‌یابم که او بارباراست. آن زن لحظاتی با بی‌تفاوتی به من نگاه می‌کند و بعد دوباره مشغول کندن علف‌های هرز می‌شود. البته که باربارا نیست. فکر نمی‌کنم باربارا باشد.»

استفن به دنبال بازمانده دیگری از آن دوران نیست تا وقایع آن زمان را روشن کند. او آن مسائل را درون خود حل می‌کند و تنها از قرار گرفتن در آن جغرافیا که در بعضی قسمت‌ها تغییر کرده و در جاهای دیگر دست نخورده باقی مانده است، کمک می‌گیرد. از این نظر «جاسوس‌ها» با اثر جدید یان مک ایوان «مجازات» که از بعضی جهات دید مشابهی به گذشته دارد و همچنین «تهاجم» اثر هری مالیش- ۱۹۸۲- که حتی شباهت بیشتری به این رمان دارد، متفاوت است. در «تهاجم» شفاف‌سازی‌های متعاقب که در طول سال‌ها رخ می‌دهد، معنای یک شب خشونت‌آمیز در دوران جنگ را برای چهار خانه آلمانی مجاور هم تغییر می‌دهد. استفن آن‌طور که خود می‌گوید، به یک جست‌وجوگر حقیقت تبدیل شده است؛ ازدواج انگلیسی او «هرگز یک ازدواج حقیقی نبوده است» و شغلش در اداره مهندسی دانشکده‌ پلی‌تکنیک «هرگز یک شغل حقیقی نبوده است.» او حقیقت را در سرزمینی دیگر می‌یابد و چیزی که در زبان آلمانی «میل به سفر نام دارد که در مورد من احساس غربت هم هست» باعث شده او با نزدیک شدن به پایان عمرش به بن‌بست برگردد و حس دنج آن «بوی شیرین شرم‌آور آشنا» را بار دیگر لمس کند.

از درایت و نبوغ طرح رازآلود داستان که بگذریم، رمان فرین در تفسیر قدرت برداشت‌های اولیه بی‌نظیر است. قدرتی که پدیده‌های ساده‌ای را، همچون بوهای خاص و زننده، جزییات یک لباس با نشانه‌هایی از جایگاه و اصل و نسب صاحبش، صداهای خاصی که در دیگر خانه‌ها به زندگی خیانت می‌کنند و ظرافت‌های فراموش شده‌ای مانند «پارچی که یک پوشش توری با چهار مهره آبی رنگ» دارد و خانم هی‌وارد با آن برای فرزند و دوست فرزندش در حیاط خانه تمیز و با دقت مبلمان‌شده‌اش شربت آبلیمو می‌آورد، ابدی و پرستیدنی می‌کند. کودکان توسط سرنخ‌ها و نشانه‌های زیرکانه‌ای از دنیای کدر و غیرقابل نفوذ آدم بزرگ‌ها احاطه شده‌اند، اگرچه همه آنها جاسوس، با مهارت و رازپوش هستند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آثاری از این دست فقط ما را عالم‌تر یا محقق‌تر نمی‌کنند، بلکه حال ما را خوش‌تر و خوب‌تر می‌کنند... می‌گوید مفاهیم اخلاقی 8 تاست... ما نخست قهرمانان اخلاقی و قدیسان اخلاقی و فرزانگان اخلاقی (به صورت خلاصه اسوه‌های اخلاقی) را تشخیص می‌دهیم، سپس می‌گوییم هر چه در اینها هست، از نظر اخلاقی خوب یا درست یا فضیلت است... اما ما نمی‌توانیم به احساسات و عواطف صرف تکیه کنیم... ممکن است کسی از یک جنبه الگو باشد و از جنبه‌های دیگر خیر... پس ما معیاری مستقل از وجود الگوها یا اسوه‌ها داریم! ...
شناخت ما از خودمان را معطوف به نوشته‌های غیرایرانی کردند... سرنوشت تاسیس پارلمان در ایران با مشاهدات سفرنامه‌نویسان گره خورده... مفهوم و کارکرد پارلمان در اواخر دوره ناصری... مردم بیشتر پیرو و تابع بودند، یعنی متابعت و اطاعت از دالِّ سیاسی مرکز قدرت، امری پذیرفته شده تلقی می‌شده ... مشورت برای نخبگان ایرانی اغلب جنبه تاسیسی نداشته و تنها برای تایید، ‌همفکری و یاری‌دهندگی به شاه مورد استفاده قرار می‌گرفته... گفت‌وگو و تعاملی بین روشنفکران ملی‌گرا و روحانیون مشروطه‌خواه ...
با خنده به دنیا آمده است... به او لقب سفیر شادی، خنده و گشاده‌رویی می‌دهند... از لرزش بال حشره‌ای تا آه زنی در حسرت عشق را می‌تواند بشناسد و تحلیل کند... شخصیتی که او به‌عنوان معجزه‌گر در روابط انسانی معرفی می‌کند و قدرت‌اش را در برقراری و درک ارتباط با آدم‌ها و سایر موجودات به‌تفصیل نشان می‌دهد، در زندگی شخصی خود عاجز از رسیدن به تفاهم است ...
سرچشمه‌های ایران‌دوستی متعدد هستند... رفتار دوربین شعیبی در مکان مقدسی مثل حرم، رفتاری سکولاریستی است... جامعه ما اما جامعه بیماری است و این بیماری عمدتا محصول نگاه سیاسی است. به این معنا که اگر گرایش‌های دینی داری حتما دولتی و حکومتی هستی و اگر می‌خواهی روشنفکر باشی باید از دین فاصله بگیری... در تاریخ معاصر همین روس‌ها که الان همه تکریم‌شان می‌کنند و نباید از گل نازک‌تر به آنها گفت، گنبد امام رضا (ع) را به توپ بستند اما حرم امن ماند ...
با بهره‌گیری از تکنیک کات‌آپ و ‌تکه‌تکه کردن روایت، متن‌هایی به‌ظاهر بریده‌ و ‌بی‌ربط را نوشته ‌است، تکه­‌هایی که در نهایت همچون پازلی نامرئی خواننده را در برابر قدرت خود مبهوت می‌کند... با ژستی خیرخواهانه و گفتاری مبتنی بر علم از هیچ جنایتی دریغ نمی‌کند... مواد مخدر به نوعی تسلط و کنترل سیستم بدن ‌ِفرد معتاد را در دست می‌گیرد؛ درست مانند نظام کنترلی که شهروندان بدون آن احساس می‌کنند ناخوش‌اند، شهروندانی محتاج سرکوب امیال­شان... تبعید‌گاهی‌ پهناور است که در یک کلمه خلاصه می‌شود: مصونیت ...