کتاب «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» نوشته نادر ابراهیمی در انتشارات روزبهان به چاپ چهلم رسید.

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم نادر ابراهیمی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، این کتاب، داستان واگویه‌های راوی است با دختری به نام «هلیا»؛ حدیث عشقی که از نوجوانی میان یک دختر و پسر شکل گرفت. عشقی که با گذر زمان و ازدواج آن دو، هم‌چنان پرشور و جذاب ماند اما در رخدادی نه‌کامل‌روشن، راوی با فقدان «هلیا» به زادگاهش برمی‌گردد. گفت‌وگوی دائمی راوی با هلیا، او را در ذهن راوی و مخاطب یک دیگریِ زنده و حیات‌مند تبدیل کرده ‌است.

علاوه بر آنچه گفته شد، چمخانه؛ شهری‌ست که آن‌ دو در کوچه‌باغ‌هایش رشد کردند و عاشق هم شدند. توصیف‌های دقیق و زندۀ «نادر ابراهیمی» از مناسباتِ زندگی روستایی و توصیف‌های دقیق زندگی روستایی در فصل برداشت‌ محصولات کشاورزی، از مشخصه‌های بارز کتاب است که با توصیف‌های عاشقانه همراه شده‌است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:
بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می‌دهد. دیگر نگاه هیچ‌کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ‌کس از خیابان خالی کنار خانه‌ تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

به‌تازگی چاپِ چهلم این کتاب با قیمت 35هزار تومان در 1600 نسخه در انتشارات روزبهان منتشر شده‌است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...