[داستان کوتاه]
ترجمه سهراب برازش

وقتی از من راجع به شغلم می‌‎پرسند، دست و پایم را گم می‌کنم، صورتم سرخ می‌شود و زبانم می‌گیرد؛ منی که در سایر موارد، اعتماد به نفسم معروف است. به آدمهایی که در برابر چنین سوالی می‌توانند بگویند: «بنا هستم» غبطه می‌خورم. به آرایشگرها، حسابدارها و نویسنده‌ها هم از این لحاظ غبطه می‌خورم که ماهیت شغلشان مشخص است، و نیاز به توضیح ندارد. اما من مجبورم در برابر چنین سؤالی بگویم: «شغل من خندیدن است.» و از آنجایی که در جواب سؤال دوم که می‌پرسند: «از این راه امرار معاش می‌کنید؟» مجبورم پاسخ مثبت بدهم، طبعاً توضیحات دیگر هم ضروری می‌شود.

من جداً از راه خندیدن امرار معاش می‌کنم و کار و بارم هم بدک نیست؛ چون ـ اگر بخواهم به زبان بازاری بگویم ـ خنده‌هایم خریدار دارد. در این حرفه بسیار ماهر و کار آزموده‌ام و کسی در ظرافتهای هنر خندیدن، به پای من نمی‌رسد. تا مدتها برای اینکه از توضیحات کسالت‌بار یا ناخوشایند طفره بروم، خودم را بازیگر معرفی می‌کردم، اما استعداد بازیگری و فن بیانم آنقدر نازل است که احساس می‌کردم حقیقت را نمی‌گویم. من عاشق حقیقتم و حقیقت این است که شغل من خندیدن است. نه دلقکم نه کمدین، مردم را شاد نمی‌کنم، بلکه نقش شادی را بازی می‌کنم: مثل یک امپراطور رومی یا یک نوجوان احساساتی می‌خندم، با خنده‌ی قرن هفدهم به همان اندازه آشنایم که با خنده‌ی قرن نوزدهم، و اصلاً اگر لازم باشد به سبک همه‌ی قرون می‌خندم، مثل همه‌ی قشرهای اجتماعی با سنین مختلف. خ‍ُب این حرفه را یاد گرفته‌ام، همانطور که کفاش تخت زدن به کفش را یاد می‌گیرد.

خنده‌ی یک آمریکایی، آفریقایی، سفیدپوست، سرخ‌پوست یا زرد پوست را به خوبی در وجودم دارم و به اندازه‌ی دستمزدم، هر جور که کارگردان بخواهد، می‌خندم. خیلی به درد می‌خورم. خنده‌ام را روی صفحه‌ی گرامافون و نوارکاست ضبط می‌کنند. کارگردان‌یهای برنامه‌های تلویزیونی با من رفتاری محترمانه دارند. مثل آدمهای مالیخولیایی، هیستریک یا متین و موقر می‌خندم، مثل مأمور تراموا یا فروشنده‌ی مواد غذایی؛ خندیدن در صبح، عصر و بعد از نیمه شب، و خنده‌ی سپیده‌دم، خلاصه هر جا و هر طور که فکرش را بکنی، من از عهده‌اش بر می‌آیم. بدون شک همه تایید خواهند کرد که چنین حرفه‌ای آسان نیست، به‌خصوص که به خنده‌ی مسری هم تسلط دارم و این در واقع تخصص من است.

بنابراین به مهره‌ای غیر قابل حذف تبدیل شده‌ام، حتی برای کمدین‌های درجه سه و چهار، که به حق نگران مزه‌هایی هستند که در برنامه‌هایشان می‌پراکنند، و من تقریباً هر شب، به عنوان یک مشوق حرفه‌ای و نکته‌سنج در نمایش‌هایشان حضور می‌یابم و در جاهای ضعیف برنامه، خنده‌های مسری سر می‌دهم. باید دقیقاً به موقع باشد؛ خنده‌های هیجان‌انگیز و پرشورم نباید دیرتر یا زودتر از وقت خودش سر داده شود. طبق برنامه شلیک خنده را رها می‌کنم و کل شنوندگان را با خود همراه می‌سازم؛ و بدین ترتیب، برنامه نجات می‌یابد. اما بعد خسته و کوفته یواشکی به رختکن می‌خزم، پالتویم را به تن می‌کنم و از اینکه بالاخره کارم در آن روز به پایان رسیده است، احساس سعادت می‌کنم.

در خانه اغلب چندین تلگرام، انتظار مرا می‌کشند: «نیاز فوری به خنده‌ی شما. پذیرش سه‌شنبه» و چند ساعت بعد در حالی که در دل از مهارتم ناراضی‌ام، در قطاری گرم چمپاتمه زده‌ام. روشن است که چرا بعد از اتمام کار، یا در ایام مرخصی میل چندانی به خندیدن ندارم. شیردوش از اینکه می‌تواند گاو را فراموش کند خوشحال است و بنا نیز از اینکه سیمان را از ذهن دور کند سعادتمند. درهای خانه‌ی نجار خرابند. قناد عاشق خیارشور است و قصاب عاشق شیرینی بادامی. نانوا هم سوسیس را به نان ترجیح می‎دهد. گاوبازها عاشق بازی با کبوتر، و بوکسورها وقتی خون دماغ شدنِ فرزندشان را می‌بینند، رنگ از صورتشان می‌پرد. همه اینها برای من قابل درک است، چون خودم هم هنگامی که کارم تمام می‌شود، هرگز خنده‌ای بر لب ندارم.

