«جانِ سرگشته‌ شلر» اثر نادیه جعفری، توسط نشر داستان منتشر و راهی بازار نشر شد.

جان سرگشته‌ شلر نادیه جعفری

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر «جانِ سرگشته‌ شلر»، دومین رمان نادیه جعفری است که پیش‌تر رمان تاریخی «عشق در روزگار غریب» را توسط همین‌ناشر به چاپ رسانده است.

جعفری در این‌کتاب، موضوعاتی از حوزه‌های جامعه‌شناسانه و روانشناسانه را با درنظر گرفتن عشق به‌عنوان وجه مشترک‌شان، بررسی کرده است. شخصیت اصلی این‌داستان، زنی به‌نام شلر است و عشقی هم که در قصه او بررسی می‌شود عشق شلر به فرش‌بافی، به مادرش و عشق به کاوه است. عشق به فرش او را با بی‌عدالتی مواجه می‌کند و عشق به مادر، او را با بیماری سخت و آنگاه مرگ مادر روبرو می‌کند. شلر ناکام از این عشق‌ها، برای فرار از رنج زندگی، عشق حل‌نشده‌ کاوه را مقابل خود می‌بیند. او با پذیرش زندگی همان‌طور که هست درد شدیدی می‌کشد و برای فرار از این‌درد، دلباخته تصویر و وهمی می‌شود که وجود واقعی ندارد.

رمان «جان سرگشته‌ شلر»، مملو از صدای زنان اقشار و طبقات مختلف جامعه است.

در بخشی از این‌رمان می‌خوانیم:

خانه ساکت بود و همه به‌جز شلر خواب بودند. کتاب شعر روی میز مطالعه بود. دستش برای خواندن آن پیش نرفت. نگاه به ساعت دیواری کرد. ساعت از یازده گذشته بود. نگاه کردن به ساعت حالش را به هم‌ریخت. ساعت دیواری را پایین آورد و آن را پشت کمد قایم کرد. دوباره پشت میز نشست. کتاب را ورق زد و مشغول خواندن آن شد. بیشتر جملات مبهم و متناقض بودند. یک جمله توجه او را به خود جلب کرد و چند بار آن را خواند:
تو مرا
عاشق می‌خواستی
من اما
خود را
آزاد می‌خواستم

این‌کتاب با ۱۵۰ صفحه، شمارگان ۴۰۰ نسخه و قیمت ۴۷ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...