داستان فرار | اعتماد


داستان «بی‌نامی» [اثر غلامرضا احمدخانی] داستان مدرنی است که دارای رفت‌وبرگشت‌هایی به گذشته و حال بوده و کلافگی راوی نشان از حقیقتی دارد که در نهایت به فراموشی او منجر شده است.
اولین قدم راوی در ایجاد حال وهوای داستان قدم به دنیای ذهنی پرمخاطره و جنجالی وی است. این حال و هوا تا به انتها حاکم بر داستان است. راوی دایم می‌کوشد صحت مطلبی را ثابت کند. درستی رفتاری که برای خودش گنگ و فراموش‌شده است. او بارها و بارها یک صحنه را تعریف می‌کند اما هر بار متفاوت از دفعه قبل است، ولی یک نقطه مشترک دارد؛ آن هم این است که چهار نفر همراه او جلوی چشمانش خودکشی کرده‌اند و این زنده ماندن راوی جنجالی آفریده که او بستری آسایشگاه شده است. هدف او درواقع دور شدن از دنیای بیداری است و در جست‌وجوی خواب و ساختن تصویر است. البته گاهی خواب‌هایی وابسته به آنچه که ساخته را هم می‌بیند. این نشان می‌دهد که این فراموشی را دوست ندارد و تلاش می‌کند تا حافظه‌اش به‌درستی برگردد.

بی‌نامی غلامرضا احمدخانی]

«دلم می‌خواهد تنوعی در روزهایم به وجود بیاورم، روزهای یکنواختی که معمولا در خواب سپری می‌شوند. ص 8»
«چیزی به یاد نمی‌آورم. مثل اینکه حافظه‌ام ته کشیده است. به‌همین خاطر با تعجب می‌پرسم: «من»؟ ص14.»

در نظریات فروید به فراموشی انگیزشی اشاره می‌شود؛ «عدم توانایی در به یاد آوردن وضعیت تهدیدکننده شخص یا یک رویداد که بیش از حد خطرناک است.» در این شرایط فرد می‌خواهد حوادثی را که اضطراب به همراه دارند، کاهش دهد یا حتی نادیده بگیرد و باعث فراموشی می‌شود.
راوی، اسیر در آسایشگاه و در بند قرص‌های گوناگون است. پرداخت‌های ذهنی او گاهی به خواننده حس باورپذیری می‌دهد به طوری که منطق روان‌پریشانه راوی را می‌پذیرد تا به خواندن داستان ادامه دهد.
اینکه او به همراه چهار نفر دیگر عضو تیم شناسایی در زمان جنگ بوده و نباید اسیر دشمن می‌شده است.
«یکی از انتهای سالن می‌پرسد؛ «پس چرا برگشتی؟ مگه نگفتی نیروهای گشتی دشمن شما رو محاصره کرده بودن؟» «مانده‌ام چطور غیب شدن نیروهای گشتی دشمن را برای‌شان توجیه کنم. مدتی می‌گذرد. می‌گویم؛ «اون‌ها رفته بودن». ص 148.»
در حالی‌که اول تعریف می‌کند که: «نیروهای دشمن به اشتباه فکر می‌کنند که من هم‌رزمانم را کشته‌ام، به همین خاطر مثل اسرای جنگی با من رفتار نمی‌کنند.»
تناقض بین خواب‌ها و تصویرهای بیداری‌اش نشان از وحشت بیش از حد است. به گفته فروید: «از دلایل فراموشی، میزان تاثیر وقایع بر افراد است. وقتی شدیدا وحشت‌زده یا نگران می‌شویم نام کسی یا موقعیتی را فراموش می‌کنیم.»

