بانو ویندرمر درستکار و گرانمایه که دلباخته شوهر خویش است و اعتماد مطلق به او دارد، دست رد بر سینه لرد دارلینگتون، که از دوستان خانوادگی است، می‌زند... اما به دست بانو ارلین، که لرد ویندرمر گاهی در خفا به دیدنش می‌رفت و همه کس چنین گمان می‌برد که معشوقه لرد ویندرمر باشد، از خطایی جبران‌ناپذیر، نجات داده می‌شود... اما بادبزن بانو ویندرمر در خانه لرد دارلینگتون پیدا می‌شود.

بادبزن بانو ویندرمر | اسکار وایلد
بادبزن بانو ویندرمر
[Lady Windermere’s Fan]. نمایشنامه‌ای در چهار پرده به قلم اسکار وایلد (آسکر فینگل او فلهرتی ویلز (1)، 1854-1900)، شاعر و نویسنده ایرلندی، که به سال 1893 در لندن به روی صحنه آورده شد. وایلد، که در آن زمان مشهور بود، با این کمدی، نخستین کمدی‌ای که جنبه ای نوین دارد و از شیوه ی نویسندگان دوره ملکه الیزابت که تا آن زمان رعایت می‌شد، دوری می‌جوید و به شکلی که با روح و تئاتر معاصر فرانسه تطابق بیشتری داشته باشد می‌نگارد. او حتی از لحاظ انتخاب موضوعها نیز بیشتر از پیش نزدیک می‌شود. حوادث نمایشنامه در اجتماعی متشخص، و به زبان دیگر درمحافل اعیان و اشراف لندن اتفاق می‌افتد و در ضمن نشان دادن تفوق احساس بر عقل آشتی‌ناپذیر زهدفروشان به نتیجه‌ای اخلاقی منتهی می‌شود. بانو ویندرمر، این زن درستکار و گرانمایه که دلباخته شوهر خویش است و اعتماد مطلق به او دارد، دست رد بر سینه لرد دارلینگتون(2)، که از دوستان خانوادگی است، می‌زند و به وی اظهار عشق نمی‌کند. با این همه وقتی که تلقینهای بدخواهانه دوستش دوبرویک (3)، و برخی دلایل و شواهد به ظاهر رد نکردنی، ایمان و عشق وی را به شوهرش به هم می‌زند و خللی در این ایمان و عشق پدید می‌آورد، به حکم انتقامجویی و تقریباً برای ابراز عکس‌العمل در مقابل اهانتی که به گمانش بر وی صورت گرفته است، خود به خود به خانه لرد دارلینگتون می‌رود. اما به دست بانو ارلین، که لرد ویندرمر گاهی در خفا به دیدنش می‌رفت و همه کس چنین گمان می‌برد که معشوقه لرد ویندرمر باشد، از خطایی جبران‌ناپذیر، نجات داده می‌شود. این زن، در واقع مادر بانو ویندرمر است. در صورتی که گمان برده می‌شد که چندین سال پیش مرده باشد، در زمان گذشته فاجعه‌ای بر سرش آمده است که اکنون تکرارش را در زندگی دخترش می‌بیند و نیز خاطره‌ی ناکامیها و سرخوردگی‌هایش، مهر مادری را که در وجودش به خواب رفته بود را زنده می‌کند.

شوق نجات فرزند مایه الهام سخنانی برای مادر می‌شود که باید به زبان آورده شود تا وی را، پشیمان از گناه، به کانون زناشوئی‌اش بازگرداند. و بعداً که بادبزن بانو ویندرمر در خانه لرد دارلینگتون پیدا می‌شود، بانو ارلین برای نجات دخترش بی‌تردید گناه را به گردن خود می‌گیرد و می‌گوید که این بادبزن را، که به اشتباه از خانه ویندرمر برداشته بود، روزی که به مناسبتی به خانه لرد دارلینگتون رفته بود در آنجا جا گذاشته است. سپس بی‌آنکه هویت خود را بر دخترش فاش کند، تا ابد از او دور می‌شود تا خوشبختی تازه‌ای را که به دست خود برای وی فراهم آورده است برهم نزند. این کمدی، در عین حال که چنین می‌نماید که تن به ذوق منحط اواخر قرن نوزدهم داده است و در گفت و شنودهایش که جریان استادانه‌ای دارد اندیشه پیچیده‌ای را نشان می‌دهد که دارای وجوه متعددی است و با طنزی باریک‌بینانه بر همه حوادث نمایشنامه تسلط دارد.

عبدالله توکل. فرهنگ آثار. سروش

1.Oscar Wilde (Oscar Fingall O’Flahertie Wills)
2.Darlington 3.Berwick

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...