پاریس؛ از مُد تا جنگ | آرمان ملی
 

«آخرین کلکسیون» [The Last Collection] رمان تحسین‌شده جین مکین [Jeanne Mackin] یک رمان تاریخی جذاب است که به رقابت دو‌آتشه میان طراحان مُد مشهور، السا اسکیا پارلی و کوکو شنل می‌پردازد. ماجرای داستان در پاریس سال‌های منتهی به جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد. «آخرین کلکسیون» شما را درست به قلب تپنده پاریس آن زمان و طراحی‌های بی‌نظیرش می‌برد. طراحی‌هایی که بانوان پاریسی را به خاطر پوشیدنشان در سراسر جهان معروف کرده بود. حتی اگر علاقمند یا طرفدار دوآتشه مد نباشید، باز هم توصیفات نویسنده از صحنه‌ها و پوشش‌های دهه ۱۹۳۰ پاریس به قدری زنده و دقیق است که خودتان را درست در آن زمان و مکان تصور می‌کنید.

آخرین کلکسیون» [The Last Collection] جین مکین [Jeanne Mackin]

با اینکه پاریس خود به تنهایی صحنه‌ای وسیع و جذاب ترسیم می‌کند، آنچه به واقع این داستان را پرکشش و خواندنی می‌کند رقابت میان اسکیا پارلی و شنل است. روایت این دو را مکین با مهارت به تصویر می‌کشد. اینکه رقابت افسانه‌ای میان این دو نفر تا چه اندازه شدید است و با رفتارشان نشان می‌دهند که عرصه پاریس برای درخشیدن هر دوی آنها کافی نیست. این دو‌ هرگز از موفقیت‌های یکدیگر خوشحال نمی‌شوند و برعکس به حدی از هم متنفرند که از هیچ تلاشی برای نابودکردن هم دریغ نمی‌کنند.

جزییات ظریفی که هر کدام از این طراحان، زیرپوستی علیه دیگری به کار می‌برند، داستان را برای خواننده سرگرم‌کننده و جذاب نموده است. گاهی برای این هدف به کارگاه‌های هم جاسوس می‌فرستند یا نسبت به کار یکدیگر تهمت و توهین‌های بسیار روا می‌دارند. اسکیا پارلی و کوکو شنل در هر حال از آزردن و درگیرکردن یکدیگر لذت می‌برند.

در کنار این رفتارهای انتقام‌جویانه پای لیلی ساتر هم به ماجرا باز می‌شود، او در رمان «آخرین کلکسیون» زن جوان آمریکایی است که در پاریس اقامت دارد و با هر دو طراح داستان رابطه دوستی برقرار می‌کند. در حقیقت داستان از زبان لیلی روایت می‌شود و تماشای این رقابت از نگاه او‌ بسیار جالب است؛ زیرا او در بازی آنها اساسا به یک مهره پیاده بدل می‌شود. هر کدام از طراحان می‌خواهد لباس دوخته‌شده در کارگاه خود را به تن لیلی بپوشاند، سپس او را روانه کارگاه رقیب کند، تنها برای آنکه نشان دهد او‌ لباس دوخته‌شده در کارگاه آن دیگری به تن نکرده است.

اسکیا پارلی و شنل هر دو زنانی قدرتمند و بااستعداد بودند و کسب‌وکار موفقی را اداره می‌کردند، اما شباهت‌های میان این دو نفر تنها به همین چند مورد ختم می‌شود. این دو زن از بیشتر جهات در دو قطب متفاوت قرار داشتند. از لحاظ سبک مُد انتخابی، اسکیا پارلی به رنگ‌های روشن و طراحی‌های سوررئال علاقه داشت، درحالی‌که طراحی‌ها و سبک مورد علاقه شنل کلاسیک و شیک بود. گرایشات سیاسی آنها نیز متفاوت بود. اسکیا پارلی طرفدار کمونیست‌ها بود، درحالی‌که شنل را با نازی‌ها در ارتباط دانسته‌اند.

جریان‌های سیاسی که در رمان «آخرین کلکسیون» به آن پرداخته می‌شود اطلاعات خوب و جذابی در اختیار خواننده قرار می‌دهد، مکین به خوبی امواج سیاسی اجتماعی آن دوره نظیر ظهور هیتلر و آغاز جنگ جهانی دوم را به داستان افزوده است و به خوبی شرح می‌دهد که پاریس، صنعت مد و به‌تبع آن شخصیت‌های اصلی داستان چگونه تحت‌تاثیر این مسایل قرار می‌گیرند. اغلب خوانندگان داستان عمیقا علاقمند به ماجراهای سیاسی هستند که وارد جریان داستان شده است.

«آخرین کلکسیون» رمانی پرکشش است که خواننده را به خوبی درگیر می‌کند و خواندن آن قویا به علاقمندان طراحی لباس و ماجراهای جنگ دوم جهانی توصیه می‌شود. خواندن این داستان همچنین برای طرفداران صنعت مد و توصیف و شرح طراحی لباس‌ها و اکسسوری‌ها و نحوه اداره خانه‌های مد پیش از جنگ جهانی دوم لذتبخش خواهد بود.

هنرل گینو نویسنده نیویورک‌تایمز و صاحب اثر پرفروش «دختر نگهبان فانوس دریایی»، «آخرین کلکسیون» را داستانی جذاب توصیف می‌کند که با نگاهی تازه از تقابل جاه‌طلبی و اشتیاق در بحبوحه حمله نازی‌ها به پاریس نوشته شده است. جین مکین هوشمندانه با نثری روان و پرکشش رقابت شدید و گاها خشونت‌بار میان کوکو شنل و السا اسکیاپارلی را در قالب رمانی جذاب به تصویر کشیده که به خوبی توجه طرفداران داستان‌های تاریخی را به خود جلب می‌کند.

فیونا دیویس، نویسنده کتاب پرفروش «شاهکار» هم درباره «آخرین کلکسیون» می‌نویسد: «رمان مکین بر مبارزه دو طراح مشهور و نمایی از جنگ دوم جهانی تمرکز یافته است که با دستمایه‌هایی از مثلث عشقی و دسیسه‌های سیاسی به نحوی موشکافانه به هنر، مُد و دلشکستگی‌های عاشقانه می‌پردازد.» این رمان روایتی عمیق از شور، خطر و دلربایی در پاریس است. توجه مکین به جزییات و نثر غنی او شنل و اسکیاپارلی را با همان شکوه و زرق و برق گذشته و رقابت‌های میانشان دوباره زنده می‌کند. وسواس این دو‌ طراح در جلوزدن از یکدیگر، پهلوزدن به شایعات و ماجرای خواندنی داستان در کنار کشمکش‌های روزهای آغازین وقوع جنگ جهانی دوم‌ و‌ تلاش‌های لیلی سارتر برای رهایی از غم و اندوه خود، همه و همه به روایت داستان بارِ احساسی غنی‌ای بخشیده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...