زبان، تنها وطنِ نویسنده تبعیدی | شرق


کلاوس موُدیک [Klaus Modick] (۱۹۵۱) یکی از سرشناس‌ترین نویسندگان معاصر آلمان است که در رشته ادبیات آلمان، تاریخ و تعلیم و تربیت تحصیل کرده و سال ۱۹۸۰ در رشته ادبیات آلمان دکترا گرفته است. موُدیک از سال ۱۹۸۴ به عنوان نویسنده و مترجم و استاد دانشگاه در آلمان و آمریكا فعالیت می‌کند و عضو انجمن قلم آلمان است. مودیک تاکنون جوایز ادبی بسیاری چون جایزه ادبی «بتینا فن آرنیم» و «نیکلاس بورن» را دریافت کرده است. رمان «سان‌سِت» [Sunset] نوشته كلاوس موُدیک سال ۲۰۱۱ نامزد دریافت جایزه ادبی آلمان شد. این رمان نخستین اثر کلاوس موُدیک است که به فارسی ترجمه شده است.

کلاوس مودیک [Klaus Modick] سان‌ست» [Sunset]

«سان ست» رمانی است تخیلی بر مبنای زندگی و دوستی برتولت برشت و لیون فویشت وانگر، دو نویسنده آلمانی با شهرتی جهانی. کلاوس موُدیک در این رمان بدیع و شگفت‌انگیز زندگی نویسندگان و هنرمندانی را که در دوران فاشیسم از آلمان فرار کرده و به آمریكا پناه برده بودند، به تصویر می‌کشد. رمان «سان‌سِت» به‌ گفته هوبرت وینکلز، یکی از سرشناس‌ترین منتقدان ادبی آلمان، رمانی‌ است زیبا که ما را با زندگی حیرت‌انگیز نویسندگان آلمانی در تبعید و زندگی شخصی و سیاسی تراژیک آن‌ها آشنا می‌کند. ساختار و زبان رمان «سان‌سِت» خواننده را به سال‌های پیش و پس از جنگ جهانی دوم می‌برد و اِلکِه هایدن‌رایش، یکی از معروف‌ترین نویسندگان آلمان، رمانی است که خواندنش را به همه مردم دنیا توصیه می‌کند.

کلاوس موُدیک که تز دکترایش را درباره لیون فویشت وانگر نوشته و مدت‌ها درباره برشت تحقیق کرده است، به خوبی با جزئیات بیوگرافی برشت و فویشت وانگر آشناست. موُدیک زندگی پُرفرازونشیب نویسندگانی را در این رمان ترسیم می‌کند که در انتظار تبعید نشسته بودند و سرنوشت‌شان از زمان فرار از آلمان به هم گره خورده بود. روشنفکرانی که روابط‌شان گاهی به یک دوستی عمیق می‌انجامید، مانند دوستی برشت و فویشت وانگر و گاهی به دشمنی، مانند رابطه برشت و توماس مان.

مودیک صحنه آشنایی برشت و فویشت وانگر را دوباره زنده می‌کند. دوستی آنها که پیش از به‌قدرت‌رسیدن هیتلر ۱۹۳۳ آغاز ‌شده بود پس از فرار از آلمان نیز ادامه ‌یافت. برشت و فویشت وانگر در کالیفرنیا زندگی می‌کردند و با نویسندگان سرشناس دیگری چون توماس مان، هاینریش مان، فرانتس ورفل و آلفرد دوبلین نیز ارتباط داشتند. این نویسندگان با هنرمندانی چون چارلی چاپلین، چارلز لَفتن، فریتس لانگ و سایر بزرگان هالیوود هم در ارتباط بودند.

