باغ سبز معنوی | آرمان ملی


«نردبان آسمان» (گزارش کامل مثنوی به نثر)، شرح مثنوی نیست، بلکه گزارشی از مثنوی به نثر است که به‌عبارتی می‌توان آن را برگردان تفسیری مثنوی دانست. این کتاب را با توجه به دو بخش آن «گزارش کامل مثنوی» و «پیوست» می‌توان بررسی کرد.

نردبان آسمان

پاره‌های یک معنا
محمد شریفی کوشیده با «نوشتن» برای خواننده‌ای که نه مثنوی‌خوان متخصص است و نه کاملا بیگانه با مثنوی، خواندن دقیق مثنوی را محقق کند و از عهده این امر به‌خوبی برآمده. یکی از وجوه تمایز این کتاب، روش کار نویسنده است که ابتدا کوشیده معنی و مفهوم نهفته در هر بیت را دریابد و آنگاه آن را به‌زبانی حتی‌الامکان روشن بیان کند. از این‌رو، ضمن لحاظ‌کردن تمام ابیات، هر «پاره معنایی» در مثنوی را یک واحد تلقی کرده و به‌صورت پاراگرافی آورده و از آوردن معنی ابیات و دنبال‌هم‌کردن آنها پرهیز کرده است.

برای مثال، ابیات مثنوی چنین است:
این درختانند همچون خاکیان/ دست‌ها برکرده‌اند از خاکدان
سوی خلقان صد اشارت می‌کنند/ و آنکه گوش‌است عبارت می‌کنند
با زبان سبز و با دست دراز/ از ضمیر خاک می‌گویند راز

و برگردان شریفی چنین است: «این درختان را که سر از خاک برآورده‌اند مثال انسان‌های خاکی بدان که دست‌ها را از زمین برآورده صدگونه اشارت با مردمان دارند و با آنکس که گوش جان دارد سخن‌ها می‌گویند. با زبان سبز و دست درازشان از درون خاک، اسرار را با ما در میان می‌گذارند.»

این روش بیشتر به ترجمه آزاد شبیه است که به مقتضای آن مفاهیم تکراری یا جزئیاتی که لازمه نظم است تکرار نمی‌شود و تمرکز روی انتقال جان کلام است.

حلاوت نظم و نثر
نویسنده درخلال متن منثور، برخی از ابیات را برگزیده و نقل کرده تا ارتباط خواننده با نظم مثنوی قطع نشود. او سه دسته ابیات را نقل کرده:
ابیاتی با اندیشه‌ای نغز یا فکری درخشان: «نردبان‌هایی ا‌ست پنهان در جهان/ پایه پایه تا عَنان آسمان/
هر گُرُه را نردبانی دیگر است/ هر رَوِش را آسمانی دیگر است»
ابیات مَثَلی: «نای را بر کون نهاد او که: ز من/ گر تو بهتر می‌زنی بِستان بزن»
ابیات ساده و زیبا: «کبر زشت و از گدایان زشت‌تر/ روز سرد و برف و، آنگه جامه تَر؟!»
پاره‌هایی از مناجات‌ها: «ای مبدّل کرده خاکی را به زر/ خاکِ دیگر را بکرده بوالبشر/ کار تو تبدیل اعیان و عطا/ کار من سهو است و نسیان و خطا»

رازگشایی از اشارات و تلمیحات
مولانا در بسیاری از موارد اشارات و اصطلاحاتی به کار برده - مانند فنا یا رضا - و از تلمیحاتی استفاده کرده است که به اجزای گوناگون قصه‌ای اشاره دارد که اگر خواننده از آن مطلع نباشد قابل فهم نیست. نویسنده در این موارد پانوشت‌های راهگشایی آورده تا مفهوم آن اشاره یا اصطلاح یا تلمیح به‌درستی روشن شود.

جامع پژوهش‌های ماخذشناسی
یکی از مهم‌ترین عوامل در فهم مثنوی دریافت اشارات مولانا به آیات و احادیث و روایات است. از این‌رو، نویسنده کوشیده جهت روشن‌شدن پیشینه قصه‌ها و تمثیلات مثنوی، که برخی را نیز خود برای نخستین‌بار یافته، پیوستی بسیار راهگشا تدارک ببیند تا جامع پژوهش‌های ماخذشناسی مثنوی باشد. به همین مناسبت نویسنده قصه‌هایی را که پیشینه داستان‌های مثنوی به‌شمار می‌رود به‌‌صورت کامل در پیوست نقل کرده، زیرا: 1-تغییراتی که مولانا در حکایات و داستان‌های برگرفته از سایر ماخذ داده روشنگر مقصود اوست و خواننده می‌تواند با مقایسه روایت اصلی داستان با آنچه مولانا آورده، راه به هدف مولانا ببرد. 2-آوردن اصل داستان‌‌ها در یکجا سبب تمرکز بیشتر خواننده است. 3-نکته‌های بسیار آموزنده‌ای در این حکایت‌ها است. 4-همچنین شریفی برای تفکیک بخش‌های ‌داستانی از بخش‌های غیرداستانی و تعلیمی - که کاری است دشوار و ممکن است بر معنای ابیات هم اثر بگذارد - با تغییر در اندازه قلم متن کوشیده خواننده ارتباط ‌راحت‌تری با کتاب داشته باشد.

وحی دل
اگر به تعبیر نویسنده، هسته کانونی اندیشه‌ها و عرصه عاطفی مولانا در اشعارش را در سه حوزه اصلی - اول، هستی و نیستی؛ دوم، جان جهان یا خدا؛ و سوم، انسان - بگنجانیم آنگاه می‌توانیم درک کنیم که مثنوی چه اقیانوس گرانبهایی از معارف را در خود جای داده است.

در «مناقب العارفین» از مولوی درباره مثنوی نقل شده که «مثنوی ما دلبری ا‌ست معنوی که در جمال و کمال خود همتای ندارد و همچنان باغی ا‌ست مهیا و رزقی است مهنّا که جهت روشن‌دلانِ صاحب‌نظر و عاشقان سوخته‌جگر ساخته شده است. خُنُک‌جانی را که از مشاهده این شاهد غیبی محظوظ شود و ملحوظ نظر عنایت رجال‌الله گردد.»

از این‌رو، اگر تعبیر دکتر زرین‌کوب را بپذیریم که «مولانا مثنوی را از نوع « وحی دل» که نزد صوفیه خاص اولیاست می‌پندارد و آن را قولی تلقی می‌کند که با کلام عادی انسانی تفاوت دارد» به‌جرأت می‌توان گفت که «نردبان آسمان» در زمره بهترین دستنامه‌ها برای تفرّج در باغ سبز معنوی اندیشه‌های مولاناست.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...