ذهن راوی به سرعت حرکت می‌کند و تصویرهای مختلف با اجزایی متفاوت می‌سازد. روی تخت بیمارستان دراز کشیده و می‌خواهد گذشته را به یاد آورد. برای همین هم در خواب هم بیداری اتفاق را چند باره می‌سازد ولی چون وی یک هویت از دست داده است، خودش هم به‌درستی نمی‌داند چه گذشته است و کدام‌یک از تصویرهایی که داستانک می‌کند درست است، او نامش را هم فراموش کرده است. در بخش میانی وی با کسی ملاقات می‌کند که دکتر جدید آسایشگاه است. راوی با دیدن این دکتر خوشحال می‌شود و روش درمانی او را می‌پذیرد؛ بازی در تئاتری که خود وی اجرا کند. در این بخش خواننده احساس ترحم و دلسوزی دارد. راوی همچنان می‌کوشد که نجات پیدا کند و به یاد مادرش می‌افتد. ضمن اینکه به جز پرستارها و دکتر، او کسی از خانواده‌اش را ملاقات نکرده است.

می‌پرسم: «حالا باید تئاتر اجرا کنم؟» با هیجان می‌گوید: «بد نیست برای یه بار هم شده این روش رو امتحان کنی. در ضمن توی پرونده‌ات نوشتن که قبلا به نمایش علاقه داشته‌ای!»... به یاد مادرم می‌افتم. او تنها کسی بود که برای هر کاری تشویقم می‌کرد و مدام به‌خاطر این مساله با پدرم جروبحث می‌کرد.
تئاتردرمانی شیوه‌ای از گروه‌درمانی است. دکتر مورنو به اثر این درمان و تاثیرش به بازیگر و تماشاچی پی برده و این روش را توجیه علمی می‌کند زیرا بازیگر هیجان‌ها را با تکلم و حرکات روی صحنه می‌آورد و بعد از آن اثر کاهش‌دهنده هیجان و اضطراب را در خود احساس می‌کند.

راوی در دیالوگ‌های تئاتر گذشته دورتری را هم به خاطر می‌آورد و به‌نظر می‌رسد. اینکه باید بمیرد چون اگر تسلیم شود او را می‌کشند و دقیقا او مقاومت می‌کند که زنده بماند و برای همین است که قبل از شلیک از حال می‌رود. این زنده بودن او آنچنان دردناک است که او خود را گاهی قاتل معرفی می‌کند. اما در همان صحنه تئاتر با دختری که دوستش داشته گفت‌وگو می‌کند که تا قبل از آن اشاره‌ای هم به او نکرده بود. پایان این تئاتر را اگر کم شدن هیجان او فرض کنیم با همه آسیب‌های روانی که دیده است، فرار می‌کند. او نشانی منزل سکونتش را به یاد می‌آورد و با واقعیت مرگ مادرش روبه‌رو می‌شود و آسایشگاه را امن‌تر از خانه می‌پندارد.

«دیگر دلم از فضای مرده این خانه می‌گیرد، خانه‌ای که دیگر بوی مادرم را نمی‌دهد. فکر که می‌کنم وقت آن رسیده است به این ماجراجویی پایان بدهم. از پدرم می‌خواهم با آسایشگاه تماس بگیرد.»

بعد از این ماجرا وقایعی از مادر و کودکی در ذهنش نقش می‌بندد. اما ذهن پرمخاطره راوی به اسارت و داستان‌های وابسته مثل آزادی توسط صلیب سرخ آن هم برای اعتصاب غذا و بیمار شدن او به خواننده اطمینان می‌دهد که آسیب روانی او چنان جدی است که تفاوت و مرز بین خیال و واقعیت در هم کوبیده شده است. این آسیب‌ها به همراه فراموشی او و بی‌هویت شدنش است او را به فکر خودکشی می‌اندازد.
از دیدگاهی دیگر او هر چه تلاش و کوشش کرده نتوانسته به مطالبات خود دست یابد برای همین است که می‌خواهد بمیرد. او خود را یک فرد بی‌اراده می‌بیند در اجتماعی که از آن دور است. فروید نیز اعتقاد دارد؛ زمانی که فرد با اختلالات فردی و اجتماعی روبه‌رو می‌شود. تمایل به کشته شدن که از احساس گناه ناشی می‌شود و تمایل به مردن که ماحصل ناامیدی است. عوامل بیرونی و عوامل درونی تعیین‌کننده هستند به طوری که بسیاری در برابر مشکلات فردی و اجتماعی و نابسامانی‌ها تحمل ندارند.
راوی در «بی‌نامی» با وجود درمان‌های آسایشگاه، همچنان در ذهن جنجالی دارد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...