رمان «سان‌سِت» با دریافت یک تلگراف از برلین شرقی آغاز می‌شود. صبح روز ۱۷ اوت ۱۹۵۶ تلگرافی به دست لیون فویشت وانگر می‌رسد و خبر فوت بهترین دوست و همکارش برتولت برشت را به او می‌دهد. خبر درگذشت ناگهانی دوست صمیمی‌ و همکارش، فویشت وانگر را چنان دگرگون می‌سازد که گفت‌وگویی بی‌صدا را با برشت آغاز می‌کند. در این گفت‌وگو خاطرات و رویدادهای گذشته را به خاطر می‌آورد؛ آشنایی‌اش با برشت در سال‌های ۱۹۲۰، مراحل مختلف دوستی و همکاری‌شان‌ در مونیخ و در تبعید، عواملی که زمینه‌ساز خلق شاهکارهای ادبی‌‌شان شده بودند، خاطرات فرار از آلمان و اقامت در کشورهایی که هرگز به آنها احساس تعلق نکردند. فویشت وانگر به یاد آخرین دیدارش با برشت می‌افتد و خداحافظی غم‌انگیزشان و عکسی که منشی و معشوقه برشت از آنها گرفته بود. تصویری که بعدها در بسیاری از نشریات بین‌المللی چاپ شد. به یاد می‌آورد که برشت هنگام خداحافظی به او گفته بود: «شما هم به زودی میاین، مگه نه؟» واپسین ساعات روز، وقتی آفتاب در اقیانوس آرام غروب می‌کند، پایانی است بر مرور فویشت وانگر بر زندگی خودش و برشت، شکست‌ها، موفقیت‌ها، جاه‌طلبی‌ها، ضربه‌های روحی، عشق و فناپذیری.

لیون فویشت وانگر، یکی از موفق‌ترین نویسندگان آلمانی زمان خود بود. نویسنده‌ای با موفقیت جهانی که آثارش نه‌تنها در آمریكا پرفروش بودند، بلکه در بسیاری از کشورهای دیگر. رمان‌های او به بیست زبان ترجمه ‌شده بودند. اما برشت نتوانست در آمریكا آن‌گونه که می‌خواست موفقیت کسب کند و به شهرت برسد و هرگز به آمریكا احساس تعلق نکرد. برشت حتی از یادگیری زبان انگلیسی به طور روشمند امتناع کرد. همیشه و همه جا از سوسیالیسم و تغییر ساختار سیاسی جامعه آمریكا حرف می‌زد. اما حرف‌هایش برخلاف آلمان پیش از جنگ در آمریكا خریداری نداشت و این یکی از مهم‌ترین دلایل بازگشتش به اروپا بود. پس از ترک آمریكا در سال ۱۹۴۷ مدتی در زوریخ زندگی کرد. مِی ۱۹۴۹ زوریخ را برای همیشه به مقصد آلمان شرقی ترک کرد و از سپتامبر همان سال در برلین مشغول به کار تئاتر شد. ولی تا زمانی که در کالیفرنیا زندگی می‌کرد همکاری ادبی‌ خلاقانه‌اش با فویشت وانگر ادامه داشت. مودیک رابطه ویژه‌ای را که منجر به این خلاقیت‌های ادبی می‌‌شد، بر مبنای دیالوگ‌ها و بحث‌های برشت و فویشت وانگر به خوبی بازسازی کرده است.

فویشت وانگر و برشت از همان آغاز به نبوغ و استعداد یکدیگر پی بردند. شناختی که منجر به همکاری نزدیک و پرثمر آن‌ها شد. از همکاری مشترک آنها می‌توان در آثاری چون «زندگی ادوارد دوم انگلستان» و «رویاهای سیمون ماشار» نام برد. از دید فویشت وانگر، برشت نه‌تنها نابغه تئاتر بود بلکه شخصیتی شگفت‌انگیز داشت. نخستین بار که برشت را دید به نبوغ او پی برد و تصمیم گرفت از او حمایت کند. به برشت جوان که هنوز ناشناخته بود، کمک کرد تا اولین نمایشنامه‌هایش «طبل‌زدن در شب» و «بال» را با موفقیت به صحنه بیاورد.

دوستی‌ آنها سه دهه ادامه یافت. با اینکه فاصله سنی فویشت وانگر و برشت فقط ۱۳ سال بود، فویشت وانگر نسبت به برشت احساس پدری می‌کرد. از دید برشت، فویشت وانگر نویسنده‌ا‌ی بود خلاق و زبردست با دانش ادبی و زبانی شگفت‌آور و شخصیتی دوست‌داشتنی. وجه مشترک بارز برشت و فویشت وانگر مبارزه با فاشیسم بود. مودیک شخصیت و مختصات روحی این دو نویسنده تکرو را به خوبی نشان می‌دهد. آنها به هیچ گروهی تعلق نداشتند. به همین دلیل همیشه و همه جا بیگانه بودند، حتی در وطن‌شان آلمان. دوستی بی‌نظیر برشت و فویشت وانگر را می‌توان با دوستی معروف‌ترین نویسندگان کلاسیک آلمان، گوته و شیلر مقایسه کرد.

