خاطره گردی برای سه نسل | الف


«ساعت قدی هریتیج را که از مغازه برده بود خانه، پدرش آمده بود به خوابش. گفته بود «این ساعت یه تیکه از هویت اون مغازه ست، چرا بردیش؟» نیاسان گفته بود«برای این که باید جاش امن باشه. برای این که بیشتر از مغازه یه تیکه از هویت ماست؛ من، تو، بابابزرگ.» پدر چند ثانیه‌ای، چند دقیقه‌ای، چند روزی، چند قرنی خیره نگاهش کرده بود و بعد سرش را انداخته بود پایین و توی تاریکی پشت پلک‌ها گم شده بود.» (صفحه48)


هشت و چهل و چهار کاوه فولادی‌نسب

«هشت و چهل و چهار» [اثر کاوه فولادی‌نسب] رمانی پیرامون زندگی نیاسان زمانی، ساعت‌سازی است که پدر و پدربزرگش هم به این کار می‌پرداختند و به این بهانه، به مرور ساعات و روزهایی از زندگی آنان می پردازد. این رمان در تلاش است تا پیوند بین سه نسل را در روند زندگی، عاشقی و مرور رویدادهای تاریخی، به نظاره بنشیند و برای مخاطب داستان بازگو کند.

بدون هیچ پیش‌داوری یا جهت‌دادن به این رویدادها، «هشت و چهل و چهار» تلاشی است برای آشتی نسل‌ها، آن جا که با محور قراردادن یک ساعت مارک هریتیج که معنای نمادین میراث را می‌دهد و مستقیم و غیرمستقیم، بارها و بارها در متن تکرار می‌شود، این مقوله خطیر را به رخ خواننده اثر می‌کشد. تلاش نویسنده در خلق نخستین رمان منتشر شده‌اش، تلاشی ارزنده و ستودنی است، چرا که توانسته بین 3 نسل باقیمانده از دوران پهلوی اول تا نسل جوان کنونی پیوند ایجاد کند و شخصیت‌های داستان هریک در برهه و مقطعی از آن، نقش اول یا پروتاگونیست رویدادها می‌شوند. گرچه در ساختار کلاسیک داستان‌نویسی، توجه به وحدت‌های سه گانه ارسطویی لازم است (وحدت موضوع، زمان و مکان)، اما نویسنده رمان با تسلطی کم‌نظیر و به خصوص در 10 فصل نخستین آن، وحدت زمان و مکان را با حفظ وحدت موضوع، شکسته است.

فصل نهم داستان درست از صفحه 55 آن، دارای ساختار فیلمنامه‌ای است. داستانی مملوء از تصویر در چند مقطع حساس کشور. نکته قابل توجه دیگر در این خصوص، این است که با وجود چرخش‌های زمانی و مکانی ناگهانی در داستان، نویسنده آن توانسته است انسجام و ساختار آن را با عنصر روایت حفظ کرده و در کنار گفتگوها و تکیه کلام‌های شیرین شخصیت‌های داستان، «هشت و چهل و چهار» ظرفیت بسیار خوبی برای تبدیل‌شدن به یک کتاب صوتی را دارد تا مخاطب اثر با فراخ بال بیشتری به لذت‌بردن از داستان بپردازد، هرچند که لطف خواندن و چند بار هم خواندن داستان – حتی اگر اولین رمان منتشر شده از نویسنده هم باشد – چیز دیگری است.

نویسنده داستان تلاش قابل ستایشی را برای به‌کارگیری تکنیک فاصله‌گذاری که در روایت تعذیه ایرانی ابداع و پس از آن، توسط برتولت برشت، نمایشنامه‌نویس آلمانی تئوریزه شده است، انجام داده؛ به نحوی که در جای‌جای داستان به تکرار بخش‌هایی از آن پرداخته و خواسته به مخاطب اثر بگوید که این اثر، صرفاً یک داستان است و نه بازگویی و رویدادنگاری صرف یک سری وقایع تاریخی و اجتماعی؛ آن جا که درخصوص نیاسان می‌نویسد: «... چیزی به خاطرش آمد. رفت کاغذ و قلمی آورد، نشست پشت میز و شروع کرد به نوشتن ...» (صفحه 64).

