به پاس نخستین سالیاد استاد رضا بابایی

رضا بابایی

می‌توان سر در آخورِ خود کرد
فکر خوابِ خود و خورِ خود کرد

می‌توان فارغ از غم مردم
جای، خوش کرد گوشه‌ای در قم

با همین واژه‌های تکراری
منبر و دفتر و قلم، جاری

هم به شهرت رسید و هم ثروت
هم به سهمی ز سفره قدرت

می‌توان هم قضا دگرگون کرد
و سر از لاک خویش بیرون کرد

و در این شام سرد افسرده
و در این قلب‌های پژمرده

شرر و شورِ زندگی افروخت
و به هر شعله‌اش، دمادم سوخت

می‌توان چون «محمد مهتاب»
چشم و دل کَند از خور و از خواب

حلقه‌ی دار خویش با خود برد
چنگ در قلب تیرگی افشرد

می‌توان زاهدانه در قم ماند
عهد بست و کنار مردم ماند

قبله‌ی «عهد»، رو به شهرت نیست
سوی دروازه‌های قدرت نیست

هر که مهتاب این جهان گردد
عهد را شرح و ترجمان گردد

نغمه با سوز خلق، ساز کند
ندبه‌ی عاشقی فراز کند

خواجه مهتاب ما، از این سان زیست
شمع شد، سوخت، لیک انسان زیست

چیست خود شیوه‌ی مسلمانی
سوختن با چراغ انسانی

تا که مهتاب و شور شیدایی
یاد باد از رضای بابایی

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...