رمان «سان‌سِت» خواننده را با فضایی درگیر می‌کند که در آن بسیاری از روشنفکرانی که به آمریکا فرار کرده بودند، به زودی با این واقعیت تلخ روبه‌رو شدند که در آمریکا هم در امان نیستند. آنها هم مانند بسیاری از روشنفکران آمریکایی تحت نظر نیروهای امنیتی سیاست‌مدار تندرو جمهوری‌خواه جوزف مک‌کارتی بودند؛ سناتوری که در دوران جنگ سرد خطر کمونیسم را در آمریکا بیش از اندازه بزرگ جلوه ‌می‌داد و نویسندگان و هنرمندان بسیاری را به اتهام طرفداری از کمونیسم و توطئه علیه آمریکا به دادگاه‌های نمایشی و تفتیش عقاید احضار ‌می‌‌کرد. هنرمندانی همچون چارلی چاپلین، آرتور میلر و بسیاری دیگر نیز تحت تعقیب مک‌کارتی قرار گرفته بودند. مودیک با چنان مهارتی فضای ترس آن زمان را به تصویر می‌کشد که خواننده احساس می‌کند خودش تحت تعقیب مأموران مک‌‌کارتی قرار گرفته. سایه ترس بر سر نویسندگانی گسترده بود که از فاشیسم جان به‌در برده و به آمریکا پناه آورده بودند. آنها می‌دانستند حضورشان در این دادگاه‌ها می‌تواند منجر به اخراج آنها از آمریکا و رد تقاضای تابعیت‌شان بشود، آن‌هم در شرایطی که نه می‌توانستند به آلمان بازگردند و نه کشور دیگری آنها را می‌پذیرفت.

فویشت وانگر و برشت هم مانند بسیاری از روشنفکران به دلیل تمایل به سوسیالیسم زیر نظر مأموران مک‌کارتی بودند. سال ۱۹۴۷ برشت نیز به دادگاه تفتیش عقاید فعالیت‌های ضدآمریکایی احضار شد و با شجاعت و زیرکی از خودش دفاع کرد. موُدیک این صحنه‌ را طوری می‌نویسد که قلب خواننده برای برشت می‌تپد و او را تحسین می‌کند که پس از جلسه پرسش و پاسخ، منتظر پاسخ آنها نماند و روز بعد آمریکا را به مقصد اروپا ترک کرد. اما بازجویی از فویشت وانگر هنوز سال‌ها ادامه دارد؛ سال‌هایی سرشار از ترس و اضطراب. هر زنگ دری تداعی حضور یکی از مأموران مک‌کارتی و بازجویی مجدد است. مودیک در این مرحله برای نشان‌دادن ترس فویشت وانگر از این مأموران از یک استعاره استفاده می‌کند، از برخورد او با یک راسوی بدبو در حیاط خانه. آن جانور بدبو او را با چشمان کوچک سیاه و کنجکاوش نگاه می‌کند. فویشت وانگر نباید هیچ حرکت اشتباهی بکند. این حیوان بدبو نمادی‌ است از شرایط سیاسی موجود. فویشت وانگر نمی‌توانست آمریکا را ترک کند، چون پس از سال‌ها هنوز با تقاضای تابعیتش موافقت نشده بود. البته که می‌توانست از آمریکا خارج شود اما آیا می‌توانست دوباره برگردد؟ او هرگز به آلمان بازنگشت و تا زمان مرگش در سال ۱۹۵۸ در کالیفرنیا ماند. خانه ویلایی او در حومه لس‌آنجلس سال‌ها سرپناه کسانی بود که از آلمان فرار کرده بودند. به بسیاری از آنها کمک مالی می‌کرد. گاهی آن‌قدر بی‌سروصدا که حتی خودشان نمی‌دانستند چه کسی از آنها حمایت می‌کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...