من آدمی بی‌نهایت جدی هستم. و مردم، شاید به حق، من را آدمی بدبین می‌انگارند. در اولین سالهای ازدواجمان همسرم اغلب می‌گفت: «یکبار هم که شده بخند!» اما در این مدت برایش مسلم شده که من قادر به بر آوردن آرزویش نیستم. هنگامی که عضلات کشیده صورتم و روحیه خسته‌ام را با جدیتی عمیق جبران می‌کنم، خوشبختم. آری، حتی از خنده‌های دیگران عصبی می‌شوم؛ چون این خنده‌ها مرا به یاد حرفه‌ام می‌اندازد. همسرم نیز خندیدن را از یاد برده و به این ترتیب زندگیمان آرام و بی‌ سر و صداست. گه‌گاه او را هنگام لبخند زدن غافلگیر می‌کنم و خودم هم می‌خندم. ما با هم آهسته حرف می‌زنیم. چون از سر و صدای برنامه‌های نمایشی بیزاریم. به نظر کسانی که خوب مرا نمی‌شناسند، آدم احمقی هستم. شاید هم همینطور باشد؛ چون مجبورم اغلب بی‌دلیل بخندم. در زندگی شخصی چهره سردی دارم، فقط گاهی به خود اجازه می‌دهم لبخند کمرنگی بزنم. خیلی وقتها به این فکر می‌کنم که آیا تاکنون واقعاً خندیده‌ام؟ نه. خواهر و برادرهایم که می‌گویند از بچگی آدم جدی‌ای بوده‌ام.
خلاصه، به شیوه‌های مختلفی می‌خندم، اما خنده‌ی خودم را نمی‌شناسم!

همۀ فکر و ذکرش این است که جوک‌های خوب تعریف کند تا تحویلش بگیرند و خودی نشان دهد ولی ماجرا همیشه آن‌گونه که او می‌خواهد پیش نمی‌رود... بخش مهمی از کتاب به تقابل نسلی در قالب ماجرای درگیری‌های پوتر با پسرش اختصاص دارد. پوتر که معتقد است جوانک‌ها تهوع‌آورند، نه از زبان جاهلانه و عامیانه پسرش سر درمی‌آورد و نه از برنامه‌های تفریحی او... سراسر رمان پر است از کلاه‌های گشادی که از تعمیرکار گرفته تا بقال و سبزی‌فروش و همکار و رئیس و فرزند و دوست سرش گذاشته‌اند ...
بخش‌هایی که ناظر به تأیید بخشی از سیره خلفای راشدین توسط امام حسین(ع) بود را ترجمه نکرده بود... اگر سیره ائمه(ع) را کج بفهمیم، دینداری امروز نیز به صورت منحرف شکل می‌گیرد و این اتفاق‌ها زیاد رخ داده است... تئوری‌های مهمی برای مطالعه متن و انکشاف تاریخ از دل متن‌ها پیدا شده‌اند... یا ائمه(ع) را عصری می‌کنیم و یا سیاست‌ امروز را کهنه می‌کنیم. مثلا شورا را تبدیل به مجلس می‌کنیم و بالعکس. یا رأی و انتخابات را به بیعت ارجاع می‌دهیم ...
مجموعه 7جلدی هری پاتر اثر جی کی رولینگ تاکنون توسط ناشران متعددی در سراسر جهان ترجمه و گاه با طرح جلدهای اختصاصی منتشر شده است. در این طرح‌ جلدهای جدید، غالبا با تصاویری متفاوت از هری پاتر، دامبلدور، ققنوس، زندانی آزکابان و دیگر شخصیت‌های این مجموعه روبرو می‌شویم که نشان از خلاقیت طراح و نکته‌سنجی ناشر است. در ادامه 18 طرح روی جلد برگزیده از این مجموعه که توسط ناشران مختلف و در سالهای متفاوت منتشر شده است، قابل مشاهده است. ...
اصلِ موسیقی، آبی است روان در جان آدمی... چند گونه از آیات قرآن به ستایش موسیقی پرداخته‌اند... دوازده روایت در ستایش موسیقی وجود دارد و بیست و پنج روایت در نکوهش آن.... حاکمان اموی و عباسی، نه تنها موسیقی را از روح و هدفش و گوهرش که همانا لطافت بخشیدن به روح و روان است، خالی کردند، بلکه در کنار آن، بساط عیاشی و میگساری و قمار و انواع آلودگی‌ها را گستردند... ...
ترانه‌های عروسی، ترانه‌های ضربی و سرگرم‌کننده و ترانه‌هایی که طنز اجتماعی بوده و ترانه‌های شادی‌بخش. وقتی این ترانه‌ها را می‌خوانی می‌بینی که چقدر در فرهنگ ما ریشه دارد. مثل گل پری جوون و امشب چه شبی است... این موسیقی، موسیقی لایه‌های پایین جامعه و موسیقی کلاه‌مخملی‌ها، جاهل‌ها و بابا شمل‌هاست... بخش عظیمی از آن چیزی که نسل آینده از تهران و فرهنگش خواهد دانست، مدیون مرتضی احمدی است... پرسه در احوالات ترون کتاب تاریخ تئاتر است ...