زن در تاریخ انگلستان مطلقا بی‌اهمیت است... در قصه ها عنان زندگی شاهان و فاتحان به دست اوست ولی در واقعیت برده مردان است...زنها باید به چیزهای دیگری به جز آنچه فکر می‌کردند فکر می‌کردند! ... این را بنویس! به آن فکر کن!... تصور کنید شکسپیر خواهری داشت که در نبوغ با او برابری می‌کرد. ولی افسوس که دخترک را هرگز به مدرسه نفرستادند، هیچ وقت نتوانست دستور زبان و منطق یاد بگیرد، پیش از پایان نوجوانی به اجبار ازدواج کرد و سرانجام پس از فرار از منزل جوانمرگ شد.

برشهایی از «اتاقی از آن خود» [A room of one's own] | لیدا طرزی
 

این مقاله‌ی داستان گونه که نخستین بار در سال 1929 منتشر شد، متن دو سخنرانی وولف است که در سال 1928 در جمع دانشجویان دختر کالج های نیوهام و گیرتون دانشگاه کمبریج ایراد شده است. موضوع سخنرانی «زنان و داستان» بود.
وولف سخنان خود را با این جمله آغاز می‌کند: ممکن است بگویید ما از تو خواسته بودیم درباره زن و داستان حرف بزنی. ولی این موضوع چه ربطی به اتاق شخصی دارد؟

بعد با معرفی یک راوی خیالی با نام مری بتون در صدد کشف حقیقت برمی آید. راوی هزار سوال دارد. به کتاب تاریخ انگلستان اثر پرفسور تریولین مراجعه می‌کند و از جناب مورخ می‌پرسد: مگر زنان انگلیسی در قرن شانزدهم در چه شرایطی می‌زیستند؟ بگذارید از زبان خود وولف بشنویم:

زن و داستان در تاریخ انگلستان | ویرجینیا وولف اتاقی از آن خود» [A room of one's own

به سراغ کتاب تاریخ انگلستان رفتم و به وضعیت زنان نظر انداختم. زن در تاریخ انگلستان رفیع ترین جایگاه را دارد ولی در عمل مطلقا بی اهمیت است. در همه غزلهای عاشقانه حاضر است ولی در تاریخ نشانی از او نیست. در قصه ها عنان زندگی شاهان و فاتحان عالم به دست اوست ولی در واقعیت برده مردان است. در ادبیات حکیمانه ترین سخنان بر زبانش جاری می‌شود ولی در زندگی واقعی بیسواد است. به راستی زن در عصر الیزابت در چه سنی باید ازدواج می‌کرد؟ چند فرزند باید به دنیا می‌آورد؟ خانه و کاشانه اش چه شکلی بود؟ آیا اتاقی برای خودش داشت؟

پیش از قرن هجدهم هیچ گزارش و یا شواهد تاریخی از زندگی زنان در دست نیست. چرا زنان در عصر الیزابت شعر نمی سرودند؟ آموزشهایشان در چه سطحی بود؟ آیا اصلا به آنها یاد می‌دادند که بنویسند؟ آیا اتاقی از آن خودشان داشتند؟ از ساعت هشت صبح تا هشت شب چه می‌کردند؟ ظاهرا هیچ دارایی شخصی و پولی نداشتند. چه می‌خواستند یا نه باید در سن پانزده یا شانزده سالگی با هر مردی که والدین شان انتخاب می‌کردند ازدواج می‌کردند. اگر شرایط زندگی زنان را در قرن شانزدهم در نظر بگیریم درک می‌کنیم که هیچ زنی نمی توانست در آن روزگار شعر بنویسد. بااین حال اگر زن صاحب عنوانی شعر می‌سرود بسیار بیش از نویسندگان گمنام مورد تشویق قرار می‌گرفت...

خوشبختانه از اواخر قرن هجدهم تغییری اتفاق افتاد که اگر قرار بود من تاریخ را از نو بنویسم اهمیتی بیش از جنگهای صلیبی برایش قایل می‌شدم.

زنان طبقه متوسط جامعه انگلستان دست به کار نوشتن شدند. آنها دریافتند که می‌توانند از راه نوشتن و ترجمه پول درآورند و حتی خانواده هایشان را نجات دهند. نویسندگان بزرگی همچون جین آستن، خواهران برونته و جورج الیوت بر شانه همان زنان گمنام ایستاده اند همچنان که شکسپیر بر شانه مارلو ایستاده و مارلو بر شانه چاسر و چاسر بر شانه شاعران از یاد رفته ای که راه را برای هنرمندان پس از خود هموار کردند. شاهکارهای هنری به تنهایی و در تنهایی خلق نمی شوند. آنها محصول سالها هم نشینی هستند، هم نشینی بدنه مردم. به عبارتی پشت هر صدای واحدی تجربیات توده مردم خوابیده است...

