[داستان کوتاه]

من شاه سفید شطرنج هستم و در سرزمین شطرنج یک قصر دارم. اندازه قصرم از اینجاست تا آنجا! با وزیر می شویم دوتا. دوتا اسب دارم به چه ماهی! دو تا فیل دارم این هوا! دو تا رخ دارم که قلعه های من هستند. برای روز مبادا هم یک عالمه سرباز دارم که یکی از یکی سربازتر.

یک همسایه رو به رویی دارم که اسمش شاه سیاه است. نفرات او اندازه نفرات من است، فقط رنگ من روشن است و رنگ او تیره.

شنبه: امروز من به سربازانم دستور دادم که قدم رو بروند بعد هم بدون اینکه آب بازی کنند زمین را بشویند.

یکشنبه: امروز به جای تمرین شطرنج همه رفتیم فوتبال بازی کردیم یک عالمه گرد و خاک را انداختیم. وقتی می خواستم گل بزنم یکی از فیلها افتاد روی توپ.

دوشنبه: امروز وزیر من به من اطلاع داد که؛ شاه همسایه نفراتش را برای مسابقه آماده کرده است. کمی نگران شدم ولی به روی خودم نیاوردم، به وزیر گفتم: فردا بیا با هم مشورت کنیم.

سه شنبه: امروز وزیر صبح زود آمد با هم به گفت و گو نشستیم. یعنی فقط من گفتم و او شنید. آخر من دوست داردم خودم حرف بزنم. قرار شد فردا هم بیاد اما این بار خودش هم حرف بزند.

چهارشنبه: امروز وزیر به من اطلاع داد که شاه سیاه می خواهد مسابقه را شروع کند. گفتم؛آقا قبول نیست، من هنوز حاضر نیستم. سرم را هم شانه نکرده ام.کفشهایم کو؟

پنج شنبه: امروز رفتم وسط زمین شطرنج. شاه سیاه هم آمده بود با هم سنگ کاغذ قیچی آوردیم قیچی اش کاغذ مرا برید و سنگش قیچی مرا خورد و خاک شیر کرد، بنابراین شاه سیاه باید بازی را آغاز کند. پرسید:" مسابقه کی باشد؟ گفتم: پس فردا.

جمعه: امروز وقتی دیدم هیچ کس کاری نمی کند دستور دادم همه جمع شوند تا برایشان سخنرانی کنم ، آخر فردا مسابقه داریم ولی همه با هم آن قدر خمیازه کشیدیم که وقت سخنرانی ام تمام شد و همه راحت شدیم.

شنبه: امروز همان پس فرداست همه صف کشیده ا یم . مادر دو ردیف این طرف و آنها در دو ردیف آن طرف علامت داده شد و در میان تالاپ تالاپ قلبها مسابقه شروع شد، یک سرباز گمنام سیاه پا به میدان گذاشت. من هم سرباز گمنام دارم. فرستادمش روبروی او . همه هورا کشیدند، تا اینجا همه چیز رو به راه است. با شادی تمام بقیه ی مسابقه را گذاشتم برای فردا.

یکشنبه: امروز، فرداست. آنها یک سرباز گمنام دیگر فرستادند جلو، من هم یک سرباز گمنام فرستادم جلو. به وزیر گفتم مواظب مسابقه من باش من می خواهم بروم بخوابم، آخر حالم خوب نیست.

دوشنبه: امروز برایم دکتر آوردند فشارم افتاده بود پایین، خوب شد نشکست.

سه شنبه: امروز زلزله آمد، بعد معلوم شد وزیر یکی از فیلها را فرستاده وسط زمین.

چهارشنبه: امروز همین جا با دوربین مسابقه را نگاه کردم و همه را شمردم تا ببینم چند نفر از دور مسابقه خارج شدند. هفت تا سرباز از دست دادیم که در گوشه ی زمین خاکی بقیه را تشویق می کردند من هم از همین جا آنها را تشویق کردم و داد زدم: هورا....! البته آنها نشنیدند.

پنج شنبه: امروز وزیر آمد عیادتم. از وضع مسابقه سوال کردم، گفت؛ که نوبت به خودش رسیده و باید برود وسط زمین بعد هم یک لطیفه برایم تعریف کرد که فقط خودش خندید.

جمعه: امروز وزیر رفت زمین خاکی. اما هنوز دو تا اسب دو تا فیل و دو تا رخ در زمین ما و یک سرباز در زمین آنهاست و تک و تنها پایداری می کند.

شنبه: امروز وقتی فهمیدم دو تا اسب کمیابم رم کرده اند و رفته اند گم شده اند فشارم با شتاب افتاد پایین و متاسفانه شکست.

یکشنبه: امروز وزیر را فرستادم دنبال چسب تا فشارم را درست کنم اما چسبش به درد خودش می خورد چون هر کاری می کند جز چسباندن!!

