از داستانی که عمه الیزابت موعظهگو، برایش نقل کرده الهام گرفته... نجاری سختکوش است که هتی سورلِ زیبا و خودخواه را دوست دارد... مالک جوان دختر را ترک میکند و او با اینکه آدام را دوست ندارد، حاضر میشود زن او شود... خانه را ترک میکند و بچه را از بین میبرد... محکوم به اعدام میشود... زیبایی جسمانیاش طبق اصول اخلاقی «پاکدینان» به منزلهی دامی است که شیطان نهاده
...
همه درآمدش را نثار یک انجمن دینی میکند... عشقی نسبت به دختری جوان دارد... دختر در برابر همهی اعضای انجمن، او را به دزدی متهم میسازد... استخاره میکنند و نوشتههای کتاب مقدس او را گنهکار اعلام میکند... تنها یک شهوت دارد: شهوت زراندوزی... بدبختی او باعث کاهش بدگمانی عمومی نسبت به وی میگردد... دختری را در دهکدهای دورافتاده، میفریبد... حضور این کودک طبع واقعی سیلاس را به وی بازمیگرداند
...
بزرگ ترین رمان انگلیسی قرن نوزدهم... شرح و نقد زندگی چند خانواده ... دورتا بروک دختر جوانی است که به درخواست ازدواج کشیشی فرتوت و دانشمند! به نام ادوارد کازوبن پاسخ مثبت میدهد. این ازدواج نشانهای از احساسات و عقاید افراطی... دلایل شکست یا موفقیت ازدواجهای میدل مارچ از جمله رزاموند زیبا و دکتر لایدگیت، فرد وینسی و مری گارت و در نهایت لادیزلا و دورتا را بررسی میکند...
...
در حال بارگزاری ...
در حال بارگزاری ...
گویی انسانها ترمزِ خود را از دست دادهاند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه میخواهند فاشیست باشند؛ یعنی میخواهند نفرت، محورِ زندگیشان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بیعدالتیهایی که ما را احاطه کردهاند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادیهایش
...
انسانها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی میکنند و همین احساسات، حتی در آگاهترین افراد، تصمیمهای مالی را شکل میدهد. از این منظر، «روانشناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل بهجای ارائه نسخههای مستقیم یا توصیههای دستوری، تجربه زندگی سرمایهگذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت میکند و از دل این داستانها روایت خود را برمیسازد و بحث را به پیش میراند
...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بودهاند و رفتهاند جاهای خوب دنیا مسکن کردهاند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، میخواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنهای، من برای خودم رو نینداختهام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید
...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمیکنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچهمسلمان بودیم. اما میگفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست میگویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را میکشند... میتوانند من را زمین بزنند اما نمیتوانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند میشوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت
...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان میکنند. باتلر میپرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد میدهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زدهام
...








