با پیراهن «مارک» و کفش پاشنه‌دار آمده است «پیک نیک». نه درک درستی از طبیعت‌گردی دارد، نه فهمی از کارکرد دورهمی دوستانه. «جولیا» برخلاف جودی در «گلخانه» و زیر انبوهی از چراغ‌های «مجازی» و در «شرایط خاص» بزرگ شده است... جودی اما همچون گلی که در کنار صخره روییده، «هر لحظه» آماده‌ی مواجهه با انواع گوناگون «حیات» است، چه آفتاب مطلوب و گرم باشد، چه طوفان و باد و باران

با پیراهن «مارک» و کفش پاشنه‌دار آمده است «پیک نیک». نه درک درستی از طبیعت‌گردی دارد، نه فهمی از کارکرد دورهمی دوستانه. «جولیا» برخلاف جودی در «گلخانه» و زیر انبوهی از چراغ‌های «مجازی» و در «شرایط خاص» بزرگ شده است. تنها دختر خاندان پندلتون، برای «احساس حیات» وابسته به بی‌شمار علت است! محتاج توجه و لبریز از توقع. برای همین هم «چاره»‌ای ندارد جز تحمل «گل و شل» طبیعت!
جودی اما همچون گلی که در کنار صخره روییده، «هر لحظه» آماده‌ی مواجهه با انواع گوناگون «حیات» است، چه آفتاب مطلوب و گرم باشد، چه طوفان و باد و باران. جودی یاد گرفته است که در «لحظه» زندگی کند.
...
گوشه‌هایی ببینید از سریال جذاب و پرشخصیت بابا لنگ‌دراز اثر کارگردان ژاپنی، کازویوشی یوکوتا [Kazuyoshi Yokota] که بر اساس رمان «بابا لنگ دراز» نوشته‌ی جین وبستر ساخته شده است:


بابا لنگ دراز | جین وبستر | کازویوشی یوکوتا 1990 م.
صداپیشگان: زهره شکوفنده، مهین کسمایی، رزیتا یاراحمدی، مهوش افشاری و کیکاووس یاکیده

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...