دوشنبه: امروز رفتم زمین مسابقه. هنوز توی زمین پا نگذاشته بودم که یک نفر گفت؛کیش. دیدم باید به قلعه به سمت راست بدوم، نمی دانم کی آن یکی قلعه را از زمین انداختند بیرون، از همانجا به اطرافم نگاه کردم از نفرات شاه سیاه دو سرباز یک اسب دو فیل و وزیرشان در زمین ما هستند و از نفرات ما همان یک سرباز هنوز در زمین آنهاست.

سه شنبه: امروز خیلی خوشحالم آن سرباز خودش را به خانه ی آخر رساند و وزیر آمد توی زمین. َآخ جان! از این که وزیر در کنارم هست خیلی خوشحالم و غش غش می خندم .یادم باشد آن سرباز را تشویق کنم.

چهارشنبه: امروز وزیر و قلعه ام را در یکی دو حرکت از دست دادم. من تک و تنها پایداری می کردم اما به هر طرف می رفتم یکی می گفت: کیش تا اینکه یک نفر داد زد کیش و مات.

پنج شنبه: امروز حوصله ندارم چیزی بنویسم.

جمعه: امروز دستور دادم همه بیایند دور هم جمع شوند تا برایشان سخنرانی کنم. گفتم؛ دوستان بیایید با هم بستنی چوبی بخوریم، بی خیال باخت.

شنبه: امروز به آشپز دستور دادم غذاهای مقوی بپزد و برای مسابقه بعدی هم سفارش بستنی چوبی شکلاتی گنده دادم، آن هم نفری دوتا.

با پدری دائم‌الخمر، مادری کاردان و خواهران و برادران نسبتاً پرشمار زندگی را می‌گذراند... پدرش، هر چند از خانواده‌ی پرسابقه‌ی زرتشتیان پارسی هند است اما سال‌ها پیش به انگلستان مهاجرت کرده، در آن جا درس خوانده و تحت نظر کلیسای انگلستان تعلیم دیده است... اما مهاجر همواره مهاجر است... سفری است و مقصدی: به همین نحو برای درک زندگی آموزش دیده است. در خانه، مقصد قلمرو بهشت است: در دفتر، مقصد عدالت است ...
یک مزیت بزرگ کتاب، وجود انبوه مثال است. نویسنده به جای آن که کتاب را صرف توضیح زیاد مفاهیم کند، مفاهیم کمی را معرفی کرده و سپس برای هر کدام انبوهی از مثالهای متنوع عرضه می‌کند... تاچر این دیدگاه را داشت که انگلیس در مسیر انحطاط قرار دار؛ او این ذهنیت را با شیوه‌های مختلف توانست به جامعه انگلیس منتقل کند... حالت پنجم تغییر ذهنیت در روابط نزدیک بین فردی است ...
چنان طنز و ادبیات را درهم می‌آمیزد و وارد می‌کند که دیگر نمی‌دانیم کدام را باور کنیم... زیبایی پاریس و نشئه‌گی ناشی از آن، تبدیل به بدبینی و سوءظن به روسیه می‌شود... نمایشگاهی از آثار نقاشانی که حکومت شوروی نمی‌پسندید. بولدوزر آوردند نمایشگاه را خراب کنند... . نویسندگان را دستگیر و بازجویی کرد. در این میان خشم و غیظ‌شان به سوی ویکتور بیشتر بود چراکه او را فرزند ناخلف حکومت دیدند. ویکتور ماری در آستین پرورده بود. موسی در خانه فرعون ...
ثمره‌ی شصت سال کار مداوم و عمیق اوست... سرگذشت کیمیاگری‌ست که برای دسترسی به علوم جدید، روح خود را به شیطان می‌فروشد... عاشق دختری به نام مارگارت می‌شود و بعد به او خیانت می‌کند... به خوشبختی، عشق، ثروت و تمام لذایذ زمینی دست می‌یابد اما اینها همه او را راضی نمی‌کند... با وجود قرارداد با شیطان مشمول عفو خدا می‌شود... قسمت اول فاوست در 1808 نوشته شد، اما نوشتن قسمت دوم تا پیش از مرگ گوته ادامه پیدا می‌کند. ...
مادر رفته است؛ در سکوت. و پدر با همان چشم‌های بسته و در سنگر خالی دشمن! همچنان رجز می‌خواند... در 5 رشته: بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه، بهترین بازیگر نقش اول مرد (داستین هافمن) و بهترین بازیگر نقش اول زن(مریل استریپ) اسکار گرفت... احساس می‌کند سالهاست به تنهایی بار مسئولیت یک زندگی مثلا «مشترک» را به دوش کشیده است و حالا برای کسب جایگاه اجتماعی و رسیدن به آرزوهای تلف شده‌ی دوران مجردی، خانه را ترک می‌کند ...