سرانجام به قرن نوزدهم رسیدم و با خوشحالی دریافتم که آثار زنان نویسنده روی قفسه های کتابفروشی ها خودنمایی می‌کنند. ولی چرا تقریبا همه شان رمان بودند؟ قاعدتا این پیشگامی باید از آن شعر می‌بود!

به راستی وجه مشترک جورج الیوت و امیلی برونته چه بود؟ احتمالا چهار نویسنده زن مطرح این دوره که تنها وجه مشترک شان فرزند نداشتن شان بود، هرگز نتوانسته بودند همدیگر را در یک اتاق ملاقات کنند ولی بطرز غریبی هر چهار نفرشان وقتی دست به قلم می‌شدند رمان می‌نوشتند. آیا برای آنکه همگی به طبقه متوسط تعلق داشتند و در قرن نوزدهم خانواده های طبقه متوسط فقط یک اتاق نشیمن داشتند؟ زنان نویسنده باید در همان اتاق نشیمن مشترک آثارشان را می‌نوشتند. در این شرایط نوشتن داستان از نوشتن شعر یا نمایشنامه آسانتر بود و تمرکز کمتری می‌خواست. از سوی دیگر نویسندگان زن اوایل قرن نوزدهم تنها به مشاهده یا تحلیل عواطف می‌پرداختند و این تاثیر قرنها هم نشینی در همان اتاق مشترک بود. احساسات دیگران روی آنها تاثیر می‌گذاشت و روابط شخصی همیشه مقابل چشمانشان بود. از این‌رو تنها رمان می‌نوشتند. ولی طبق شواهد دونفر از چهار زن نامبرده ذاتا رمان نویس نبودند. امیلی برونته باید نمایشنامه های شاعرانه می‌نوشت و جورج الیوت باید به نگارش تاریخ یا زندگینامه می‌پرداخت. با این حال آنها هم رمان نوشتند واز قضا رمانهای خوبی هم نوشتند!

به راستی اگر جین آستن ناچار نبود دست نوشته هایش را از چشم دیگران پنهان کند رمان غرور و تعصب چیز بهتری از آب درمی‌آمد؟ ولی هیچ نشانی از آسیب محیط در این اثر دیده نمی شود واین احتمالا بزرگترین اعجاز این کار است که زنی حوالی سال 1800 بدون نفرت، تلخی، ترس، اعتراض و موعظه رمان بنویسد. با این همه باید پذیرفت که شاهکارهایی چون میدل مارچ، اما، و بلندیهای بادگیر توسط زنانی نوشته شده اند که تجربه اندکی از زندگی داشتند و صد البته پول بسیار ناچیزی...

از آنجا که داستان به زندگی واقعی مربوط است، پس ارزشهای آن هم به درجاتی همان ارزشهای زندگی واقعی هستند. ولی ارزشهای زنان با ارزشهای مردان فرق می‌کنند. مثلا منتقدان کتابی را که به جنگ می‌پرداخت کتاب مهمی قلمداد می‌کردند ولی اثری را که از احساسات یک زن در اتاق پذیرایی سخن می‌گفت کار بی اهمیتی می‌دانستند. به عبارتی زنها باید به چیزهای دیگری به جز آنچه فکر می‌کردند فکر می‌کردند. آنها باید ارزشهایشان را مطابق نظرات دیگران تغییر می‌دادند. تنها جین آستن و امیلی برونته به این کار تن ندادند. تنها این دو نفر این آموزه ازلی و ابدی را نادیده گرفتند که: این را بنویس! به آن فکر کن!

با این حال تاثیرات منفی انتقادها و سرزنش ها در قیاس با مشکل دیگر زنان وزن چندانی نداشت. زنان نویسنده هیچ سنت نگارشی که بتوانند به آن مراجعه کنند نداشتند. کمک خواستن از مردها بی فایده بود. آنها هرگز به زنها کمک نمی کردند. ذهن آنها بسیار متفاوت بود. زنان به هنگام نوشتن جمله مشترکی پیدا نمی کردند. از آنجا که آزادی بیان جوهر هنر است، نبود چنین سنتی و نداشتن ابزار مناسب تاثیر شگرفی بر آثار زنان می‌گذاشتند. قالبهای موجود ساخته و بافته مردان بودند و این تنها رمان بود که جوان بود و در دست زنان نرم و هموار...