ویژگی دیگر این رمان خواندنی وجود توصیف‌های میدانی و تاریخی بسیار دقیق داستانی از سرنوشت شاهان مملکت گرفته تا خیابان‌ها و اورژانس و مرده‌شورخانه می‌باشد. گشت وگذار نیاسان در گورستان خاوران که متعلق به ارامنه و خارجی‌هایی است که پیش از این و در جریان دو جنگ جهانی به ایران مهاجرت کردند و سرگذشت‌های شیرین و تلخی را در این مملکت داشتند، از جمله بخش‌های خواندنی داستان است که خود ظرفیت تبدیل شدن به یک داستان کامل را دارد؛ از شخصیت پردازی نگهبان گورستان تا سنگ قبرهایی که هر یک گویای حکایتی تاریخی از میهمان نوازی ملتی است که خود در یکی از بدترین برهه‌های تاریخی خویش و برزخ فقر و بیداد ستمگران زمانه، به دلیل بی‌تدبیری سردمدارانش، میان معرکه متفقین و متحدین گیر افتاده بودند، اما آن چنان انسانیتی از خود به خرج داد که هنوز هم با وجود گذشت بیش از 7 دهه از آن دوران، زبانزد عام و خاص است.

می گویند پایان یک رویداد، آغاز یک داستان است و نویسنده رمان نیز با همین شیوه موفق می‌شود مخاطب اثر را تا پایان و بدون کم‌ترین تزلزلی پای رمان نگه دارد. نقطه مشترک عشقی داستان که با ظرافت هم نقل شده، بدقولی مشتری شب عید است که نیاسان را در روز پایانی اسفند ماه به مغازه می‌کشد و دست آخر معلوم می‌شود که زن، نوه معشوقه پدر بزرگ نیاسانی بوده که تا پای جان به این عشق وفادار مانده و پاک؛ بدون آن که خللی بر زندگی او وارد شود. «یک دو ساعت بعد تحویل سال بهم زنگ زد. خوش اخلاق‌تر از دیروزش بود. بعداً فهمیدم آدم کم حرفیه. اون شب شام رفتیم فرحزاد. همین طوری یا شروع شد دیگه.»(صفحه 115).

رویا و خاطرات نیاسان با وجب به وجب کوچه‌ها و خیابان‌های شهر آمیخته است و همین، خوشایندها و ناخوشایندها را به صورت نمادین برای تهران و تمام خاطرات دور و نزدیکش رقم می‌زند؛ از گذشته دور، نه چندان دورش تا آینده‌ای که روزگار چگونه برایش ترسیم خواهد کرد، نویسنده داستان تلاش کرده است تا چالش نوشتاری جالبی را با این نگاه برای قهرمانان داستان و شهر نازنین‌شان تهران رقم بزند.

محاسبات نجومی و افلاکی به نیاسان می‌گویند که سال نو ساعت «هشت و چهل و چهار» دقیقه‌ی صبح شروع می‌شود و باید این سپیده را آخرین سپیده‌ی سال قدیم دانست. پدیده‌ها همیشه میان درستی و نادرستی معلق‌اند. آدم درست که نگاه می‌کند می‌بیند اطمینان کردن کار سختی است (صفحه 140 داستان) ... و بالاخره، شب سال نو، یک تماس و... زندگی ادامه دارد. «نیاسان می‌رود کنارپنجره. آفتاب سال نو افتاده روی کاکتوس. گل قرمز کوچک برق می‌زند» (صفحه 157).

«هشت و چهل و چهار» از جمله رمان‌های در خور اعتنا و متمایزی است که طی سال‌های اخیر نوشته شده که حکایت از آن دارد تجربه و تلاش فولادی نسب دربازگرداندن متون تئوریک داستان نویسی در ورزیدگی او برای نوشتن رمان حاضر بی تاثیر نبوده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...