کتاب "مادام دولاشانتری" با عنوان فرعی "روی دیگر تاریخ معاصر" نوشته انوره دو بالزاک با ترجمه هژبر سنجرخانی از سوی موسسه انتشارات نگاه منتشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، این کتاب شامل رمان "مادام دو لاشانتری" و ادامه آن با نام "محرم" است که آن را در سال 1848 به پایان رساند و آخرین اثر او محسوب می‌شود.

بالزاک در این آثار سعی می‌کند ضمن بیان رویدادها و حوادث با بیان یک داستان موازی درباره اخلاق، اندیشه‌ها و احساسات توده مردم، تاریخ رسمی را با تاریخ خصوصی مردم تکمیل کند.

در این کتاب می‌خوانیم: در اندیشه‌ بود، سعی کرد از پنجره به سالن نظر بیفکند، اما وضعیت طوری بود که موفق به دیدن آنجا نشد. یک طبقه پایین آمد و بعد به سرعت به اطاقش برگشت؛ زیرا از مقررات سفت و سخت ساکنان خانه اندیشناک بود. عمل جاسوسی فورا او را از راه به‌در کرد. از نظر او این پنج نفر اعتبار خود را از دست داده، پاک بی‌آبرو شده بودند.

در رمان "مادام دو لاشنانتری" نویسنده، رفتار لذت‌جویانه گروهی بلهوس و تظاهرات پرهیزکارانه گروهی دیگر را با هم مقایسه می‌کند و درپی شباهتها و نکوهش رفتارهای ضداخلاقی‌شان بر می‌آید.

کتاب "مادام دولاشانتری" با شمارگان 1000 نسخه در  280 صفحه منتشر شده است.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...