"مردگان باغ سبز" عنوان جدیدترین رمان محمدرضا بایرامی است که در حال حاضر مراحل فنی و آماده‌سازی چاپ را پشت سر می‌گذارد و به زودی توسط انتشارات سوره مهر منتشر می‌شود.

به گزارش مهر، "مردگان باغ سبز" یک رمان تاریخی درباره برخورد سه نسل از نوه تا پدربزرگ است که ماجرای آن به 63 سال پیش و بعد از جنگ جهانی اول و اتفاقاتی که در آذربایجان ایران رخ داده، برمی‌گردد.

شخصیتهای اصلی این رمان با فرقه دموکرات مرتبط هستند که پس از شکست فرقه دموکرات و متلاشی شدن این تشکیلات در ایران اتفاقاتی برای آنها پیش می‌آید.

به گفته بایرامی این کتاب یک مستند صرف تاریخی نیست و علاوه براینکه سعی شده کتاب براساس یک واقعیت تاریخی روی داده در ایران نوشته شود به این نکته هم توجه شده که رمان شکل ادبی خودش را داشته باشد.

از بایرامی پیش از این کتابهایی چون مجموعه قصه های سبلان، سایه ملخ، دشت شقایق‌ها و عقاب‌های تپه 60 توسط سوره مهر منتشر شده است.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...