دوست دارم حرفهایم را در قالب یک داستان به پایان ببرم. پیشتر اشاره کردم که تصور کنید شکسپیر خواهری داشت که در نبوغ با او برابری می‌کرد. ولی افسوس که دخترک را هرگز به مدرسه نفرستادند، هیچ وقت نتوانست دستور زبان و منطق یاد بگیرد، پیش از پایان نوجوانی به اجبار ازدواج کرد و سرانجام پس از فرار از منزل جوانمرگ شد. دخترک هیچ گاه چیزی ننوشت. ولی بنظر من آن شاعری که هرگز چیزی ننوشت هنوز زنده است. در وجود من و شما و هزاران زن دیگری که امشب اینجا نیستند زنده است. زیرا شاعران بزرگ هرگز نمی میرند. فقط باید به آنها توان حضور در جامعه را بدهید. اگر همه ما یک قرن دیگر هم زندگی کنیم، منظورم همان زندگی معمولی است که از قضا همان زندگی واقعی است، و درآمد کافی و اتاقی از آن خودمان داشته باشیم، اگر آزادی و جسارت نوشتن حاق افکارمان را داشته باشیم، اگر بتوانیم آدمها را نه در ارتباط با هم بلکه در ارتباط با واقعیت ببینیم، و همینطور آسمان را و درختان را و سایر اشیا را، اگر با این واقعیت روبرو شویم که هیچ بازویی نیست که به آن تکیه کنیم بلکه باید تنها راه بیفتیم، در آن صورت است که خواهر مرده‌ی شکسپیر دوباره جان می‌گیرد و می‌تواند شعرش را زندگی کند و بنویسد. اگر ما برای او کاری می‌کردیم حتما می‌آمد. بنابراین کار کردن، حتی در فقر و گمنامی، ارزشمند است.

................ هر روز با کتاب ...............

لودویک یان، که به دلیل شوخی ساده‌­ای از حزب و دانشگاه اخراج شده و مجبور شده است که شش سال تمام در معادن زغال‌­سنگ کار کند، پانزده سال بعد وقتی با هلنا زمانووا، همسر رئیس سازمان حزبی دانشکده، روبرو می‌­شود، گمان می‌­کند فرصت انتقام را به چنگ آورده است ... لودویک آن زن را فریب می­‌دهد و در اختیار می‌­گیرد، اما به زودی خبردار می­‌شود که شوهر او دیگر با زنش زندگی نمی­‌کند. ...
از اوان‌ جوانی‌، سوسیالیستی‌ مبارز بود... بازمانده‌ای از شاهزاده‌های منقرض شده (شوالیه‌ای) که از‌ حصارش‌ بیرون‌ می‌آید و در صدد آن است که حماسه‌ای بیافریند... فرانسوای‌ باده گسار زنباره به دنیا پشت پا می‌زند. برای این کار از وسایل و راههای کاملا درستی استفاده نمی‌کند‌ ولی‌ سعی در بهتر شدن دارد... اعتقادات ما با دین مسیح(ع) تفاوتهایی دارد. و حتی نگرش مسیحیان‌ نیز‌ با‌ نگرش فرانسوا یا نویسنده اثر، تفاوتهایی دارد ...
فرهنگ و سلطه... صنعت آگاهی این اعتقاد کاذب را برای مردم پدید می‌آورد که آنها آزادانه سرنوشت خود و جامعه‌شان را تعیین می‌کنند... اگر روشنفکران از کارکردن برای صنعت فرهنگ سر باز زنند، این صنعت از حرکت می‌ایستد... دلش را خوش می‌کرد سلیقه‌اش بهتر از نازی‌هاست و ذهنیت دموکراتیک خویش را با خریدن آنچه نازی‌ها رو به انحطاط می‌خواندند، نشان دهد... در اینجا هم عده‌ای با یکی‌کردن ادبیات متعهد با ادبیات حزبی به هر نوعی از تعهد اجتماعی در ادبیات تاخته‌اند ...
دختر بارها تصمیم به تمام‌کردن رابطه‌شان می‌گیرد اما هر بار به بهانه‌های مختلف منصرف می‌شود. او بین شریک و همراه داشتن در زندگی و تنهابودن مردد است. از لحظاتی می‌گوید که در تنهایی گاهی به غم شدیدی دچار می‌شود و در لحظه‌ای دیگر با خود تصور می‌کند که شریک‌شدن خانه و زندگی از تنها بودن هم دشوارتر است و از اینکه تا آخر عمر کنار یک نفر زندگی کند، پیر شود، گرفتار هم شوند و به نیازها و خُلق و خوی او توجه کند می‌نالد ...
دکتر مجد در کتاب «قحطی بزرگ و نسل کشی در ایران» برای اولین بار اسناد مربوط به قتل عام بیش از 10 میلیون ایرانی در قحطی «عمدی» جنگ جهانی اول را با تکیه بر اسناد و مدارک و گزارش‌های آرشیو وزارت امور خارجه‌ی آمریکا و آرشیو روزنامه‌ها منتشر کرده است... در ایرلند مردم برای یادآوری جنایت بریتانیا در قحطی سیب‌زمینی؛ هر سال هفته‌ی بزرگداشت کشته‌شدگان قحطی دارند... ملت ایران به ققنوس تشبیه شده و به فاجعه عادت کرده است ...